تو را خاک در آغوش گرفت
من اما
امروز و هرروز
تنگ
در آغوش دردی بیامانام.
ناظران دلسوز نگفتند بلکه فریاد زدند خطر کودتای خزندهی سرداران سپاه را. مردمان خوابزدهی جامعهی رو به اضمحلالمان اما نشنیدند و اجازه دادند به نظامیان مذهبی تا سوار بر موج نادانی فرودستان گرسنه فاتحهی جنبش دموکراتیک ایران را، با تهلهجهی غلیظ عربی، بخوانند.
اتحاد نامیمون تودههای گرسنهای که قضاقورتکی زندگی میکنند و چشم به آسمان دارند و مردمان خودشیفتهای که تئوریهای بیپایه میبافند و براساس تئوریهای آبکیشان عمل میکنند و ایران را به قهقرا میبرند شکست فاجعهبار این جنبش نحیف را رقم زد. سکوت سنگینی که امروز سایه انداخته است بر خط مقدم و عقبهی جنبش آزادیخواهی این مملکت ماحصل این شکست است که به گمان من کم ندارد از شکست جنبش مشروطه و دولت مصدق و انقلاب پنجاه و هفت.
سکوت من اما تنها سکوت نیست. «چیزی نظیر آتش در جانام» پیچیده است؛ سخت است تحمل این واقعیت که بعد از صدسال هنوز آزادی دغدغهی تعدادی است اندکشمار. سکوت من همراه است با نفرتی عمیق از حجم غریب نادانی مردمانی که، بدون جیره و مواجب، عملهی زر و زور میشوند و هراسی هم ندارند. احساس غربت من در این سرزمین و در میان مردمی که همزباناند و همدل نیستند به جایی رسیده است که میتوانم بیحرف چمدانام را ببندم و سرزمین مادریام را بگذارم و برای همیشه بگذرم.
بهتان مگوی از احمد شاملو
بهتان مگوی
که آفتاب را با ظلمت نبردی در میان است.
آفتاب از حضور ظلمت دلتنگ نیست
با ظلمت در جنگ نیست.
ظلمت را به نبرد آهنگ نیست،
چندان که آفتاب تیغ برکشد
او را مجال درنگ نیست
همین بس که یاریاش مدهی
سواریاش مدهی.
آمدهایم سینما تا ببینیم ماهیها چطور عاشق میشوند. کنار من، به فاصلهی یک صندلی خالی، دو دخترک کمسال نشستهاند و یک پسر. سرخوشاند و بلندبلند حرف میزنند و گاهی قهقههای چاشنی مکالماتشان میکنند. به یکی از دخترها، مودبانه و آرام، میگویم اگر میتوانند آرامتر حرف بزنند. کمی اثر میکند و دمی آرام میگیرند. ربعساعتی میگذرد؛ پسرکی به جمعشان اضافه میشود و مینشیند میان من و دخترها. سکوت کوتاهمدت بچهها میشکند با حضور پسرک تازهوارد. دیگر آشفته شدهام، برخلاف همیشه که به رفتار وزین تماشاگران سینمای ایران توجهی نمیکنم. به پسرک میگویم «به بچهها بگین آروم باشن. اینجا سینماست اگر میخوان گپ بزنن برن کافه.» پسرک کمی خودش را جمع میکند و به دوستاناش تذکری میدهد. ثانیهای بعد اما حس میکند غرور جاهلیاش جریحهدار شده است، رو میکند به من و میگوید «الان شما ناراحتی؟» گمان میکنم میخواهد از دلام دربیاورد. میگویم «بله. اینجا سینماست و شما خیلی شلوغ میکنین.» با گستاخی میگوید «اگه ناراحتی برو بیرون.» از وقاحت پسرک برافروختهتر میشوم. نازنینبانو سکوتاش را میشکند و با زحمت مراقب سالن را صدا میکند. مراقب به تذکر ملایمی ساکتشان میکند. ثانیهای نگذشته اما دوباره شروع میکنند و اینبار بلندتر و وقیحتر. مراقب ناچار میشود جای ما را عوض کند. هنوز در صندلیهای جدید جاگیر نشدهایم که چهار نخالهی وقیح سالن را ترک میکنند.
تازه رسیده ام به خانهی پدری؛ سیمای لاریجانی آقای شهردار را نشان میدهد که تلاش میکند با دروغهای خوش رنگ و لعاب اما ناشیانه چهرهای آزاداندیش از خودش ترسیم کند. به دروغهای آقای دکتر فکر میکنم و نسبت حضرتاش با آن نوجوانان وقیح که یاد نگرفتهاند به حقوق دیگران احترام بگذارند. راستی چه نسبتی است بین آقای شهردار و جمهوری که بعض آنها هنوز ابتداییترین اصول شهرنشینی را هم نمیدانند؟
سیاستورزی ایرانیها حکایتی است بسیار قدیمی و البته سخت نغز و دلگشا. در انتخابات مجلس چند سال پیش مردم دلاور ایرنزمین، بالاتفاق و بدون هیچ تردید، هاشمی را سکهی یک پول سیاه کردند و بعد به شکرانهی این دستآورد انصافا عزیز شادی کردند و جک ساختند و نام او را به طنز گذاشتند آقاسی. چند سال گذشت و همان مردم دلاور ایرانزمین، با تئوری تحریم منفعلانهی انتخابات ریاستجمهوری، کاندیدای ضعیف اصلاحطلبان را نخواستند و مدعی شدند که با این روش نظام و سردمداراناش را به جایی میفرستند که عرب نی انداخت. ایدهشان اما به جایی رسید که فیالحال، برای زنده ماندن در این کشاکش بیداد ناچار به انتخاب هماناند که دیروز آقاسی بود و امروز قرار است یک منجی تمامعیار باشد تا توفان مرگبار طایفهی احمدینژاد همه را جارو نکند. طنز نابی است انصافا!
پینوشت: فردا روز مبارکی است. روزی است که عیار بعضی مخالفخوانیهای عافیتطلبانه معلوم میشود. من به احترام تحریمیهایی که فردا، در کنار آنها که رای دادهاند، برای آزادی زرافشان متحصن میشوند کلاه از سر برمیدارم.
مردم شریف و آزاده ایران!
سالهاست که مردم ایران برای دست یابی به حقوق انسانی خود تلاش می کنند و در این راه مبارزان و آزادی خواهان بسیاری دربند به سر می برند.
دکتر ناصر زرافشان مدت ۱۲ روز است که در اعتراض به سلب ابتدائی ترین حقوق خود (ادامه درمان در خارج از زندان) در اعتصاب غذا به سر می برد جان ایشان در خطر است.
براساس گزارش واصله از خانواده و وکیل آقای اکبر گنچی پس از بازگشت به اوین اعتصاب غذا را شروع کرده و در انفرادی ممنوع الملاقات می باشد.
ما ضمن حمایت از تحصن کمیته پی گیری آزادی دکتر ناصر زرافشان ، از همه مردم انسان دوست ایران و حامیان حقوق بشر و کلیه آزادی خواهان دعوت می شود که در گرد هم آیی روز سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۴ از ساعت ۱۷ الی ۱۹ در مقابل دفتر سازمان ملل متحد حضور به هم رسانند.
خانواده دکتر ناصر زرافشان
خانواده زندانیان سیاسی
دفتر تحکیم وحدت
سازمان دانش آموختگان ایران اسلامی (ادوار تحکیم وحدت)
اتحاد دموکراسی خواهان ایران
ماهنامه نامه
نشریه دانشجوئی بذر
کارگران موکل دکتر ناصر زرافشان
مهملاتی که با بی نظمی خاصی از پی هم ردیف میکنم هیچ نیستند، نه تحلیلهای سیاسی و نه شعارهای انتخاباتی. این یادداشت اما زمزمههای غمگنانهی شخصی من دربارهی بازار مکارهی سیاست ایران است که قاعدتا برای کسی خواندنی نیست؛ برای خودم اما، تردید ندارم، نوشتنی است.
(ادامه مطلب …)
کاسهی صبر من لبریز شده است. زرافشان به استقبال مرگ رفته است، اما چند قدم آنطرفتر بساط بازیهای چندشآور جوانکهای بیگذشتهی مبلغ عمروعاص انقلاب برپا است. دیگر تاب تحمل این خیمهشببازی متعفن را ندارم.
فراخوان کانون نویسندگان ایران برای گردهمایی در برابر زندان اوین
مردم آزادهی ایران
سازمانهای مدافع حقوق بشر!
ناصر زرافشان هشتمین روز اعتصاب غذای دردناک خود را می گذراند و در خطر جدی مرگ قریبالوقوع است. ناصر زرافشان مبتلا به بیماری حاد کلیوی است و هر لحظه بر وخامت بیماری او افزوده میشود. ما از همهی مردم، نهادهای فرهنگی و اجتماعی درخواست میکنیم که درگردهمایی اعتراضی تحصنکنندگان، از ساعت ۴ تا ۶ بعد از ظهر روز سه شنبه ٢۴/٠٣/٨۴ در برابر در بزرگ زندان اوین شرکت کنند.
کانون نویسندگان ایران
ساعت حدود هشت بود که از خانهی نازنینبانو راهی خانهی پدری شدم. ربع ساعتی بعد رسیدم به تقاطع خیابان ولیعصر و بزرگراه نیایش که پر بود از ماشینهایی که بیصبرانه سبز شدن چراغ راهنمایی را انتظار میکشیدند. یکی در این میان انگشتنمای جمع بود، آنکه بدنه و شیشههایاش کاملا پوشانده شده بود با پلاکاردهایی مزین به نام آن شیخ ماکیاولیست کهنسال. ماشین انگشتنما که به کنار من رسید، به یکی از جوانکهای سرنشین آن کجاوهی نیرنگ اشاره کردم که شیشه را پایین بدهد. او به رفیق جلوییاش ندا داد تا هم شیشه را پایین بدهد و هم ببیند من چه حرفی دارم. به جوانک جلویی که چهرهای معصوم و بیگناه داشت گفتم «چند سال دارین؟» با همان چشمهای معصوماش گفت «بیست و یک سال. البته همه سنی داریم.» گفتم «مبلغ آقا هستین؟» گفت «تقریبا.» گفتم «بهش رای میدین؟» گفت «آره.» میخواستم هرچه میدانم از سیاهکاریهای کثیفترین سیاستمرد این مملکت ردیف کنم پیش آندو چشم معصوم، از سر ناامیدی اما حوصلهام نیامد. سری تکان دادم به علامت وداع و گفتم «موفق باشین.»
پراکندهگوییهای عصر پنجشنبه نوزدهم خرداد هشتاد و چهار
اول، گرچه من، به عنوان ناظر عادی و عامی انتخابات بیثمر نهم، به اندازهی قدر خودم سعی میکنم تحلیل هوشمندانهی فرخ نگهدار را گوش بگیرم و موضع کاندیدای اول اصلاحطلبان را، علیرغم مخالفت قاطعام با حضور در انتخابات، تضعیف نکنم، اما فیلم مصاحبهی معین چندان ذهنام را درگیر کرده است که مقدورم نیست ادامهی آن روند. پس برای لحظهای، آن تصمیم را و ترس از واکنش تند بعضی از طرفداران رادیکال معین را از ذهنام خارج میکنم تا برداشت اولیهام را دربارهی مصاحبهی معین بنویسم.
تدوین فیلم ضعیف بود و بالطبع آزاردهنده، حتی برای بینندهی ناواردی چون من. دلیل این داستان، سانسور سیمای لاریجانی باشد یا سردرگمی کارگردان، فرقی ندارد برای من که نشستهام پای جعبه جادویی تا شاید کاندیدای اصلاحطلبان مجابام کند به حضور در انتخابات. هردو نشان ضعف کسانی است که میخواهند بار اصلاح یک اشتباه بیست و اندی ساله را به دوش بکشند. در عین حال گمان میکنم کارگردان فیلم مصاحبهی معین، با دعوت از سعید حجاریان برای پیش بردن مصاحبه، تن داده است به یک ترفند تبلیغاتی سانتیمانتالیستی ساده و زهواردررفته تا شاید با استفاده از این تاکتیک نخنما قلوب مردمی را که حافظه تاریخیشان در همهی این سالهای رفته غیرفعال بوده است تسخیر کند. نکتهی آخری که از دیدن مصاحبهی معین به ذهنام میرسد: راستی راهکار حزب مشارکت چیست برای پاسخگویی به مردمی که در صورت انتخاب معین باز هم مطالباتشان معوق خواهد ماند. طنازی، بیان شیوا و کلام تازهی سید صدیق عالم سیاست چند سالی پاسخگوی مردم بود، از اینهمه معین چه در چنته دارد جز همراهی چند سیاستمدار معاملهگر که اهل بیانیه و بدهبستاناند نه اهل عمل و مقاومت.
دوم، نمایش محافظهکارانه و البته معقول تیم ایران، پیش چشمان مشتاق و نگران میلیونها ایرانی، همراه شد با تضمین حضور در فستیوال جهانی فوتبال و انتقامی شیرین در ازای ناجوانمردیهای مهوع چهار سال پیش بحرینیها. شادی بیحد و بیاندازهی مردم، گرچه اینجا و آنجا از دایرهی تعقل هم خارج شد، اما پاسخی بود برای واقعهی هیجانانگیز حضور در پرمخاطبترین همایش ورزشی.
صبح امروز، وقت تجربهی خماری مستی بیشراب دیشب، هزار و یک سوال بیجواب تاب خوردند در ذهن خستهام. فکر کردم اما دستگیرم نشد چرا فراموش کردم دکتر ناصر زرافشان را، که درست در میانههای شادیهای من، در میانههای «راه مرگ» ایستاده بود. دستگیرم نشد چرا در جشن ملیمان کسانی حضور داشتند که ماشینهای لوکسشان مزین بود به آگهیهای تبلیغاتی آندو شیخ کهنسال و آن یکی جوان مدعی هیبت رضاخانی.