یادداشت های تنهایی

Tuesday 31 May 2005

پريروزها، هنگام جستجوي كاغذي ميان انبان كاغذهاي كشوي اول ميز تحرير قهوه‌اي رنگ چندين‌ساله‌ام، آگهي ترحيم‌ات را ديدم. چشم در چشم شديم، من شعري از بيژن جلالي را زمزمه كردم، آگهي ترحيم‌ات را گذاشتم ميان همان كاغذها و سعي كردم رها شوم از خيال‌هاي پوچ. نشد، شدني نبود و نيست انگار. من اما با كمي تاخير فهميدم اين واقعيت را؛ روز بعد فهميدم، وقتي هنگام راندن در فلان بزرگ‌راه شهر به قطعه‌اي نه‌چندان غمگين گوش مي كردم و تصوير پر از طراوت كوه‌هاي شمال تهران را پيش چشم‌ام تار و مبهم مي‌ديدم. از آن‌روز تا همين لحظه‌ي بي‌حوصله، بي‌اذن حضور، گاه و بي‌گاه آمده‌اي. شايد تو هم بو برده‌اي كه ديگر مجال ديداري نخواهد بود. ديدار واپسين نزديك است، پيش از آن‌كه اين خاك را با همه‌ي خاطرات‌اش بگذارم و بگذرم.
هرکسی دوبار می‌میرد
یکبار آنگاه که از جهان
می‌رود
و یکبار دیگر وقتی همگان
او را فراموش
می‌کنند

5 Responses to ' '

Subscribe to comments with RSS or TrackBack to ' '.

  1. سایه said,

    on Tuesday 31 May 2005 at 9:00 pm

    در واقع، من هم بعضی روزها ، قدری می میرم. لابد از ترس فراموش شدن!

  2. سعيد said,

    on Wednesday 1 June 2005 at 12:26 am

    دل بی دست و پا و سر به زیر را فقط مرهمي از جنسِ درد باید…

  3. قاصدک* said,

    on Wednesday 1 June 2005 at 12:41 am

    تک سلولی جانم…من که مرده ام سال هاست…یادت هست که هم آن روز که نشسته بودیم توی ماشین و تو سیگار پشت سیگار می گیراندی و من یک نفس حرف می زدم…یادت هست؟ انتهای شمالی خیابانی که می رسد تا دم خانه ی دوست…
    ای ی ی…می دانی حکایت من یکی حکایت همان است که در سیل غرق شده است بی آن که لباس هایش خیس شوند.
    ای ی ی….

  4. ری را said,

    on Wednesday 1 June 2005 at 10:57 am

    حالا که دچار بی حوصله گی هستم مدام تکرارش می کنم و کمی آرام می شوم، شاید تکرارش آرامت کند.
    برهنه به بستر بی کسی مردن،تو از یادم نمی روی
    خاموش به رساترین شیون آدمی،تو از یادم نمی روی
    گریبانی برای دریدن این بغض بی قرار،تو از یادم نمی روی
    تو…تو با من چه کرده ای که از یادم نمی روی.

  5. نازلی said,

    on Wednesday 8 June 2005 at 7:12 pm

    دلم تنگ میشه……….خیلی

Leave a reply