گفته بودند جلوی سفارت، آنقدر که سگ صاحباش را نشناسد، شلوغ میشود. یکمقدار خودخوری کردم که چرا ایرانی جماعت باید ایناندازه خواری را تحمل کند. بعد اما سر عقل آمدم و توصیهی دوست و آشنا را گوش گرفتم و خودم را نیمههای شب رساندم به سفارت. آنوقت شب افسر وظیفهای بود و سرباز وظیفهای بود و همین. افسر جوانتر از من بود و کوتاهقامتتر. آمد به سراغام و نرم نرمک هدایتام کرد به کنج دیوار. گفتم «اسم مینویسید؟» از پشت آن عینک کائوچویی نگاه محتاطی به من انداخت و گفت «ما نباید اسم بنویسیم اما برای کمک به مردم قبول میکنیم نامنویسی را. ما هوای شما را داریم، شما هم هوای ما را داشته باشید.» شیرفهم شدم چرا هدایتام کرد به کنج دیوار. یک اسکناس آبیرنگ تعارفاش کردم؛ تشکر کرد و اسمام را نوشت، جایی بالای فهرست.
صبح علیالطلوع است؛ خودم را رساندهام به سفارت. بهجای آن افسر جوان، حالا افسر جوان دیگری ایستاده است، بلندقامتتر و لاغراندامتر. آقای میانهسال تکیدهای هم که جلوس کرده پشت فرمان ماشیناش در حال ثبتنام مراجعین است. نگران میشوم مبادا لیست این آقا که حالا میاندار است با لیست افسر وظیفهی جوان فرق داشته باشد. نگاه میکنم؛ همان است و اسم من بالای آن. نفسی به راحتی میکشم و میایستم گوشهای تا باجه باز شود. به خودم لعنت میفرستم؛ نه چیزی آوردهام برای خواندن و نه چیزی برای گوش کردن. ناچار میشوم به سیاحت آدمهایی که مانند من به انتظار ایستادهاند.
مراجعین سفارت پیشترها خانمها و آقایان آلامد بودند؛ اینروزها اما همهجور آدمی پیدا میشود میان آنها. زن و شوهری ایستادهاند کنار من. زن یکروند با این و آن حرف میزند؛ شوهر اما نشسته است روی یک چهارپایه و اغلب ساکت است. گاه و بیگاه آقای ساکت جملهای کوتاه میسازد در جواب سوالهای همسر زباندار و حرافاش. جالباند برای من این نمونهی زوجهای معمول اما نهچندان معقول: ترکیب یک انسان برونگرا و یک انسان درونگرا. آنسوی این زوج پسر جوانی ایستاده است کنار پدر میانهسالاش. نپرسیده میتوانم حدس بزنم از کدام دانشگاه فارغالتحصیل شده است. نمونهی این جوان را بسیار دیدهام در طول دوران تحصیل: نحیف و کوتاهقامت با موهایی خطکشیشده و کت و شلواری مشکی و عینکی دسته فلزی. از میان من و جوان اتوکشیده، زن جوانی میگذرد: صندلی به پا دارد و مانند مردها قلدرانه راه میرود و البته از هر انگشتاش یک انگشتر می ریزد. چیزی نمانده به باز شدن باجهی سفارت که جوان تپل و مرتبی از راه میرسد با کت و شلوار خاکستری بسیار بزرگی که به نظر عاریتی میرسد. جوانک با دستهای باز راه نمیرود، پرواز میکند. او که با تبختر گردن میکشد به اینسو و آنسو تا خودش را پیدا کند میان اینهمه آدم متفاوت کراوات را آنقدر ناشیانه بسته است که سر و ته کراوات هماندازهاند و هردو بالای نافاش. گره کراوات جوانک یاد پدر را برایام زنده می کند؛ او که عجالتا در سفر است اما هروقت هست جور گره کراوات من را میکشد. جنب و جوشی میبینم جلوی در سفارت، انگار که خبری باشد از شروع کار. همین وقتها است که پیرمرد موقری می آید و با آن کت و شلوار قدیمی اما پاکیزهاش میایستد کنار مردی که پشت کفشاش را خوابانده و جاسوئیچیاش را آویزان کرده به کمر. حالا دیگر ماموران سفارت آمدهاند، راس ساعت مقرر. مستقر میشوند و کار اربابرجوع را راه میاندازند. برخوردشان نه آنچنان مودبانه است که باید و آنقدر بیادبانه که نباید. کار من را که با احساس ظفرمندی فراوان در ابتدای صف طویل متقاضیان ایستادهام انجام میدهند؛ جواب مقدماتی را موکول میکنند به ساعت دو بعدازظهر. بهناچار برمیگردم تا بنشینم به انتظار با حالی که ملغمهای است از اضطراب و بیخیالی.
on Sunday 1 May 2005 at 11:53 am
چه انتظار شیرینی ست تک سلولی جان…نه؟
عمرنات اگه به تو ویزا بدن…هاهاهاهاهااا….
on Sunday 1 May 2005 at 8:09 pm
eva!!!!!!!!
baghiash chi shod pas????
on Sunday 1 May 2005 at 8:49 pm
اون خانومه، صندلی به پا داشت؟؟؟؟؟ چه جوری؟؟؟ :))))