پريروزها، هنگام جستجوي كاغذي ميان انبان كاغذهاي كشوي اول ميز تحرير قهوهاي رنگ چندينسالهام، آگهي ترحيمات را ديدم. چشم در چشم شديم، من شعري از بيژن جلالي را زمزمه كردم، آگهي ترحيمات را گذاشتم ميان همان كاغذها و سعي كردم رها شوم از خيالهاي پوچ. نشد، شدني نبود و نيست انگار. من اما با كمي تاخير فهميدم اين واقعيت را؛ روز بعد فهميدم، وقتي هنگام راندن در فلان بزرگراه شهر به قطعهاي نهچندان غمگين گوش مي كردم و تصوير پر از طراوت كوههاي شمال تهران را پيش چشمام تار و مبهم ميديدم. از آنروز تا همين لحظهي بيحوصله، بياذن حضور، گاه و بيگاه آمدهاي. شايد تو هم بو بردهاي كه ديگر مجال ديداري نخواهد بود. ديدار واپسين نزديك است، پيش از آنكه اين خاك را با همهي خاطراتاش بگذارم و بگذرم.
هرکسی دوبار میمیرد
یکبار آنگاه که از جهان
میرود
و یکبار دیگر وقتی همگان
او را فراموش
میکنند
نامهی سرگشاده به ارگانها، مقامات و رسانههای بینالمللی
اکبر گنجی قدیمیترین روزنامهنگار ایرانیست که به دلیل ابراز عقيده و دفاع از آزادی و حقوق حرفهی روزنامهنگاری، زندانی است. وی به بهانهی انتقاد از مقامات دولتی، به دستِ بالاترین مقامات قوهی قضائیهی جمهوری اسلامی، محكوم شده است و تا این لحظه بيش از ٦١ ماه است كه در زندان بهسر میبرد. او در طول اسارتش به انتشار “مانیفست جمهوریخواهی” -اثری که به قصد ارائه راهکار برای رسیدن به جامعهی باز و دموکرات نگاشته شده است- و دعوت مردم به نافرمانی مدنی مبادرت ورزیده است و از همینرو به سختی مورد خشم و کینهی حاکمان و مسئولان قضایی قرار گرفته است که از طریق سوء استفاده از قدرت قانونی، سعی در خاموشساختن صدای وی دارند، بهطوری که حتی دکتر ناصر زرافشان وکیل مدافع گنجی نیز هماکنون در زندان بهسر میبرد. اكبر گنجی در اعتراض به برخورد ناعادلانه و غير قانونی با وی و عدم برخورداری از مرخصی استعلاجی، از ساعت ١٩ پنجشنبه ٢٩ ارديبهشت ٨٤ اعتصاب غذای نامحدودی را آغاز کرده است و این در حالیست که وی بهشدت بیمار است و نیاز مبرم به درمانهای ویژه دارد. ما روزنامهنگاران و وبلاگنویسان ایرانی نگران سلامتی گنجی هستیم و به دلیل خودداری مسئولین قوه قضائیه از آزادی و درمان وی، خواهان اقدام فوری نهادهای حقوق بشری برای تحت فشار گذاشتن قوهی قضائیه ایران، برای آزادی و درمان وی هستیم. تحت شرایط فعلی، مسئولیت جان اکبر گنجی با نهادهای بینالمللی حقوق بشر و آزادیخواهان جهان است.
پراکندهگوییهای جمعه بیست و سوم اردیبهشت هشتاد و سه
اول، برای جبران مافات و جا نماندن بیشتر از قافلهی پرشتاب دوستداران هنر هفتم، هفتهی پیش، همان وقتها که روزنامهها و سایتهای خبری مشغول گرمتر کردن بازار پررونق جشنوارهی فیلم کن بودند، دو فیلم متفاوت دیدم: سرزمین هیچکس و فیل. از فیلم نخست که به ظرافت معلق است بین تراژدی و کمدی دو صحنهی غریب در ذهنام جاگیر شدهاند. صحنهی اول صحنهای است که رهگمکردههای بوسنیایی، در مکانی پر از دار و درخت، آماج گلولههای صربها قرار میگیرند و جان میسپارند روی سبزههای تازهی آن میدان که جایی است میان سربازان بوسنیایی و صرب. صحنهی دوم اما صحنهای است که مامور خنثی کردن مین، عرقریزان و ترسان، سعی میکند با کنار زدن دستان مرد نگونبختی که روی مین ولو شده است راهی بجوید برای نجات دادن او که خیره شده به عکس دخترکی که میان دستان لرزاناش نگه داشته است. کنتراست معنایی این دو صحنهی غریب فیلم را ماندگار کرده است در ذهن من. داستان فیلم دوم اما متفاوت است. فیل را دوست دارم اما نه تنها بهواسطهی سوژهی متهورانهاش که در حقیقت نقدی است بر وضعیت اسفبار نوجوانان آمریکایی. فیل برای من بیشتر یادآور یک ساختار درهمتنیده و هوشمندانه است و البته فیلمبرداری رویایی آن که بی حرف و حدیث در خدمت به تصویر کشیدن همان ساختار پیچیده است.
دوم، قصهی نمایشگاه هجدهم کتاب هم امروز برای من بسر رسید. با خودم عهد کرده بودم به فهرست بلندبالای کتابهای نخوانده چیزی اضافه نکنم. خودداری قابل تحسینام نهایتا به آنجا ختم شد که چهارشنبه ندبه و شب هزار و یکم بیضایی، از روزگار رفته حکایت گلستان، خانهی اخوان لنگرودی، پرسونای اینگمار برگمان و کتاب اولین جایزه کاوه گلستان به فهرست بلندبالای مذکور اضافه شدند و امروز باغبان جهنم شمس لنگرودی، آونگ خاطرههای ما و دو نمایشنامهی دیگر از عباس معروفی، نوازنده و عصر یون فوسه و سه نمایشنامهی لورکا با ترجمهی شاملو. گمان میکنم عذاب وجدان خودم را چندان بیشتر نکرده باشم با اضافه کردن ده جلد کتاب نهچندان مفصل به فهرست مذکور. اوضاع البته قرار نیست بهتر از این باشد وقتی غم نان و زندگی بهتر نمیگذارد کمی هوای دل هزارپارهی سربههوا و بازیگوشات را داشته باشی.
گفته بودند جلوی سفارت، آنقدر که سگ صاحباش را نشناسد، شلوغ میشود. یکمقدار خودخوری کردم که چرا ایرانی جماعت باید ایناندازه خواری را تحمل کند. بعد اما سر عقل آمدم و توصیهی دوست و آشنا را گوش گرفتم و خودم را نیمههای شب رساندم به سفارت. آنوقت شب افسر وظیفهای بود و سرباز وظیفهای بود و همین. افسر جوانتر از من بود و کوتاهقامتتر. آمد به سراغام و نرم نرمک هدایتام کرد به کنج دیوار. گفتم «اسم مینویسید؟» از پشت آن عینک کائوچویی نگاه محتاطی به من انداخت و گفت «ما نباید اسم بنویسیم اما برای کمک به مردم قبول میکنیم نامنویسی را. ما هوای شما را داریم، شما هم هوای ما را داشته باشید.» شیرفهم شدم چرا هدایتام کرد به کنج دیوار. یک اسکناس آبیرنگ تعارفاش کردم؛ تشکر کرد و اسمام را نوشت، جایی بالای فهرست.