یادداشت های تنهایی

Monday 11 April 2005

Posted by ahmadreza in شبانه

برگه‌های فلان دانشگاه فخیمه‌ی سرزمین آرزوها را که روی پله‌های تیره‌رنگ راهروی خانه پیدا می‌کنم، غم عالم می‌نشیند در دل‌ام. خاطرات یک سال و نیم رفته، خیلی سریع، از جلوی چشمان‌ام می‌گذرند. به تلخی قبول می‌کنم که هزاران دقیقه زمان غیر‌قابل بازگشت و میلیون‌ها تومان پول بی‌زبان و مقدار معتنابهی شور هدر رفته‌اند در این فرآیند فرسایشی و من، در ابتدای سال هشتاد و چهار، همان‌جا هستم که اوایل پاییز هشتاد و دو بودم. برگه‌های فلان دانشگاه فخیمه‌ی سرزمین آرزوها را نگاه می‌کنم، به زمان و پولی فکر می کنم که باید برای یک هیچ بزرگ دیگر صرف کنم، شور و انگیزه‌ای که دیگر نیست برای خرج کردن.

14 Responses to ' '

Subscribe to comments with RSS or TrackBack to ' '.

  1. نازلی said,

    on Tuesday 12 April 2005 at 12:55 am

    من که میگم حداقلش اینه که به این نقطه رسیدی.بعدشم خیلی هم خوبیییییییییی :)

  2. ریم گلی said,

    on Tuesday 12 April 2005 at 7:49 am

    شور و انگیزه هم می رسه. شاید یک روز که اومدی اونها رو هم روی پله های ورودی گذاشته بودن :)


  3. on Wednesday 13 April 2005 at 1:36 pm

    متاسفم. این غم را خیلی ها درک کرده اند. و این ناشی از شرایط بد سیاسی ماست.
    در ضمن تو که مترجم دردها را خوانده ای، همنام، اولین رمان جامپا لیری را هم خوانده ای؟ به وبلاگ من سر زده ای؟

  4. hishkas said,

    on Wednesday 13 April 2005 at 11:40 pm

    بی شک هست دوست خوبم . اگر نبود همین چند خط را همن نمی نوشتی . شور و انگیزه گه گاه از توی همین نا امیدی ها و برگه های عوضی سرو کله اش پیدا می شود … زمان و پول که می رود خواه نا خواه . سرت سلامت پسر :)

  5. نازلی said,

    on Saturday 16 April 2005 at 1:39 am

    سلام علیکم و رحمته الله و برکاته…….تکبیر….:))))

  6. نازلی said,

    on Saturday 16 April 2005 at 1:42 am

    ارباب خودم،پیراشکی ،قهوه، سیگار حاضر است.دستود دهید خدمت بیاوریم !

  7. yalda said,

    on Tuesday 19 April 2005 at 1:06 am

    من نمیدونم چرا از نو شروع کردن چرا برای یعضیا اینقد سخته … بابا به زندگی فکر کنید ، قشنگه به خدا!

  8. mokashefeh said,

    on Thursday 21 April 2005 at 7:19 pm

    من که پررو تر از این حرفام.. دوباره از اول.. شروع کردم.. به خودم گفتم این بار حتما تمومش می کنم…نفستو حبس کن.. و run!


  9. on Friday 22 April 2005 at 5:06 pm

    همه گان تشنه لب چشمه ی گفتار تواند
    بچکان قطره ای زآن تا که دلم تازه شود

  10. yalda said,

    on Saturday 23 April 2005 at 12:38 am

    هنوز آپدیت نکردین یا من نمیبینم؟!

  11. نازلی said,

    on Sunday 24 April 2005 at 6:02 pm

    با نظر هیئت دلدادگان به شدت اعلام همبستگی می کنم!

  12. yalda said,

    on Sunday 24 April 2005 at 11:58 pm

    نیستی!

  13. نازلی said,

    on Friday 29 April 2005 at 10:56 pm

    اوا خدا مرگم بده،اکبر جون کی آزاد شدی؟

  14. امير said,

    on Friday 14 October 2005 at 12:11 am

    salam dooste aziz bebakh shi engelisi tayp mikonam mikham be porsam mishe in ghale bo vase man befrestid mamnoon misham

Leave a reply