یادداشت های تنهایی

Friday 8 April 2005

Posted by ahmadreza in پراكنده‌گويي

پراکنده‌گویی‌های ظهر شنبه بیستم فروردین هشتاد و چهار
اول، آغاز مستی شب ماضی با بیداد همراه شد و میانه‌های‌اش، چنان قهرمان رمان سروانتس، با رجز‌خوانی برای عالم و آدم و انتهای‌اش با غمی که کنج یک کافه‌ و یک فنجان قهوه و یک پاکت سیگار هم درمان‌اش نکرد. چه می‌شود کرد با این احساس ویرانگری غریب که بی‌هوا هجوم آورده است بر دل و جان‌ام، احساسی که سمت و سوی‌اش، بر‌خلاف سال رفته، نه تنها خودم که همه‌ی دنیای پیرامون و ما‌فیهای‌اش است.
«من اما، در دل کهسار رویاهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ صبور این علف‌های بیابانی که می‌رویند و می‌پوسند و می‌خشکند و می‌ریزند، با چیزی ندارم گوش.
مرا گر خود نبود این بند، شاید بامدادی، هم‌چو یادی دور و لغزان، می‌گذشتم از تراز خاک سرد پست…
جرم این است!
جرم این است!»
دوم، حالا دیگر همه می‌دانند که مسیح علی‌نژاد، خبرنگار شجاع پارلمانی که رفقای امام زمان بیرون‌اش کردند از آن به‌اصطلاح خانه‌ی ملت، در دنیای مجازی حرف‌های‌اش را فریاد می‌کند در گوش ارباب تعصب و وقاحت.
«اینان دردند و بود خود را
نیازمند جراحات به چرک اندر نشسته‌اند.
و چنین است
که چون با زخم و فساد و سیاهی به جنگ برخیزی
کمر به کین‌ات استوارتر می‌بندند.»
سوم، «بار هرچه سنگین‌تر باشد، زندگی ما به زمین نزدیک‌تر، واقعی‌تر و حقیقی‌تر است. در عوض، فقدان کامل بار موجب می‌شود که انسان از هوا هم سبک‌تر شود، به پرواز درآید، از زمین و انسان زمینی دور گردد و به‌صورت یک موجود نیمه‌واقعی درآید و حرکاتش، هم آزاد و هم بی‌معنا شود.» برای من که نمی‌توانم، به گستاخی، «بار مسئولیت تحمل‌ناپذیری» را که هرکار با خود دارد نادیده بگیرم، سبکی مفهومی است غریب و تجربه‌نکردنی.
چهارم، این‌روزها که اثبات کردن ساده‌ترین مفاهیم زندگی دشوار‌تر از همیشه می‌نماید احساس می‌کنم «امید آن‌چنان توانا نیست/که پا بر سر یاس بتواند نهاد» وقتی رفقا بازتاب رفتار خودمدارانه و خودخواهانه‌ی خودشان را در رفتار من می‌بینند، نغمه‌ی ناکوک گله‌گذاری ساز می‌کنند و ادعا می‌کنند که عناد می‌ورزم و چنین و چنان. درک نمی‌کنند شاید که یک‌ انسان نمی‌تواند برای همه‌ی دقایق عمر نقش سنگ زیرین آسیا را، کامل و بی‌نقص، بازی کند.
«دیری با من سخن به‌درشتی گفته‌اید
خود آیا تاب‌تان هست
که پاسخی به‌درستی بشنوید
به درشتی بشنوید؟»
پی‌نوشت: شعر‌های انتهای بخش‌های اول و دوم و چهارم از احمد شاملو هستند: کیفر و سرود پنجم و در جدال آینه و تصویر. بخش سوم هم بریده‌ای است از بار هستی.

7 Responses to ' '

Subscribe to comments with RSS or TrackBack to ' '.

  1. yalda said,

    on Sunday 10 April 2005 at 1:41 am

    cheghadr ghamgin…yade dorani mioftam ke khodam az zamin o zaman naomid boodam!
    Omidvaram ke zood khob beshid ;-)

  2. نازلی said,

    on Sunday 10 April 2005 at 4:04 am

    مسئله در این نیست…وسوسه در این است ! ( حالا چه ربطی داشت رو به خودمم نمیدونم!)

  3. نازلی said,

    on Sunday 10 April 2005 at 4:12 am

    حالا کدوم کافه رفتی؟؟؟؟ کیفیت داشت یا کمیت :))))

  4. احمدرضا said,

    on Sunday 10 April 2005 at 8:47 am

    به كافه لينك دادم.

  5. نازلی said,

    on Sunday 10 April 2005 at 10:48 pm

    میدونم اوانو که دیدم…فقط نفهمیدم کدوم کافه بود (خنگ بودن و این ها دیگه!)

  6. نازلی said,

    on Sunday 10 April 2005 at 10:53 pm

    آها..همون سنایی بوده دیگه!!!!


  7. on Monday 11 April 2005 at 8:07 am

    sheraye ahmad shamloo ro doos daram

Leave a reply