یادداشت های تنهایی

Thursday 7 April 2005

Posted by ahmadreza in روزنامه‌ی انقلابی

خبر را خواندم؛ صفحه‌ی پیش چشم‌ام ناگهان تار شد. چرایی‌اش را نمی‌دانم؛ من هیچ‌وقت مخاطب کارنامه نبودم. بعد از آدینه‌ی فرج سرکوهی دیگر هیچ مجله‌ی ادبی را باز نکردم؛ غرق شدن در زندگی یک‌نواخت کارمندی نگذاشت. با این همه اما توقیف کارنامه حال‌ام را دگرگون کرد. چرایی‌اش را نمی‌دانم؛ من هیچ‌وقت مخاطب کارنامه نبودم. سرخوش بودم و مشغول گوش کردن به یک ترانه‌ی شلوغ و مهیج. خبر را خواندم؛ صفحه‌ی پیش چشم‌ام ناگهان تار شد. چرایی‌اش را نمی‌دانم؛ من هیچ‌وقت مخاطب کارنامه نبودم.
روزنامه‌ی انقلابی از احمد شاملو
هنگامی که مسلسل به غشغشه افتاد
مرگ برابر من نشسته بود
- آن‌سوی میز کنکاش «چه باید کرد و چه‌گونه» -
و نمونه‌های حروف را اصلاح می‌کرد.

از خاطرم گذشت که: «چرا برنمی‌خیزد پس؟
مگر نه قرار است
که خون بیاید و
چرخ چاپ را
بگرداند؟»

4 Responses to ' '

Subscribe to comments with RSS or TrackBack to ' '.

  1. قاصدک* said,

    on Thursday 7 April 2005 at 9:22 pm

    سرخوش بودم در انتهای یک روز شلوغ و مهیج. نوشته ات را خواندم. صفحه پیش چشم ام نا گهان تار شد. چرایی اش را نمی دانم. من هرگز مخاطب نوشته ی تو نبودم. اما در انتهای یک روز شلوغ و مهیج سرخوش بودم با اینکه هرگز مخاطب نوشته ی تو نبودم اما صفحه پیش چشم ام تارشد. چرایی اش را نمی دانم. در انتهای یک روز شلوغ و مهیج که من سرخوش بودم نوشته ات را خواندم. با اینکه هرگز مخاطب نوشته ی تو نبودم صفحه پیش چشم ام ناگهان تار شد. چرایی اش را نمی دانم.
    دیگر در انتهای روزی که مخاطب نوشته ی تو نبوده ام سرخوش و مهیج نیستم. پیش چشم ام صفحه ناگهان تار شد. چرایی اش را نمی دانم.
    چرا…
    تار…
    صفحه…
    مهیج…
    شلوغ…
    مخاطب…
    هرگز….
    سرخوش…
    چرا…چرا…چرا….چرا…
    چرایی اش را نمی دانم….

  2. نازلی said,

    on Thursday 7 April 2005 at 9:37 pm

    هوم…..معلم پیانو…ایزابل هوپر ِ عزیز….

  3. whitepencil said,

    on Thursday 7 April 2005 at 11:05 pm

    اما من که مخاطب همواره ی کارنامه بوده ام هنوز گیج و منگم. آن قدر که حتی نمی دانم باید باور کرد یا نه…


  4. on Friday 8 April 2005 at 8:41 pm

    بايد بگم سال نو و منزل نو مبارك! و …

Leave a reply