یادداشت زیر که وقایعنگاری اتفاق عصر امروز است، گرچه لحنی طنزآمیز دارد و به نظر تکراری هم میرسد، اما عمق وخامت اوضاع جامعهمان را میرساند به گمان من. جامعهای که خاموش است و اسیر چنگال عدهای که برای باقی ماندن بر اریکه حتی از انجام آنچه ناگفتنی است هم ابایی ندارند!
«وقتی بیخبر از همهجا خواستم بپیچم به درون کوچهمان، جوانی یونیفورمپوش برایام دستی تکان داد که یعنی ورود ممنوع است و قدغن. جلوتر رفتم و شیشه را پایین دادم و لبخند ملایمی زدم و نگاه خونسرد و آرام خودم را از بالای عینک دوختم به چشماناش که پشت عینک دودیاش مخفی بود و چرایی ممنوعیت ورود را سوال کردم. گفت «مراسم است.» گفتم «چهجور مراسمی؟» جوابام داد «ختم.» گفتم «ختمهای زیادی برگزار میشود در این مسجد، هیچوقت راه را نمیبندند اما.» با وسواس پاسخ داد «مقامات اینجا هستند.» لبخند ملایمام حالا دیگر تبدیل شده بود به خندهای، خندهای به پهنای صورت. گفتم «مگر نه این است که امسال سال همبستگی است. مردم هم که پیمان همبستگی بستهاند با مسئولان مملکتی. دیگر چه جای قرق کردن خیابان است صرف حضور مقامات مملکتی؟» خندهاش گرفت. در همین حال رفیقاش هم به او ملحق شد و علت مذاکرهی ما دو نفر را جویا شد. داستان را که دانست با لبخند گفت «ایرادی ندارد. بفرمایید.» جوان اول البته اضافه کرد «استثنا قائل شد.» با همان طمانینهی پیشین گفتم «مستثنی کردن لازم نبود، نظام ما اسلامی است و مردم رفیقاند با مسئولان. وقتی ایناندازه رفاقت وجود دارد دیگر نیازی به اتخاذ تدابیر امنیتی نیست.» جوان دوم خندید و سوال کرد «واقعا اینطور است؟» گفتم «لااقل اینطور ادعا میکنند.» پا را روی پدال گاز فشردم و به طرفهالعینی رسیدم جلوی مسجدی که در و دیوار آن پوشیده شده بود با پارچههایی که نام یکی از علمای دینی تازهدرگذشته برروی آنها خودنمایی میکرد.»
Wednesday 6 April 2005
Posted by
ahmadreza in
روزنامهی انقلابی