ahmadreza | شبانه | دوشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۸۴

برگه‌های فلان دانشگاه فخیمه‌ی سرزمین آرزوها را که روی پله‌های تیره‌رنگ راهروی خانه پیدا می‌کنم، غم عالم می‌نشیند در دل‌ام. خاطرات یک سال و نیم رفته، خیلی سریع، از جلوی چشمان‌ام می‌گذرند. به تلخی قبول می‌کنم که هزاران دقیقه زمان غیر‌قابل بازگشت و میلیون‌ها تومان پول بی‌زبان و مقدار معتنابهی شور هدر رفته‌اند در این فرآیند فرسایشی و من، در ابتدای سال هشتاد و چهار، همان‌جا هستم که اوایل پاییز هشتاد و دو بودم. برگه‌های فلان دانشگاه فخیمه‌ی سرزمین آرزوها را نگاه می‌کنم، به زمان و پولی فکر می کنم که باید برای یک هیچ بزرگ دیگر صرف کنم، شور و انگیزه‌ای که دیگر نیست برای خرج کردن.

ahmadreza | پراكنده‌گويي | جمعه ۱۹ فروردین ۱۳۸۴

پراکنده‌گویی‌های ظهر شنبه بیستم فروردین هشتاد و چهار
اول، آغاز مستی شب ماضی با بیداد همراه شد و میانه‌های‌اش، چنان قهرمان رمان سروانتس، با رجز‌خوانی برای عالم و آدم و انتهای‌اش با غمی که کنج یک کافه‌ و یک فنجان قهوه و یک پاکت سیگار هم درمان‌اش نکرد. چه می‌شود کرد با این احساس ویرانگری غریب که بی‌هوا هجوم آورده است بر دل و جان‌ام، احساسی که سمت و سوی‌اش، بر‌خلاف سال رفته، نه تنها خودم که همه‌ی دنیای پیرامون و ما‌فیهای‌اش است.
«من اما، در دل کهسار رویاهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ صبور این علف‌های بیابانی که می‌رویند و می‌پوسند و می‌خشکند و می‌ریزند، با چیزی ندارم گوش.
مرا گر خود نبود این بند، شاید بامدادی، هم‌چو یادی دور و لغزان، می‌گذشتم از تراز خاک سرد پست…
جرم این است!
جرم این است!»
دوم، حالا دیگر همه می‌دانند که مسیح علی‌نژاد، خبرنگار شجاع پارلمانی که رفقای امام زمان بیرون‌اش کردند از آن به‌اصطلاح خانه‌ی ملت، در دنیای مجازی حرف‌های‌اش را فریاد می‌کند در گوش ارباب تعصب و وقاحت.
«اینان دردند و بود خود را
نیازمند جراحات به چرک اندر نشسته‌اند.
و چنین است
که چون با زخم و فساد و سیاهی به جنگ برخیزی
کمر به کین‌ات استوارتر می‌بندند.»
سوم، «بار هرچه سنگین‌تر باشد، زندگی ما به زمین نزدیک‌تر، واقعی‌تر و حقیقی‌تر است. در عوض، فقدان کامل بار موجب می‌شود که انسان از هوا هم سبک‌تر شود، به پرواز درآید، از زمین و انسان زمینی دور گردد و به‌صورت یک موجود نیمه‌واقعی درآید و حرکاتش، هم آزاد و هم بی‌معنا شود.» برای من که نمی‌توانم، به گستاخی، «بار مسئولیت تحمل‌ناپذیری» را که هرکار با خود دارد نادیده بگیرم، سبکی مفهومی است غریب و تجربه‌نکردنی.
چهارم، این‌روزها که اثبات کردن ساده‌ترین مفاهیم زندگی دشوار‌تر از همیشه می‌نماید احساس می‌کنم «امید آن‌چنان توانا نیست/که پا بر سر یاس بتواند نهاد» وقتی رفقا بازتاب رفتار خودمدارانه و خودخواهانه‌ی خودشان را در رفتار من می‌بینند، نغمه‌ی ناکوک گله‌گذاری ساز می‌کنند و ادعا می‌کنند که عناد می‌ورزم و چنین و چنان. درک نمی‌کنند شاید که یک‌ انسان نمی‌تواند برای همه‌ی دقایق عمر نقش سنگ زیرین آسیا را، کامل و بی‌نقص، بازی کند.
«دیری با من سخن به‌درشتی گفته‌اید
خود آیا تاب‌تان هست
که پاسخی به‌درستی بشنوید
به درشتی بشنوید؟»
پی‌نوشت: شعر‌های انتهای بخش‌های اول و دوم و چهارم از احمد شاملو هستند: کیفر و سرود پنجم و در جدال آینه و تصویر. بخش سوم هم بریده‌ای است از بار هستی.

ahmadreza | روزنامه‌ی انقلابی | پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۴

خبر را خواندم؛ صفحه‌ی پیش چشم‌ام ناگهان تار شد. چرایی‌اش را نمی‌دانم؛ من هیچ‌وقت مخاطب کارنامه نبودم. بعد از آدینه‌ی فرج سرکوهی دیگر هیچ مجله‌ی ادبی را باز نکردم؛ غرق شدن در زندگی یک‌نواخت کارمندی نگذاشت. با این همه اما توقیف کارنامه حال‌ام را دگرگون کرد. چرایی‌اش را نمی‌دانم؛ من هیچ‌وقت مخاطب کارنامه نبودم. سرخوش بودم و مشغول گوش کردن به یک ترانه‌ی شلوغ و مهیج. خبر را خواندم؛ صفحه‌ی پیش چشم‌ام ناگهان تار شد. چرایی‌اش را نمی‌دانم؛ من هیچ‌وقت مخاطب کارنامه نبودم.
روزنامه‌ی انقلابی از احمد شاملو
هنگامی که مسلسل به غشغشه افتاد
مرگ برابر من نشسته بود
- آن‌سوی میز کنکاش «چه باید کرد و چه‌گونه» -
و نمونه‌های حروف را اصلاح می‌کرد.

از خاطرم گذشت که: «چرا برنمی‌خیزد پس؟
مگر نه قرار است
که خون بیاید و
چرخ چاپ را
بگرداند؟»

ahmadreza | پراكنده‌گويي | پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۴

پراکنده‌گویی‌های ظهر پنج‌شنبه هجدهم فروردین هشتاد و چهار
اول، اوائل هفته هدیه‌ای گرفتم بسیار عزیز: یک سی‌دی تصویری که روی آن، به خطی خوش، نوشته‌اند: «باله، موسیقی و رقص‌های محلی ارمنستان/تقدیم به وصله‌ی ناجور خلقت (البته خود‌خواسته)/احمدرضای عزیز.» نمی‌دانم من، هرزه‌گرد کوچه‌های بی‌انتهای این ذهن مغشوش، چگونه می‌توانم عزیز خطاب شوم از جانب کسی‌که نگاه‌ بی‌پیرایه و شفاف‌اش به زندگی سخت رشک‌برانگیز است. طرفه حکایتی است؛ من با خلقی همیشه‌تنگ و زبانی تلخ آماج محبت آدم‌های متفاوت هستم. تا پشت من به کوهی از محبت واقعی آدم‌های این‌چنینی است، از هیچ‌چیز ترس ندارم.
دوم، این‌روز‌ها انتخاب من برای گذران وقت ادبیات نیست و سینما است. دو شب پیش، بعد از عمری جستجو، فیلم غریب معلم پیانو را دیدم، در‌حالی‌که نه هوشی به سر داشتم و نه سویی به چشم بابت نوشیدن چندین شات ویسکی به‌سلامتی دوستان. تلخ بود و گزنده بود معلم پیانو. کارگردان آلمانی‌تبار فیلم دست گذاشته بود بر روی عقده‌های فروخورده‌ی انسانی به ظاهر موفق و فرهیخته و به‌قاعده که در باطن از محرومیت‌های شدید جنسی رنج می‌برد. فیلم گرچه درباره‌ی انسانی غربی است اما، به گمان من، می‌تواند نمایانگر مشکل رایج انسان‌های جوامع پیرامونی هم باشد؛ مشکلی که تنها بخشی از تاثیرات غریب و عمیق‌اش در فیلم نمایان می‌شود.

ahmadreza | روزنامه‌ی انقلابی | چهارشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۸۴

یادداشت زیر که وقایع‌نگاری اتفاق عصر امروز است، گرچه لحنی طنزآمیز دارد و به نظر تکراری هم می‌رسد، اما عمق وخامت اوضاع جامعه‌مان را می‌رساند به گمان من. جامعه‌ای که خاموش است و اسیر چنگال عده‌ای که برای باقی ماندن بر اریکه‌ حتی از انجام آن‌چه ناگفتنی است هم ابایی ندارند!
«وقتی بی‌خبر از همه‌جا خواستم بپیچم به درون کوچه‌مان، جوانی یونیفورم‌پوش برای‌ام دستی تکان داد که یعنی ورود ممنوع است و قدغن. جلوتر رفتم و شیشه را پایین دادم و لبخند ملایمی زدم و نگاه خونسرد و آرام خودم را از بالای عینک دوختم به چشمان‌اش که پشت عینک دودی‌اش مخفی بود و چرایی ممنوعیت ورود را سوال کردم. گفت «مراسم است.» گفتم «چه‌جور مراسمی؟» جواب‌ام داد «ختم.» گفتم «ختم‌های زیادی برگزار می‌شود در این مسجد، هیچ‌وقت راه را نمی‌بندند اما.» با وسواس پاسخ داد «مقامات این‌جا هستند.» لبخند ملایم‌ام حالا دیگر تبدیل شده بود به خنده‌ای، خنده‌ای به پهنای صورت. گفتم «مگر نه این است که امسال سال همبستگی است. مردم هم که پیمان همبستگی بسته‌اند با مسئولان مملکتی‌. دیگر چه جای قرق کردن خیابان است صرف حضور مقامات مملکتی؟» خنده‌اش گرفت. در همین حال رفیق‌اش هم به او ملحق شد و علت مذاکره‌ی ما دو نفر را جویا شد. داستان را که دانست با لبخند گفت «ایرادی ندارد. بفرمایید.» جوان اول البته اضافه کرد «استثنا قائل شد.» با همان طمانینه‌ی پیشین گفتم «مستثنی کردن لازم نبود، نظام ما اسلامی است و مردم رفیق‌اند با مسئولان. وقتی این‌اندازه رفاقت وجود دارد دیگر نیازی به اتخاذ تدابیر امنیتی نیست.» جوان دوم خندید و سوال کرد «واقعا این‌طور است؟» گفتم «لااقل این‌طور ادعا می‌کنند.» پا را روی پدال گاز فشردم و به طرفه‌العینی رسیدم جلوی مسجدی که در و دیوار آن پوشیده شده بود با پارچه‌هایی که نام یکی از علمای دینی تازه‌درگذشته بر‌روی آن‌ها خودنمایی می‌کرد.»

ahmadreza | شبانه | دوشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۸۴

Lonely Walk by Ilona Wellmann

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است