مصرف سیگار من به شکل شگفتآوری بالا رفته است و به همان میزان مصرف قهوه و الکلام. فکرهای پرت و بیربط هم که، خدا زیاد کند، اندازه ندارد تعداد و تنوعشان. با این حال و هوا به گمانام طبیعی است خواندن کتاب پرملاط تری برت را نیمهکاره رها کنم و آنچه دارم از شعر نو و کلاسیک بگذارم پیش این چشمهای نگران. در این میانه هدیهی رفیق نازنینام، گزیده اشعار لورکا به انتخاب و ترجمهی زهرا رهبانی و نازنین میرصادقی، انتخاب مناسبی به نظر میرسد، لااقل برای من که خوانندهی آماتور شعر هستم و معیارهای پسند شعریام محدود میشود به یافتن کلماتی آشنا و بس.
حقیقت است
آه، چه سخت است خواستنت
آنگونه که من میخواهمت!
از عشق تو،
آسمان، قلبم و کلاهم
در کار آزار مناند
چهکسی خریدار روبانیست که من دارم
و این اندوه کتانی سپید، تا از آن دستمالی بسازد؟
آه، چه سخت است خواستنت
آنگونه که من میخواهمت!
هر ترانه
هر ترانه آرامش عشقیست.
هر ستاره
آرامش زمان،
گرهگاهی از زمان.
و هر آه
آرامش فریادی.
به سحرگاهان مرد
شب چهارماه و
درختی تنها،
با سایهای تنها و
پرندهای تنها.
بر جسم و جان خویش
نقش لبان تو را جستوجو میکنم.
فواره باد را غرق بوسه میکند
بی آنکه بر او دست بساید.
و من «نه»ای را که تو ارزانیام داشتی
بر کف خویش میبرم
همچون لیمویی از موم
که کمابیش سپید است.
شب چهارماه و
درختی تنها.
و این عشق من است
بر سر سوزنی چرخان!
on Tuesday 29 March 2005 at 8:57 pm
من سفر بودم. امروز آمدم. حرف و حدیث زیاد دارم اما عجالتآ بماند. در ضمن خواندیم. نوشته ی پر ملاتی بود.
بد مدل بمتیم به ابا عبدالله.
ارادت.
on Wednesday 30 March 2005 at 4:01 am
بسوزه پدر عاشقی