ahmadreza | كتاب‌نامه | پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۴

میرا رمانی است متفاوت؛ اثر کریستوفر فرانک که به گفته‌ی مترجم‌اش رمانی است در قد و قواره‌ی رمان پرآوازه‌ی جورج اورول، نکته‌ها دارد خواندنی. فضایی که فرانک می‌آفریند دهشتناک است و به گمان من ملغمه‌ای است از همه‌ی آن‌چه در کشورهای تحت سلطه‌ی ایدئولوژی‌های عوام‌فریب غرب و شرق گذشته است و امروز هم می‌گذرد. در جامعه‌ای که فرانک توصیف می‌کند «به تو یاد خواهند داد که هر وقت تنها شدی از ترس فریاد بکشی، یاد خواهند داد که مثل بدبخت‌ها به دیوار بچسبی، یاد خواهند داد که به پای رفقایت بیافتی و کمی گرمای بشری گدایی کنی. یادت خواهند داد که بخواهی دوستت بدارند، بخواهی قبولت داشته باشند، بخواهی شریکت باشند. مجبورت خواهند کرد که با دخترها بخوابی، با چاق‌ها، با لاغرها، با جوان‌ها، با پیرها. همه‌چیز را در سرت به هم می‌ریزند، برای این‌که مشمئز شوی، مخصوصا برای این‌که مشمئز شوی برای این‌که از امیال شخصی‌ات بترسی، برای این‌که از چیزهای مورد علاقه‌ات استفراغت بگیرد.» و در نهایت تبدیل به مجسمه‌ای شوی بی‌جان و بی‌فکر و بی‌مغز. در همان‌حال انسان برگزیده‌ی جامعه‌ی میرا با شجاعت می‌گوید «من همه‌ی انسان‌ها را، هرطور که باشند، دوست دارم. من هرگز انتخاب نمی‌کنم.» او «چیزی را که تحقیر می‌کند دوست دارد.» چراکه برای چنین موجودی «دوست داشتن خوبی‌های دیگری دلیل عشق نیست بلکه دوست داشتن عیب‌های دیگری بزرگ‌ترین دلیل عشق است.»
به گمان من به آسانی می‌توان رد انسان مطلوب استالینیست‌های دو‌آتشه، بنیادگران اسلامی هزاره‌ی سوم و حتی لیبرال‌های بی‌معیار جهان اول را در گفته‌های این موجود به اصطلاح برتر رویت کرد. به همین دلیل باشد شاید که ژان-لویی کورتیس در مقدمه‌ی کتاب می‌نویسد فرانک «ملتفت شده است که شرق و غرب به هم شباهت دارند‌-‌خیلی‌-‌هرچند که آن‌ها را در دو نقطه‌ی متقاطر ایدئولوژیکی می‌پندارند، هم‌چنان که دو نقطه‌ی متقاطر جغرافیایی هستند.»
و راستی آیا نمی‌شود ادعا کرد که برخی از آدم‌های پیرامون خودمان چیزی کم ندارند از این معجون غریب؟

ahmadreza | پراكنده‌گويي | چهارشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۸۴

پراکنده‌گویی‌های عصر چهارشنبه دهم فروردین هشتاد و چهار
اول، قدم زدن در مسیری که در فضای‌اش بوی چمن‌های نورس پیچیده است و بر کناره‌های‌اش، مرتب و منظم، یاس‌های زرد و کاج‌های سبز رسته‌اند به‌ترین علاج است برای کسی‌که می‌خواهد دمی از درد بودن فارغ شود. وقتی حضور در میانه‌ی این بهشت توام شود با طنین موسیقی آنجلو بادالامنتی، نتیجه همان است که باید: دمی و البته فقط دمی فراغت از درد بودن.
دوم، به نیت اضافه کردن خال بالایی به دست خالی‌ام در بحث‌های جدی سینمایی، دوبار تلاش کردم که اثر معروف فیلم‌ساز بزرگ فرانسوی را تا انتها تماشا کنم؛ هردو تلاش‌ام البته ناکام باقی ماند. از بهانه‌های آبکی مثل زبان فرانسو‌ی فیلم و موزیکال بودن‌اش که بگذریم، به گمان‌ام دلیل اصلی‌اش چیزی دیگری بود که گفتنی نیست! این‌طور‌ها بود که روی آوردم به آرشیو فکسنی‌‌ام و با نهایت سخاوت، خودم را دعوت کردم به تماشای فیلمی قدیمی از امیر کوستوریکا: زیرزمین. اثر کارگردان متفاوت بوسنیایی، که نام نویسنده‌ی نمایش‌نامه حرفه‌ای‌ها بر تارک‌اش خودنمایی می‌کند، تلخ بود و سیاه بود و کریه بود، همچنان‌که چهره‌ی آشنای ناتالیا و مارکو و بلکی و همچنان‌که چهره‌ی دنیای امروزین‌مان.

ahmadreza | كتاب‌نامه | سه شنبه ۹ فروردین ۱۳۸۴

مصرف سیگار من به شکل شگفت‌آوری بالا رفته است و به همان میزان مصرف قهوه و الکل‌ام. فکرهای پرت و بی‌ربط هم که، خدا زیاد کند، اندازه ندارد تعداد و تنوع‌شان. با این حال و هوا به گمان‌ام طبیعی است خواندن کتاب پر‌ملاط تری برت را نیمه‌کاره رها کنم و آن‌چه دارم از شعر نو و کلاسیک بگذارم پیش این چشم‌های نگران. در این میانه هدیه‌ی رفیق نازنین‌ام، گزیده اشعار لورکا به انتخاب و ترجمه‌ی زهرا رهبانی و نازنین میرصادقی، انتخاب مناسبی به نظر می‌رسد، لااقل برای من که خواننده‌ی آماتور شعر هستم و معیارهای پسند شعری‌ام محدود می‌شود به یافتن کلماتی آشنا و بس.
(ادامه مطلب …)

ahmadreza | عاشقانه | شنبه ۶ فروردین ۱۳۸۴

عجالتا، به دلیل یک‌جور کرختی مرموز، دست و دل‌ام به نوشتن نمی‌رود و بالطبع حوصله‌ی لفاظی‌ها و واژه‌پردازی‌های معمول را ندارم. به همین دلیل ساده هم ترجیح می‌دهم پرهیز کنم از حضور بی‌رمق‌ام در دنیای مجازی.
دست در دستم نه از منوچهر نیستانی
دست در دستم نه
پای رفتارم نیست
با کسی جز تو سر و کارم نیست
گر نباشی تو
سایه و
سنگی و
دیوارم نیست.
دست در دستم نه
که مرا مرگ در این فاصله به…
صبر بسیارم نیست.

پی‌نوشت: غزل خاتون، یکی از دو خواهرک گل شیرازی‌ام، ایرادی گرفت به نوشته‌ی من که به گمان‌ام صحیح آمد. روحیه‌ی کمال‌گرای من، که البته معرف حضور رفقای دور و نزدیک هست، مجاب‌ام کرد تا نوشته را با شائبه‌ی کم‌ترین اشتباه بازنویسی کنم.

ahmadreza | شبانه | شنبه ۶ فروردین ۱۳۸۴

منفی‌بافی نیست اگر بگویم بی‌حوصله‌ام و بی‌رمق. این بی‌رمقی وقت‌ناشناس احتمالا به این دلیل حلول کرده است در بند‌بند وجود این‌روزها خسته‌ی من که آغازین روزهای سال جدید در قد و قواره‌ی همان روزهای جهنمی سال رفته بودند: ملغمه‌ی دردآوری از کابوس و بی‌خوابی و ناامیدی و تنهایی. امیدوارم رب ودود، اساسا اگر وجود دارد و اگر ودود است در صورت وجود، حال‌ام را به حال خوب مبدل گرداند.
خسته‌ام ار فرناندو پسوا
روشن است که خسته‌ام،
زیرا آدمیان در جایی باید خسته شوند.
از چه خسته‌ام، نمی‌دانم:
دانستنش به هیچ‌رو به کار نیاید
زیرا خستگی همان است که هست.
سوزش زخم همان است که هست
و آن را با سببش کاری نیست.

ahmadreza | شبانه | یکشنبه ۳۰ اسفند ۱۳۸۳

سال نو که از راه رسید حتی پای سفره‌ی هفت سین هم ننشسته بودم. ارادی نیست این رشد نزولی در ابراز توجه به اصول و قواعد؛ حلول سال جدید همیشه برای من مقارن بوده است با کسالت و کسالت و کسالت. درمانی نیافته‌ام هنوز برای کسالت ناشی از دیدارهای ناخواسته‌ی فامیلی که همیشه آکنده بوده‌اند از حرف‌های پوچ و بی‌ربط آمیخته با عشوه‌های بی‌جذابیت، ابراز نظر‌های مشعشع و فضولی‌های زننده و صد‌البته تکبر‌های بی‌دلیل به یمن نداشته‌های معنوی و داشته‌های باد‌آورده‌ی مادی؛ مرهمی نیافته‌ام هنوز برای زخمی که در سال‌های کودکی و نوجوانی و حتی سال‌های آغازین جوانی خورده‌ام از پیامد‌های مناسبات پرحرف و حدیث این ایام فرخنده: مجادلات بی‌پایان خانوادگی بر سر گفتار و پندار و رفتار نه‌چندان نیک اهالی این خاندان دوست‌نداشتنی و هراس همواره‌ی من بابت شنیدن تذکر‌های بی‌پایان پدر و مادر به‌واسطه‌ی آن‌چه آن‌ها به‌قاعده رفتار نکردن می‌خواندند.
نوروز کسالت‌بار هشتاد و چهار مبارک.

ahmadreza | شبانه | شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۳

در آخرین روزهای سال رو به پایان، به میمنت و مبارکی، پیکر خبر‌ساز سال هم بالای دار رفت تا دیگر‌بار بازار بحث‌های روشنفکرانه داغ شود. خیلی‌ها رنجیدند وقتی شنیدند که برادر فلان کودک مقتول حمله کرده است به سمت قاتل تا او را به باد کتک بگیرد، خیلی‌ها چین به پیشانی انداختند وقتی خواندند مادر بهمان کودک طناب به گردن بیجه انداخته است؛ رگ گردن خیلی‌ها کلفت شد از رویت این‌مقدار خشم و جهل و جنون. هیچ‌کس اما لحظه‌ای درنگ نکرد بر سر این نکته‌ی قابل تامل که چرا مادری که سخت رنجور است از فقر مطلق مادی و معنوی باید به گوش جان بشنود حرف‌های زیبای ما روشنفکر‌های تئوری‌پرداز را و بیجه، دیگر قربانی ساختار معیوب فرهنگی و اقتصادی این جامعه‌ی رو به انحطاط، را ببخشد و بگذارد و بگذرد.
من، گرچه مشمئز می‌شوم از خواندن این روایات، اما به اندازه‌‌ی قد و قامت‌ام می‌دانم که این جامعه‌ی به‌غایت طبقاتی ما است که بیجه را به قعر دره‌ی نیستی هدایت می‌کند و یک مادر را، که علی‌القاعده باید رئوف باشد و مهربان، تبدیل می‌کند به موجودی که جز مرگ نمی‌بیند و نمی‌خواهد. من بیجه و قربانیان‌اش را دوست ندارم گرچه می‌فهم این انسان‌های مظلوم را. من تنها آن دخترک خوش آب و رنگ را درک نمی‌کنم که جلوی فلان رستوران نام‌آشنای شهر از اسکی‌های رفته و نرفته‌اش داستان‌ها روایت می‌کند و نیم‌نگاهی نمی‌اندازد به کودکانی که چهره‌شان از فقر سیاه است و گرسنه و سرمازده در حال گدایی کردن‌اند.

ahmadreza | شبانه | پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۳

این اثاث‌کشی مجازی در روزهای بهاری انتهای اسفند همانند آغازی دوباره است، با همان شور و با همان اشتیاق.

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است