پراكنده گويي هاي جمعه بيست و سوم بهمن ماه هشتاد و سه
اول، امروز، به عادت همه اين روزهاي كاري اخير، زود چشم هاي ام را باز كردم به روي آسمان صاف و آفتابي تهران. عزم كردم يادداشتي بنويسم اندر احوالات شخصي ام؛ اما پا سست كردم وقتي هراس اين كه دون كيشوت خطاب ام كنند و ماليخوليايي افتاد به جان ام.
دوم، خبر نامزدي رسمي پرنس چارلز و خانم كاميلا پاركر در نوع خودش البته جالب است و خواندني. براي من اما آن بخش از خبر كه حول مشكل احتمالي خانم پاركر دور مي زند جذابيت بيشتري دارد؛ آنجا كه خبرنگار بي بي سي مي نويسد «اگر پرنس چارلز روزی بر تخت سلطنت بنشيند، وی رئيس تشريفاتی کليسای اسقفی انگلستان می شود و برخی از پيروان اين کليسا کماکان مخالف ازدواج مجدد زنان مطلقه در کليسا هستند.» و بعد اضافه مي كند «به نظر می رسد پرنس چارلز تاييد ملکه اليزابت و ساير اعضای ارشد کليسای انگلستان را جلب کرده است، اما احتمالاَ خانم پارکر نمی تواند در آينده ملکه شود.»
با خواندن اين سطور، تصاوير شاهكار بزرگ عالم سينما در ذهن ام جان مي گيرند. شباهت داستان امروز و ديروز فكري ام مي كند نكند انگليسي ها هم، همانند ما ايراني ها، مشكلات شان عمري دارند هم اندازه قدمت تمدن شان.
سوم، گاه ميان وبگردي ها عكسي، شعري يا داستانكي پيدا مي كنم كه حك مي شود در خاطري كه اين روزها مكدر نيست اما مشوش است. تصوير يك نيمكت تنها ميان پاركي در تورنتو از اين قسم است، ايضا تصوير پاركينگي برف گرفته با هفت ماشين پوشيده از برف در ميان. شعر فرشته ساري هم به قاعده همين حكم را دارد براي من؛ شعري كه حال و هواي خانه را براي ام زنده مي كند، همان كه مامن سه زندگي است كه منفصل اند و مستقل نيستند.
تنهايی از فرشته ساری
تنهايی
زنی است در انتهای شب
تنهايی
تنديس سرباز گمنام است
در ميدان خالی
تنهايی
صدايی بی صورت است
بر مغناطيس فضا
تنهايی خاطره ای گمشده
ميان غريبه هاست
تنهايی
قوچ غمگينی است
که از نژادش
شاخ هايی بر ديوار مسافر خانه ها
باقی است.
Friday 11 February 2005
Posted by
ahmadreza in
پراكندهگويي