حاشيه اي درباره دنياي پيراموني
اول، بيجه عزيزتر از جان بازهم بر صدر اخبار نشسته است و اين بار با داستان اعدام اش. با اين كه هنوز مخالفت با اعدام تحت هر شرايط و ضوابط را نصب العين خود نكرده ام، اما خبر حال ام را منقلب مي كند. منقلب مي شوم وقتي مي خوانم رييس كل دادگستري از خزانه ملت پول طلب مي كند براي گرفتن جان يك انسان كه البته قاتل است و بدكاره.
خبر اما گفته هاي بزرگترين قاتل اين قرن را هم شامل مي شود. جوان غريب هموطن، او كه از مرگ تلخ آخرين قرباني خردسال اش يكي دو روز بيشتر نمي گذرد، يك جا مي فرمايد «من عقده هاى روانى نداشته ام، اما وقتى كه در جريان پخش برنامه هاى تلويزيونى، زندگى خود را با آنچه در تلويزيون نشان داده مى شد، مقايسه مى كردم، به اين اقدامات دست زدم.» و بعد اضافه مي كند «من براى به دست آوردن پول، اين قتل ها را انجام داده ام و از اين طريق تنها عقده هاى خود را تخليه كرده ام.» حال بدي است. عنقريب است عق بزنم روي اين كي بورد از بس مزخرف خوانده ام درباره اين مشمئزكننده ترين روايت قرن.
دوم، رفقاي پيشروي فعال در دنياي واقعي و مجازي، اينجا و آنجا، انذارمان مي دهند كه عموسام خواب هاي ناجور ديده است براي ما. طبق اخبار و روايات، عموسام كه اين روزها توان درگيري همه جانبه را ندارد لاجرم اكتفا خواهد كرد به برانگيختن بزن بهادر محله بي در و پيكر خاورميانه تا او، به نمايندگي از جانب ارباب فعلا بي حوصله، ضرب شستي مختصر و مفيد نشان بدهد به مدعيان اسلام ناب محمدي در هزاره سوم. در اين ميان البته تنها مغبون اين اتفاق ناميمون مردمي هستند كه تن در داده اند به حكومت عجيب ترين سياست بازان تاريخ. و راستي جز اين چه سرنوشتي سزاوار ما است كه ساكت و صامت فرو ريختن خودمان را به نظاره نشسته ايم؟
Tuesday 1 February 2005
Posted by
ahmadreza in
پراكندهگويي