اسبی سرکش و بدلگام را میماند خیال. تنها کافی است رها کنی این اسب رامنشدنی را تا رهنمونات کند به جایی حوالی مرز باریک عقل و جنون. کافی است از دست بدهی افسار این اسب رامنشدنی را تا از بلندای هستی، با رنگی پریده و دستی لرزان و عرق سردی نشسته بر پیشانی، هبوط کنی بر لبهی مغاک بیانتهای خودویرانگری.
نزول آخرین رحمت الهی، زلزلهی خانه خرابکن زرند، البته آنچنان مهم نیست که وادارمان کند به نوشتن و همدردی کردن. خبر زلزلهی کم تلفات زرند! داستان چندان رقتانگیزی نیست. آخر مرگی اینچنین، برای ما، چیزی است در حد روزمرگیهای زندگی، برای ما که با شنیدن خبر کشته شدن دهها و یا صدها انسان دیگر ککمان هم نمی گزد حتی. ما که میدانیم اینقسم مردن بخش لاینفک زندگی است؛ دوستان غربت نشین که جلای وطن کردهاند و بر ساحل امن نشستهاند هم بهتر است خودشان را بهروز کنند: اینجا ایران است، ایران سالهای آغازین هزارهی سوم. اینجا متر و معیار دلخراش بودن فلان سانحه و بهمان حادثه نه چکیدن قطره خونی است از بینی یک پیرمرد هشتادساله و نه حتی زیر آوار ماندن هزار انسان روستایی که بود و نبودشان در شکوه تمدن پیشروی امروز ایران زمین تاثیری ندارد. اینجا، برای ما که مرگ نه کسب و کار که رزق و روزی است، فاجعه شاید تلف شدن جان دهها و صدها هزار انسان است.
پراکنده گویی های جمعه سی ام بهمن ماه هشتاد و سه
اول، صبح اول وقت است و ماهواره روشن. مجری شبکه خبری در حال مصاحبه با آقای کارشناسی است خوش لباس که سعی می کند چرایی رشد مداوم یورو را توضیح دهد. چند لحظه می گذرد؛ حوصله ام از لهجه بریتانیایی آقای کارشناس سر می رود. نمی دانم چرا بی هیچ هدفی هوس می کنم برنامه های وطنی را تماشا کنم. کانال سوم را می گیرم؛ برنامه زنده ای است از مهدیه تهران: همایش شیرخوارگان حسینی. یک روضه خوان قوی هیکل، با کودکی چندماهه در بغل، مشغول گریاندن زن هایی است که کودکان شان را به همایش آورده اند. همه کودکان، حتی آن که در دستان آقای روضه خوان است، لباس سبز به تن دارند، چفیه ای به سر و سربندی سفید به پیشانی.
دوم، به نظر می رسد که بشر، رهایی نیافته از شر ویروس ایدز، با یک دشمن جدید مواجه شده است. ویروس جدید البته بسیار قوی تر و محکم تر از ویروس قبلی است و بالطبع بیشتر قربانی می گیرد و سریع تر آدم ها را به کام مرگ می کشاند. خواندن روایت لس آنجلس تایمز فکری ام کرد چرا امام غایب ظهور نمی کند تا از این همه گرفتاری عجیب و غریب رها شویم!
پراکنده گویی های جمعه بیست و سوم بهمن ماه هشتاد و سه
اول، امروز، به عادت همه این روزهای کاری اخیر، زود چشم های ام را باز کردم به روی آسمان صاف و آفتابی تهران. عزم کردم یادداشتی بنویسم اندر احوالات شخصی ام؛ اما پا سست کردم وقتی هراس این که دون کیشوت خطاب ام کنند و مالیخولیایی افتاد به جان ام.
دوم، خبر نامزدی رسمی پرنس چارلز و خانم کامیلا پارکر در نوع خودش البته جالب است و خواندنی. برای من اما آن بخش از خبر که حول مشکل احتمالی خانم پارکر دور می زند جذابیت بیشتری دارد؛ آنجا که خبرنگار بی بی سی می نویسد «اگر پرنس چارلز روزی بر تخت سلطنت بنشیند، وی رئیس تشریفاتی کلیسای اسقفی انگلستان می شود و برخی از پیروان این کلیسا کماکان مخالف ازدواج مجدد زنان مطلقه در کلیسا هستند.» و بعد اضافه می کند «به نظر می رسد پرنس چارلز تایید ملکه الیزابت و سایر اعضای ارشد کلیسای انگلستان را جلب کرده است، اما احتمالاَ خانم پارکر نمی تواند در آینده ملکه شود.»
با خواندن این سطور، تصاویر شاهکار بزرگ عالم سینما در ذهن ام جان می گیرند. شباهت داستان امروز و دیروز فکری ام می کند نکند انگلیسی ها هم، همانند ما ایرانی ها، مشکلات شان عمری دارند هم اندازه قدمت تمدن شان.
سوم، گاه میان وبگردی ها عکسی، شعری یا داستانکی پیدا می کنم که حک می شود در خاطری که این روزها مکدر نیست اما مشوش است. تصویر یک نیمکت تنها میان پارکی در تورنتو از این قسم است، ایضا تصویر پارکینگی برف گرفته با هفت ماشین پوشیده از برف در میان. شعر فرشته ساری هم به قاعده همین حکم را دارد برای من؛ شعری که حال و هوای خانه را برای ام زنده می کند، همان که مامن سه زندگی است که منفصل اند و مستقل نیستند.
تنهایی از فرشته ساری
تنهایی
زنی است در انتهای شب
تنهایی
تندیس سرباز گمنام است
در میدان خالی
تنهایی
صدایی بی صورت است
بر مغناطیس فضا
تنهایی خاطره ای گمشده
میان غریبه هاست
تنهایی
قوچ غمگینی است
که از نژادش
شاخ هایی بر دیوار مسافر خانه ها
باقی است.
پراکنده گویی های جمعه شانزدهم بهمن ماه هشتاد و سه
اول، تصاویر مجلس رقص باشکوه وین را که در بخش بدون شرح فلان شبکه خبری پرآوازه دیدم، کنجکاو شدم بدانم ماجرا از چه قرار است. یک وبگردی کوتاه، طبق معمول، جواب داد و کنجکاوی ام عمیقا ارضا شد؛ تصاویر مربوط بود به مجلس رقص اپرای وین. کمی جستجو تلخ کرد کام من را که ابتدا گمان کرده بودم حضار در مجلس رقصی چنان باشکوه مردمی عادی اند. میخکوب شدم روی صندلی ام وقتی خواندم مجلس، مجلس اعیان بوده است. میخکوب شدم روی صندلی ام وقتی خواندم که فلان تاجر شهیر اتریشی پانصد هزار پوند خرج کرده است برای بهمان ستاره معروف موسیقی پاپ تا دخترک سی و دو ساله رضایت بدهد به یک مجالست پنج ساعته با پیرمرد هفتاد و دو ساله. خواندم و رحمت فرستادم به اجداد آن بازیگر سکسی هالیوودی که در گیر و دار اجلاس داووس یک میلیون دلار کمک بلاعوض جمع آوری کرد برای کودکان آفریقا. نمی دانم؛ شاید حرف رفیقی که معتقد است دنیای امروز مامن اقویا است و ضعفا باید تن بدهند به سرنوشت محتوم شان، درست تر باشد. نمی دانم؛ شاید رحم به دل داشتن هم یکی از همان فضیلت های ناچیز است، همانطور که حیا!
دوم، وبگردی صبح گاهی ام اما یکسره صرف این داستان های نام و ننگ نشد. عکسی هم بود و شعری؛ عکسی دیدم از ییلاقی در استان باسک و شعری خواندم از مهری یلفانی و بی اندازه کیفور شدم از بی رگ و ریشه بودن سکرآور خودم که به طرفه العینی داستان های ملال آور را پس می زنم!
چند تماشا از مهری یلفانی
چند جمله
چند کلمه
چند حرف
چند آه
چند شگفتی
چند درد
چند سکوت را
کنار هم می چینم
و پناه می گیرم
پشت هیچستانی
که ساخته شده از چند….
از چند بیهودگی
چند تماشا
و چند "من"
که سر تمامی ندارد.
بعدالتحریر: خانم استون برای مبارزه با مالاریا درآفریقا کمک جمع آوری کرده بود و نه برای مردم سونامی. اشتباه ام را تصحیح کردم.
حاشیه ای درباره دنیای پیرامونی
اول، بیجه عزیزتر از جان بازهم بر صدر اخبار نشسته است و این بار با داستان اعدام اش. با این که هنوز مخالفت با اعدام تحت هر شرایط و ضوابط را نصب العین خود نکرده ام، اما خبر حال ام را منقلب می کند. منقلب می شوم وقتی می خوانم رییس کل دادگستری از خزانه ملت پول طلب می کند برای گرفتن جان یک انسان که البته قاتل است و بدکاره.
خبر اما گفته های بزرگترین قاتل این قرن را هم شامل می شود. جوان غریب هموطن، او که از مرگ تلخ آخرین قربانی خردسال اش یکی دو روز بیشتر نمی گذرد، یک جا می فرماید «من عقده هاى روانى نداشته ام، اما وقتى که در جریان پخش برنامه هاى تلویزیونى، زندگى خود را با آنچه در تلویزیون نشان داده مى شد، مقایسه مى کردم، به این اقدامات دست زدم.» و بعد اضافه می کند «من براى به دست آوردن پول، این قتل ها را انجام داده ام و از این طریق تنها عقده هاى خود را تخلیه کرده ام.» حال بدی است. عنقریب است عق بزنم روی این کی بورد از بس مزخرف خوانده ام درباره این مشمئزکننده ترین روایت قرن.
دوم، رفقای پیشروی فعال در دنیای واقعی و مجازی، اینجا و آنجا، انذارمان می دهند که عموسام خواب های ناجور دیده است برای ما. طبق اخبار و روایات، عموسام که این روزها توان درگیری همه جانبه را ندارد لاجرم اکتفا خواهد کرد به برانگیختن بزن بهادر محله بی در و پیکر خاورمیانه تا او، به نمایندگی از جانب ارباب فعلا بی حوصله، ضرب شستی مختصر و مفید نشان بدهد به مدعیان اسلام ناب محمدی در هزاره سوم. در این میان البته تنها مغبون این اتفاق نامیمون مردمی هستند که تن در داده اند به حکومت عجیب ترین سیاست بازان تاریخ. و راستی جز این چه سرنوشتی سزاوار ما است که ساکت و صامت فرو ریختن خودمان را به نظاره نشسته ایم؟