یادداشت های تنهایی

Thursday 20 January 2005

Posted by ahmadreza in كتاب‌نامه

«خودكشي به اين دليل به تقدير هدايت تبديل شد كه روال جهان چنان شكلي به زندگي وي داد كه انطباق يافتن با آن از توان وي بيرون بود، و تنها در صورتي مي توانست تابش را بياورد كه مهم ترين عنصر ذاتش، يعني خودش، را نابود كند.»
روند كتاب خواني ام به طرز عجيبي كند شده است؛ آن قدر كه حتي مجموعه داستان هاي كوتاه هم چند صباحي روي دست من مي مانند و هفته ها طول مي كشد تمام كردن شان. در اين وضع كتاب خواني آشفته اما اثر يوسف اسحاق پور جان سالم به در برد و من، با شوق و ذوق روزهاي پيشين، تك تك جملات كتاب را بلعيدم و از جاي جاي اثر، به رسم ايام ماضي البته، يادداشت برداشتم. نمي دانم چرا خواندن بعض قسمت هاي بر مزار هدايت، علي الخصوص آنجا كه اسحاق پور درباره هدايت مي نويسد «احساس مي كرد در دنيايي محروم از حيات قرار دارد كه هيچ گونه شور و جهشي براي نوسازي واقعي در اعماق آن جريان نداشت. به نظرش مي رسيد كه از بالا تا پايين جامعه، همه سر و ته يك كرباس از خرافات و رياكاريند. پس سفينه آزاديش، به طور قطع، به گل ناتواني، به ساحل نامرادي، نشسته بود. اين آزادي، رنگ عصيان و در عين حال تسليم و رضا داشت، رنگ احساس بيزاري، با آميزه اي از حسرت، احساس گناه، عشق و نفرت نسبت به تمامي آن چه به نظر وي سرنوشت مشترك همه بود: وصلتي ميان حماقت و خباثت كه فكر مي كرد خودش از بدو تولد از آن بركنار بوده است.» شعري از اشعار بامداد شاعر را به ياد من مي آورد؛ خطابه ي آسان، در اميد.
خطابه ي آسان، در اميد از احمد شاملو
معجزه كن معجزه كن
كه معجزه
تنها
دست كار توست
اگر دادگر باشي؛
كه در اين گستره
گرگان اند
مشتاق بر دريدن بي دادگرانه ي آن
كه دريدن نمي تواند. –
و دادگري
معجزه ي نهايي ست.

Leave a reply