زمزمه هاي ده گانه يك ذهن پريشان - نهم
معلوم مان نيست روز سرايش مطلع اين غزل، ابيات اش را اما در طول همين يك سال پر از فراز و فرود سروده ايم. معلوم مان نيست روز سرايش شاه بيت اين غزل، حال و هواي اش اما شايد نزديك باشد به حال و هواي يادداشت يك ساله اي كه نگارش آن هم زمان بود با غروب روزهاي تاريك و طلوع شب هاي روشن ام. راستي مي شود اين يادداشت يك ساله را كه در دو مقام عشق و نفرت مايه زندگي است، به جاي شاه بيت غزل پر حادثه اي جا زد كه «سفر يگانه ي فرصت» را ماند؟
«يك مايه در دو مقام
اول، پيشتر، آن روزها كه ادعاي نه چندان صادق «عشق رطوبت چندش انگيز پلشتي است» ورد زبان من بود، زندگي طعم و بويي داشت منحصر به فرد و بي همتا؛ طعم و بوي تنهايي. گيرم كه تلخ بود و گاه تا حد مرگ آزار دهنده، هرچه بود اما حضور داشت در لحظه لحظه ي زندگي من و چه قدر هم واقعي بود حضور قاطع اش. همان وقت ها، چهاردهم فوريه كه مي رسيد و پيش چشمان حيرت زده و شايد حسرت زده ي من، عاشق و معشوق هاي جوان هديه اي مي دادند و هديه اي مي گرفتند و مغازله اي مي كردند و ايضا بوسه اي رد و بدل، با خودم فكر مي كردم كه اين جوانك ها هيچ درك ندارند از آن چه مي كنند و آن چه مي خواهند. اينطورها بود كه اگر از من مي خواستند كه توصيفي بدهم از مختصات آن روزها، حرفي نداشتم الا همان بخش از شبانه ي شاملو كه لابد خوانده اي.
«عصري كه شرم و حق
حساب اش جداست،
و عشق
سوءتفاهمي ست
كه با «متاسف ام» گفتني فراموش مي شود»
دوم، امروز كه اين شطحيات را مي نويسم و لا به لاي اش، از سر ناتواني و براي رج زدن سطور، دست به دامان شاملوي مهربان هم مي شوم، داستان زندگي تغيير كرده است؛ نه! به جا ترين جمله، براي بيان آن چه رفته است بر سر اين زندگي در واپسين ماه هاي سال رو به پايان هشتاد و دو، شايد اين باشد كه بگويم تغيير نكرده بل از اين رو به آن رو شده است. بنا بر صداقت باشد اگر بايد اعتراف كنم كه اين واژگوني نامنتظر همين طور بي دليل و بي بهانه هم به وجود نيامده است. آفريننده اي داشته است و خلاقي كه تو باشي. تو كه آن را، زندگي ام را مي گويم، با يك جور اكسير مخصوص و كمياب لابد، اين طور از بيخ و بن زير و زبر كرده اي؛ تو كه
«در نگاه ات همه ي مهرباني ها ست:
قاصدي كه زنده گي را خبر مي دهد.
و در سكوت ات همه ي صداها:
فريادي كه بودن را تجربه مي كند.»
و راستي چه فاصله اي است بعيد بين آن نگاه پيشين كه هنوز رسوبات اش باقي است در فكر و ذكر من و اين نگاه اخير كه، بي تعارف و بي مجامله، عزيز است و دوست داشتني است و حلاوتي سخت غريب به همراه خودش آورده است؛ حلاوتي كه نه تنها ناسازگار نيست با ذائقه ي خو گرفته به تلخي من بل آن وقت كه مزمزه اش مي كنم فكري مي شوم كه شكست هرگز چيره نخواهد شد بر من كه به قول بامداد شاعر از عشق رويينه تن ام امروز.
کيستي که من
اين گونه
به اعتماد
نام ِ خود را
با تو مي گويم
کليد ِ خانه ام را
در دست ات مي گذارم
نان ِ شادي هاي ام را
با تو قسمت مي کنم
به کنارت مي نشينم و
بر زانوي ِ تو
اين چنين آرام
به خواب مي روم؟
□
کيستي که من
اين گونه به جد
در ديار ِ روياهاي ِ خويش
با تو درنگ مي کنم؟»
پي نوشت: گذر ايام نشان داد كه شاخه نه طاقت طوفان را داشت و نه دغدغه شكستن را!
on Friday 7 July 2006 at 7:55 pm
سلام به شما دوست عزيز
حاله شما وبلاگت حرف نداره اميدوارم هميشه موفق باشي.
_____________
مي خوام برات يه قصه بگم قصه ي عين مجنون آره قصه ي منم مثل
اونا پر از آواره گي پر از دردو غم شايد بفهمي چون عاشقي شايدم نه
… معلوم نيست ولي بازم مي خوام برات بگم!! مي خوام از كسي بگم كه خاطرات
روزاي قبلي از يادش رفته از كسي كه منو آواره ي خودش كرده اون منو از يادش برده ولي من هنوز…
الان دل شكستن شده كاره مردم ميگن عاشقم ولي نه نيستن شايدم هستن ولي بازم ميخوان
دل بشكنن ميدوني چرا عاشقا بهم نميرسن؟من ميدونم چون ليلي و مجنون
آهي كشيدن ودعا كردن كه عاشقا بهم نرسن چون كه نذاشتن اونا بهم برسن
يه راز اگه بخواين بفهمين كي عاشقه به چشاش نگاه كنين چون توي
چشاش پر از درده هميشه چشاش پر از اشكه آره درست فهميدي منم عاشقم.
(چرا آواره ام كردي؟)