ahmadreza | پراكنده‌گويي | شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۳

پراکنده گویی های ظهر شنبه دهم دی ماه هشتاد و سه
اول، همان قدر که شنیدن سفرنامه شهیار قنبری و دیدن عکس زیبایی از بلگراد برفی، در حال و هوای بی نهایت گس امروز، کمی تا قسمتی اسباب آرامش را فراهم می کند، خواندن داستان فرشته مرگ سویسی باعث بالا گرفتن یک جور هراس غریب از هرگونه موجود دوپا می شود در من.
دوم، به گمان من خیلی طبیعی است اگر یک تعطیلی بی برنامه همراه شود با خانه نشینی و بی قراری و فکر و خیال های مربوط و نامربوط. امروز ظهر، برای رهایی از این تعلیق جانکاه البته، کاغذپاره های میان کتاب های روی میز کنار تخت را، که با کمی اغماض ماحصل کتاب خوانی های یک سال گذشته اند، وارسی کردم و با خوش اقبالی تمام به چند نکته دندان گیر برخوردم که قبل از فروآمدن تاریکی، کاهلی دو روز خانه نشینی اجازه بدهد اگر، قلمی شان خواهم کرد.
با لکه های ته فنجان قهوه آغاز می کنم، رمانی که به نظر آن را یک کوندرای وطنی نوشته است.
«اما آن که مرگ را خود انتخاب می کند، علاوه بر همه ی اینها فراری هم هست. او از زندان باور مردم، زندان طبیعت و شاید زندان های پنهان دیگر گریخته است. او مانند سقراط، جام شوکران را به اجبار ننوشیده است. شاید به تنها انتخاب ممکن دست زده است. شاید هم چون میوه ای رسیده که باید از شاخه جدا شود، فرو افتاده است. شاید برای کسی که به این انتخاب دست زده مهم نیست که به «Tatar» یا اسفل السافلین سقوط می کند یا رها می شود. این درست مثل این است که از یک فراری از زندان بپرسیم، اگر بیرون زندان حیوان وحشی به او حمله کند چه می کند؟ انگار آن کس که به این انتخاب دست زده، عمیقا به این شعر ایمان داشته: ما همه از بهر مردن زاده ایم/جان نخواهد ماند و دل بنهاده ایم»

ساعتی گذشته است و من انقلاب صنعتی قرون وسطا را دست گرفته ام، کتاب نیم خوانده ای به قلم ژان گمپل. در کتاب نقل قولی از پیر آبلار، اولین متفکری که تفکر غربی را به راه منطق و خرد و دانش انداخت، وجود دارد که انصافا به یاد ماندنی است.
«شک ما را وا می دارد که بپرسیم، و با پرسیدن به حقیقت می رسیم.»

ساعتی دیگر هم رفت؛ ناشناس در این آدرس را در دست دارم، داستانی از کرسمان تایلور که داستان اش رونوشتی است برابر اصل اتفاقاتی که در سال های گذشته بر سرمان رفته است. بخشی از نامه های مارتین شولسه نازی به دوست اش که در آمریکا مقیم ساحل امن است دقیقا شبیه برخی از سرمقالات فلان روزنامه عصر است.
«تو می گویی که ما آزادی خواهی را شکنجه می دهیم و کتاب می سوزانیم. بهتر است بیدار شوی. آیا جراحی که یک سرطان را عمل می کند چنین احساسات ابلهانه ای از خود نشان می دهد؟ او بدون درد وجدان می شکافد. آری، ما بی رحم هستیم. تولد، عملی خشن است. و تولد تازه ی ما هم خشن است.»

ahmadreza | پراكنده‌گويي | شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۳

پراکنده گویی های بامداد شنبه دهم دی ماه هشتاد و سه
اول، امروز اولین بخش از سه گانه اول کارگردان بزرگ سینمای دانمارک را دیدم. او به زعم خودش یک دانمارکی سودازده است که در تاریکی بر روی تصاویر روی صفحه نقره ای استمنا می کند، به گمان من اما او یک دانمارکی سودازده دوست داشتنی و منحصر به فرد است که با صراحت لهجه ذاتی اش عریان می کند واقعیت های تلخ زندگی را. او که یک نخل طلا و دو جایزه بزرگ هیئت داوران فستیوال فیلم کن را در آرشیو خود دارد این روزها مشغول است با ساخت و تکمیل بخش های دوم و سوم سه گانه دوم اش که محور آن هجو تمدن آمریکایی است.
اکنون مرا به قربان گاه می برند
گوش کنید ای شمایان، در منظری که به تماشا نشسته اید
و در شماره، حماقت های تان از گناهان نکرده ی من افزون تر است!

– با شما مرا هرگز پیوندی نبوده است.
دوم، این روزها مصداق بی گفت و شنود آنها هستم که به مویزی گرمی شان می کند و به غوره ای سردی. احساس انزوا و انفعال ام بی دلیل عود می کند و بی علت فرو می نشیند. امروز در پایین ترین نقطه منحنی زندگی سیر می کنم، با این همه اما نیت غوره فشردن ام نیست.
به این قبیله ی بی کران تنهایی قسم
من
هنوز هم
از پنجره هایی
که بغض آدمی را نمی فهمند
می ترسم.
سوم، شهوت خوردن و خوابیدن و نوشیدن ام، به یک دلیل کاملا مجهول، سخت بالا گرفته است. عنقریب است که به واسطه صرف زیاده از حد ماکولات و مشروبات و یا ماندن بی حد و حساب در رختخواب دچار نوعی تغییر ظاهر دهشتناک شوم.
و در این دیار
تنهاترین واژه من ام
که گاه
حتا مرگ نیز آن را از یاد می برد.
چهارم، بنده که ترین اگر حرفی بزنم درباره شهر فرشتگان و مافیهای آن، متصف می شوم به هزار و یک صفت نیکو که هر کدام برای بستن دهان بزرگ تر از من هم کفایت می کند. به همین دلیل است شاید که وقتی در این باب، به قلم کسی که به گند کشیدن اش چندان سهل الوصول نیست، چیزی می خوانم، از سر آنچه شاملو «احساس رهایی بخش هم چراغی» می خواند آن را، پر می شوم از یک جور حس غریب اما دلنشین که روایت کردنی نیست.
نه برادر!
اینجا به درد همان دخترهای آریایی لوس آنجلس و جردن می خورد
تا آسمان را با لنزهای آبی براق شان
مثل ابری از توهم ببینند و خاک را جعبه ی کوچک همخوابگی.

پی نوشت: شعرها به ترتیب از بامداد شاعر، علی رضا روح نواز، علی رضا روح نو.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 inاز و لیلا فرجامی اند.

ahmadreza | كتاب‌نامه | پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۳

«خودکشی به این دلیل به تقدیر هدایت تبدیل شد که روال جهان چنان شکلی به زندگی وی داد که انطباق یافتن با آن از توان وی بیرون بود، و تنها در صورتی می توانست تابش را بیاورد که مهم ترین عنصر ذاتش، یعنی خودش، را نابود کند.»
روند کتاب خوانی ام به طرز عجیبی کند شده است؛ آن قدر که حتی مجموعه داستان های کوتاه هم چند صباحی روی دست من می مانند و هفته ها طول می کشد تمام کردن شان. در این وضع کتاب خوانی آشفته اما اثر یوسف اسحاق پور جان سالم به در برد و من، با شوق و ذوق روزهای پیشین، تک تک جملات کتاب را بلعیدم و از جای جای اثر، به رسم ایام ماضی البته، یادداشت برداشتم. نمی دانم چرا خواندن بعض قسمت های بر مزار هدایت، علی الخصوص آنجا که اسحاق پور درباره هدایت می نویسد «احساس می کرد در دنیایی محروم از حیات قرار دارد که هیچ گونه شور و جهشی برای نوسازی واقعی در اعماق آن جریان نداشت. به نظرش می رسید که از بالا تا پایین جامعه، همه سر و ته یک کرباس از خرافات و ریاکاریند. پس سفینه آزادیش، به طور قطع، به گل ناتوانی، به ساحل نامرادی، نشسته بود. این آزادی، رنگ عصیان و در عین حال تسلیم و رضا داشت، رنگ احساس بیزاری، با آمیزه ای از حسرت، احساس گناه، عشق و نفرت نسبت به تمامی آن چه به نظر وی سرنوشت مشترک همه بود: وصلتی میان حماقت و خباثت که فکر می کرد خودش از بدو تولد از آن برکنار بوده است.» شعری از اشعار بامداد شاعر را به یاد من می آورد؛ خطابه ی آسان، در امید.
خطابه ی آسان، در امید از احمد شاملو
معجزه کن معجزه کن
که معجزه
تنها
دست کار توست
اگر دادگر باشی؛
که در این گستره
گرگان اند
مشتاق بر دریدن بی دادگرانه ی آن
که دریدن نمی تواند. –
و دادگری
معجزه ی نهایی ست.

ahmadreza | شبانه | یکشنبه ۲۷ دی ۱۳۸۳

الکن زبان من قاصر است برای بیان آنچه می گذرد در دل ام. اینطورها است که متوسل می شوم به موسیقی تا بلکه احساسات درونی ام را بگذارم پیش چشم او که ترجمان متعالی دوستی است در این دنیای پر از هول. نوای این خانه را تغییر داده ام، به یاد او که قاصدک های خوش خط و خال اش پراکنده اند در آسمان این روزها ابری ام. به یاد او که همراه روزهای فراز زندگی‌ مان است و دستگیر ایام فرود، نوایی روح نواز، امروز و هر روز، گوش‌ آنها که صفای باطن دارند را به ملاطفت خواهد نواخت در این خانه.

ahmadreza | روزنامه‌ی انقلابی | چهارشنبه ۲۳ دی ۱۳۸۳

دهان ات را می بویند
مبادا که گفته باشی دوست ات می دارم.
دل ات را می بویند
روزگار غریبی است، نازنین
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند.

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر
فروزان می دارند.
به اندیشیدن خطر مکن.
روزگار غریبی ست، نازنین
آن که بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است.

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابان اند
بر گذرگاه ها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
روزگار غریبی ست، نازنین
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان.

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبی ست، نازنین
ابلیسِ پیروزمست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است.

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

ahmadreza | عاشقانه | سه شنبه ۱۵ دی ۱۳۸۳

زمزمه های ده گانه یک ذهن پریشان – نهم
معلوم مان نیست روز سرایش مطلع این غزل، ابیات اش را اما در طول همین یک سال پر از فراز و فرود سروده ایم. معلوم مان نیست روز سرایش شاه بیت این غزل، حال و هوای اش اما شاید نزدیک باشد به حال و هوای یادداشت یک ساله ای که نگارش آن هم زمان بود با غروب روزهای تاریک و طلوع شب های روشن ام. راستی می شود این یادداشت یک ساله را که در دو مقام عشق و نفرت مایه زندگی است، به جای شاه بیت غزل پر حادثه ای جا زد که «سفر یگانه ی فرصت» را ماند؟
«یک مایه در دو مقام
اول، پیشتر، آن روزها که ادعای نه چندان صادق «عشق رطوبت چندش انگیز پلشتی است» ورد زبان من بود، زندگی طعم و بویی داشت منحصر به فرد و بی همتا؛ طعم و بوی تنهایی. گیرم که تلخ بود و گاه تا حد مرگ آزار دهنده، هرچه بود اما حضور داشت در لحظه لحظه ی زندگی من و چه قدر هم واقعی بود حضور قاطع اش. همان وقت ها، چهاردهم فوریه که می رسید و پیش چشمان حیرت زده و شاید حسرت زده ی من، عاشق و معشوق های جوان هدیه ای می دادند و هدیه ای می گرفتند و مغازله ای می کردند و ایضا بوسه ای رد و بدل، با خودم فکر می کردم که این جوانک ها هیچ درک ندارند از آن چه می کنند و آن چه می خواهند. اینطورها بود که اگر از من می خواستند که توصیفی بدهم از مختصات آن روزها، حرفی نداشتم الا همان بخش از شبانه ی شاملو که لابد خوانده ای.
«عصری که شرم و حق
حساب اش جداست،
و عشق
سوءتفاهمی ست
که با «متاسف ام» گفتنی فراموش می شود»
دوم، امروز که این شطحیات را می نویسم و لا به لای اش، از سر ناتوانی و برای رج زدن سطور، دست به دامان شاملوی مهربان هم می شوم، داستان زندگی تغییر کرده است؛ نه! به جا ترین جمله، برای بیان آن چه رفته است بر سر این زندگی در واپسین ماه های سال رو به پایان هشتاد و دو، شاید این باشد که بگویم تغییر نکرده بل از این رو به آن رو شده است. بنا بر صداقت باشد اگر باید اعتراف کنم که این واژگونی نامنتظر همین طور بی دلیل و بی بهانه هم به وجود نیامده است. آفریننده ای داشته است و خلاقی که تو باشی. تو که آن را، زندگی ام را می گویم، با یک جور اکسیر مخصوص و کمیاب لابد، این طور از بیخ و بن زیر و زبر کرده ای؛ تو که
«در نگاه ات همه ی مهربانی ها ست:
قاصدی که زنده گی را خبر می دهد.

و در سکوت ات همه ی صداها:
فریادی که بودن را تجربه می کند.»
و راستی چه فاصله ای است بعید بین آن نگاه پیشین که هنوز رسوبات اش باقی است در فکر و ذکر من و این نگاه اخیر که، بی تعارف و بی مجامله، عزیز است و دوست داشتنی است و حلاوتی سخت غریب به همراه خودش آورده است؛ حلاوتی که نه تنها ناسازگار نیست با ذائقه ی خو گرفته به تلخی من بل آن وقت که مزمزه اش می کنم فکری می شوم که شکست هرگز چیره نخواهد شد بر من که به قول بامداد شاعر از عشق رویینه تن ام امروز.

کیستی که من
این گونه
به اعتماد

نام ِ خود را
با تو می گویم
کلید ِ خانه ام را
در دست ات می گذارم
نان ِ شادی های ام را
با تو قسمت می کنم
به کنارت می نشینم و
بر زانوی ِ تو

این چنین آرام
به خواب می روم؟

کیستی که من
این گونه به جد
در دیار ِ رویاهای ِ خویش
با تو درنگ می کنم؟»

پی نوشت: گذر ایام نشان داد که شاخه نه طاقت طوفان را داشت و نه دغدغه شکستن را!

ahmadreza | شبانه | شنبه ۱۲ دی ۱۳۸۳

بعد از قریب به هفت سال سکوت، دوشادوش شانزده هنرمند که بعض آن ها بزرگان هنر این روزهای ایران اند، می آید روی صحنه. مرد، نرم و آهسته، قدم بر می دارد تا با دلی عارف و جانی شیدا جلوس کند بر تخت فرمانروایی اش که یک جفت مضراب است و یک ساز. حالا دیگر سپیدی موی اش هم ارز سیاهی روزگار ما است. او اما آمده است تا ثابت کند هنوز چشمه خلاقیت در وجود نازنین واسطه العقد موسیقیدانان معاصر نخشکیده است. آمده است تا از پی سکوتی این همه دیرپا روایت کند درد دل سوخته اش را، دلی که می تپد به نام و یاد ایران. پرویز خان مشکاتیان، استعداد مسلم موسیقی ایران، آمده است تا قصه مردم آزاده اش را واگو کند، از مرز پرگهر بگوید و از باغ بی برگی، لحظه دیدار را بسراید و داستان گون را روایت کند.
به رغم همه این نغمه های ناکوک درباره زندگی استاد، نمی دانم چه حکایتی است که هیچ ترک برنمی دارد تصویر دوست داشتنی اش در نظر سخت گیر من. به احترام او، نوازندگی بی بدیل و تصنیف سازی هوش ربای اش و به پاس دردمندی و عشق زوال ناپذیر او به ایران از جا بر می خیزم.
عمر شیدایی ات دراز باد استاد.

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است