یادداشت های تنهایی

Wednesday 1 December 2004

Posted by ahmadreza in پراكنده‌گويي

پراكنده گويي هاي شبانگاه سه شنبه دهم آذرماه هشتاد و سه
اول، صبح اول وقت است و طبق روال هر روز مشغول ديد زدن سايت هاي خبري ام تا بدانم در اين «ميهمان خانه ي مهمان كش روزش تاريك» چه مي گذرد. مي بينم سخنگوي وزارت خارجه كابينه اي كه رييس اش مردي است خندان و خوش لباس، گفته است «پرونده زهرا کاظمی هيچ ارتباطی با کانادايى ها ندارد و طبيعى است اگر کسی با اين ماموريت به ايران بيايد، برای خودش مشکل درست می کند و ماموريت خود را با دشواری همراه خواهد کرد.» و بعد هم مي افزايد «پرونده خانم کاظمی مشغله و دل نگرانی دولت و قوه قضاييه جمهوری اسلامی است.» و با اين صراحت ستودني كاري مي كند كه حساب كار دست مهم ترين ابواب جمعي بريتانياي كبير بيايد.
دوم، ساعت از هفت هم گذشته است، تهران اما هنوز در تسخير ماشين هايي است كه سرنشيناني عصبي و پرخاشگر هدايت شان مي كنند. آهن پاره هاي ساخت كارخانه هاي بي همتاي وطني و سرنشينان نافرمان شان، بي حركت و در نهايت بي نظمي و تشتت البته، در ميان خيابان هاي كثيف و تنگ و تاريك تهران ايستاده اند و چند دقيقه يك بار، براي خالي نبودن عريضه، تكاني مي خورند به اندازه فاصله ميان دو چرخ يك كالسكه. عصبي و خسته از اتلاف وقت و انرژي نداشته ام، ياد شهردار گران قدر و طرح هاي نوبرانه اش و نگراني هاي كارشناسان در خاطر پريشان ام زنده مي شود.
سوم، تازه از راه رسيده ام. روي تك پله جلوي ساختمان قديمي مان ايستاده ام و مشغول كاويدن جيب بالاپوش ام هستم به نيت بيرون آوردن كليد در ورودي. حس مي كنم كسي از پشت به من نزديك مي شود. حواس ام را جمع مي كنم. حس مي كنم آن كه هنوز نديده ام اش كماكان به سمت من در حال حركت است. ناگهان ترس غالب مي شود بر من و نمي دانم چرا. وحشت زده برمي گردم و نگاه اش مي كنم. پسركي متوسط القامت است و ژنده پوش. در حالي كه هيچ با من فاصله ندارد، خيلي راحت و بي آن كه توجهي كند به نگاه وحشت زده و صدالبته متعجب من، خم مي شود و كيسه آشغال پيش پاي ام را بر مي دارد و به سرعت دور مي شود.
بعدالتحرير اول: اين ها را نوشتم كه ديگران بدانند امشب چرا من سخت شايق ام تا با رعايت عدالت و انصاف به چهره همه كارگزاران اين نظام، از رييس جمهور خندان اش گرفته تا شهردار مبتكر و دردانه اش، تغوط كنم.
بعد التحرير دوم:
شب است از نيما
شب است،
شبي بس تيرگي دمساز با آن.
به روي شاخ انجير كهن «وگ دار» مي خواند، به هر دم
خبر مي آورد طوفان و باران را. و من انديشناكم.

Leave a reply