پراكنده گويي هاي شبانگاه پنج شنبه نوزدهم آذرماه هشتاد و سه
اول، خسته ام؛ خسته و دل زده از اين حرفه بي پير كه سخت متجانس است با ايده آل گرايي بيمارگونه من و به غايت ناهمگون با روح نظم ستيز و شفافيت گريز جامعه اي كه، فارغ از ميزان دانايي آكادميك آدم هاي اش، خو كرده است به هرج و مرج و زندگي باري به هر جهت. خسته ام؛ خسته و دل زده از تداوم حضور در ميان آدم هايي كه تنها فصل مشترك ميان من و آنها يك جلد شناسنامه قرمز رنگ است و يك فقره گذرنامه كمتر استفاده شده بي اعتبار در اين سو و آن سوي جهان.
دوم، اين روزها درد ناشي از يك جور احساس جدا افتادن از جريان غالب جامعه عود كرده است در من. وقتي ارتباطي برقرار مي شود با دوستان ديروز و امروز، فاصله اي غريب مي يابم بين آنچه آنها مي خواهند و آنچه من در پي اش بي قراري مي كنم. آنها معتقدند براي تك تك دقايق زندگي، من جمله لحظات عشق ورزيدن، بايد برنامه داشت، آنها براي چنگ انداختن به يك منصب نان و آب دار كه عطش فرمانروايي شان را هم فروبنشاند دست و پا مي زنند و به لطاف الحيل مي خواهند به رفيقه محترمه شان بفهمانند كه وظيفه اش خوب آشپزي كردن است و بس. اين فاصله، در نهايت ناباوري خودم، سخت مضطرب ام مي كند و اين اضطراب ملايم آن وقت به منتها درجه اش مي رسد كه توام مي شود با اصرار حضرات براي تنقيه ايده هاي خوش رنگ و لعاب شان به من. عنقريب است كه طاقت از كف بدهم و بخزم به گوشه اي كه دست اين مخلوقات خوب خدا به من و دنياي من نرسد.
سوم، دو بسته قرص دارم در كيف مندرس سياه رنگ ام: يكي مرهمي است براي سر درد هاي سمجي كه روزگار من را سياه مي كنند به وقت هجوم و آن ديگري مثلا علاجي براي دل شوره هايي بي دليل كه وقتي به سراغ ام مي آيند مستاصل مي شوم و بي چاره. امروز و ديروز، روزهاي تعطيلي كه خيلي صميمانه آمدن شان را انتظار مي كشيدم، دست نياز به هر دوي آنها دراز كردم. هنوز اما جوابي نگرفته ام.
چهارم، ميان موج سنگين احساسات ناخوشايندي كه در بر گرفته اند من را، ديدن تصاوير تقدير خودجوش نمايندگان كشورهاي دنيا از كوفي عنان، مرهمي مي شود بر زخمي كه گاه و بي گاه به نيشتري سر باز مي كند. به احترام تلاش هاي دبير كل سازمان ملل برپا ايستادن و يك نفس او را تشويق كردن، به گمان من البته، پاسخ دندان شكن و البته متمدنانه اي است براي فلان سناتور سخيف آمريكايي كه پيشتر استعفاي كوفي عنان را درخواست كرده بود.
پنجم، پريروزها، وقتي در حال رانندگي به سمت دفتر دندان گردترين مترجم شهر بودم، شنيدم كه گوينده خوش صداي راديو پيام مي گفت مادر، به اعتقاد هفت هزار زبان آموز در چهل و شش كشور دنيا، در صدر فهرستي قرار دارد به نام زيباترين لغات زبان انگليسي. همان لحظات با خودم فكر كردم كه آن چه انگار پايان ندارد وجود نازنيني است كه نام اش بر تارك فهرست نشسته است و چه خوش هم.
ششم، نقطه پايان اين يادداشت بلندبالا شعري است از آسيه اميني كه خواندن گزارش متهورانه اش درباره دخترك شانزده ساله اي كه بيست و يك ساله فرض شد و في الفور هدايت شد به سمت چوبه دار، خواب در چشم ترم شكست.
تو را
نه براي هميشه با تو بودن
نه براي يك عمر زير سقفي نفس كشيدن
نه براي اين حرف مضحك كه:
– نان آورم باشي
نه براي زيبايي ات
نه براي هوس هايم
نه حتا براي عشق – كه حرف بزرگي است –
تو را مي خواهم
فقط براي اين كه
يك روز ديگر
زندگي را دوست داشته باشم.
پراكنده گويي هاي شبانگاه سه شنبه دهم آذرماه هشتاد و سه
اول، صبح اول وقت است و طبق روال هر روز مشغول ديد زدن سايت هاي خبري ام تا بدانم در اين «ميهمان خانه ي مهمان كش روزش تاريك» چه مي گذرد. مي بينم سخنگوي وزارت خارجه كابينه اي كه رييس اش مردي است خندان و خوش لباس، گفته است «پرونده زهرا کاظمی هيچ ارتباطی با کانادايى ها ندارد و طبيعى است اگر کسی با اين ماموريت به ايران بيايد، برای خودش مشکل درست می کند و ماموريت خود را با دشواری همراه خواهد کرد.» و بعد هم مي افزايد «پرونده خانم کاظمی مشغله و دل نگرانی دولت و قوه قضاييه جمهوری اسلامی است.» و با اين صراحت ستودني كاري مي كند كه حساب كار دست مهم ترين ابواب جمعي بريتانياي كبير بيايد.
دوم، ساعت از هفت هم گذشته است، تهران اما هنوز در تسخير ماشين هايي است كه سرنشيناني عصبي و پرخاشگر هدايت شان مي كنند. آهن پاره هاي ساخت كارخانه هاي بي همتاي وطني و سرنشينان نافرمان شان، بي حركت و در نهايت بي نظمي و تشتت البته، در ميان خيابان هاي كثيف و تنگ و تاريك تهران ايستاده اند و چند دقيقه يك بار، براي خالي نبودن عريضه، تكاني مي خورند به اندازه فاصله ميان دو چرخ يك كالسكه. عصبي و خسته از اتلاف وقت و انرژي نداشته ام، ياد شهردار گران قدر و طرح هاي نوبرانه اش و نگراني هاي كارشناسان در خاطر پريشان ام زنده مي شود.
سوم، تازه از راه رسيده ام. روي تك پله جلوي ساختمان قديمي مان ايستاده ام و مشغول كاويدن جيب بالاپوش ام هستم به نيت بيرون آوردن كليد در ورودي. حس مي كنم كسي از پشت به من نزديك مي شود. حواس ام را جمع مي كنم. حس مي كنم آن كه هنوز نديده ام اش كماكان به سمت من در حال حركت است. ناگهان ترس غالب مي شود بر من و نمي دانم چرا. وحشت زده برمي گردم و نگاه اش مي كنم. پسركي متوسط القامت است و ژنده پوش. در حالي كه هيچ با من فاصله ندارد، خيلي راحت و بي آن كه توجهي كند به نگاه وحشت زده و صدالبته متعجب من، خم مي شود و كيسه آشغال پيش پاي ام را بر مي دارد و به سرعت دور مي شود.
بعدالتحرير اول: اين ها را نوشتم كه ديگران بدانند امشب چرا من سخت شايق ام تا با رعايت عدالت و انصاف به چهره همه كارگزاران اين نظام، از رييس جمهور خندان اش گرفته تا شهردار مبتكر و دردانه اش، تغوط كنم.
بعد التحرير دوم:
شب است از نيما
شب است،
شبي بس تيرگي دمساز با آن.
به روي شاخ انجير كهن «وگ دار» مي خواند، به هر دم
خبر مي آورد طوفان و باران را. و من انديشناكم.