ahmadreza | پراكنده‌گويي | پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۳

پراکنده گویی های شبانگاه پنج شنبه نوزدهم آذرماه هشتاد و سه
اول، خسته ام؛ خسته و دل زده از این حرفه بی پیر که سخت متجانس است با ایده آل گرایی بیمارگونه من و به غایت ناهمگون با روح نظم ستیز و شفافیت گریز جامعه ای که، فارغ از میزان دانایی آکادمیک آدم های اش، خو کرده است به هرج و مرج و زندگی باری به هر جهت. خسته ام؛ خسته و دل زده از تداوم حضور در میان آدم هایی که تنها فصل مشترک میان من و آنها یک جلد شناسنامه قرمز رنگ است و یک فقره گذرنامه کمتر استفاده شده بی اعتبار در این سو و آن سوی جهان.
دوم، این روزها درد ناشی از یک جور احساس جدا افتادن از جریان غالب جامعه عود کرده است در من. وقتی ارتباطی برقرار می شود با دوستان دیروز و امروز، فاصله ای غریب می یابم بین آنچه آنها می خواهند و آنچه من در پی اش بی قراری می کنم. آنها معتقدند برای تک تک دقایق زندگی، من جمله لحظات عشق ورزیدن، باید برنامه داشت، آنها برای چنگ انداختن به یک منصب نان و آب دار که عطش فرمانروایی شان را هم فروبنشاند دست و پا می زنند و به لطاف الحیل می خواهند به رفیقه محترمه شان بفهمانند که وظیفه اش خوب آشپزی کردن است و بس. این فاصله، در نهایت ناباوری خودم، سخت مضطرب ام می کند و این اضطراب ملایم آن وقت به منتها درجه اش می رسد که توام می شود با اصرار حضرات برای تنقیه ایده های خوش رنگ و لعاب شان به من. عنقریب است که طاقت از کف بدهم و بخزم به گوشه ای که دست این مخلوقات خوب خدا به من و دنیای من نرسد.
سوم، دو بسته قرص دارم در کیف مندرس سیاه رنگ ام: یکی مرهمی است برای سر درد های سمجی که روزگار من را سیاه می کنند به وقت هجوم و آن دیگری مثلا علاجی برای دل شوره هایی بی دلیل که وقتی به سراغ ام می آیند مستاصل می شوم و بی چاره. امروز و دیروز، روزهای تعطیلی که خیلی صمیمانه آمدن شان را انتظار می کشیدم، دست نیاز به هر دوی آنها دراز کردم. هنوز اما جوابی نگرفته ام.
چهارم، میان موج سنگین احساسات ناخوشایندی که در بر گرفته اند من را، دیدن تصاویر تقدیر خودجوش نمایندگان کشورهای دنیا از کوفی عنان، مرهمی می شود بر زخمی که گاه و بی گاه به نیشتری سر باز می کند. به احترام تلاش های دبیر کل سازمان ملل برپا ایستادن و یک نفس او را تشویق کردن، به گمان من البته، پاسخ دندان شکن و البته متمدنانه ای است برای فلان سناتور سخیف آمریکایی که پیشتر استعفای کوفی عنان را درخواست کرده بود.
پنجم، پریروزها، وقتی در حال رانندگی به سمت دفتر دندان گردترین مترجم شهر بودم، شنیدم که گوینده خوش صدای رادیو پیام می گفت مادر، به اعتقاد هفت هزار زبان آموز در چهل و شش کشور دنیا، در صدر فهرستی قرار دارد به نام زیباترین لغات زبان انگلیسی. همان لحظات با خودم فکر کردم که آن چه انگار پایان ندارد وجود نازنینی است که نام اش بر تارک فهرست نشسته است و چه خوش هم.
ششم، نقطه پایان این یادداشت بلندبالا شعری است از آسیه امینی که خواندن گزارش متهورانه اش درباره دخترک شانزده ساله ای که بیست و یک ساله فرض شد و فی الفور هدایت شد به سمت چوبه دار، خواب در چشم ترم شکست.
تو را
نه برای همیشه با تو بودن
نه برای یک عمر زیر سقفی نفس کشیدن
نه برای این حرف مضحک که:
– نان آورم باشی
نه برای زیبایی ات
نه برای هوس هایم
نه حتا برای عشق – که حرف بزرگی است –
تو را می خواهم
فقط برای این که
یک روز دیگر
زندگی را دوست داشته باشم.

ahmadreza | پراكنده‌گويي | چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۳

پراکنده گویی های شبانگاه سه شنبه دهم آذرماه هشتاد و سه
اول، صبح اول وقت است و طبق روال هر روز مشغول دید زدن سایت های خبری ام تا بدانم در این «میهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک» چه می گذرد. می بینم سخنگوی وزارت خارجه کابینه ای که رییس اش مردی است خندان و خوش لباس، گفته است «پرونده زهرا کاظمی هیچ ارتباطی با کانادایى ها ندارد و طبیعى است اگر کسی با این ماموریت به ایران بیاید، برای خودش مشکل درست می کند و ماموریت خود را با دشواری همراه خواهد کرد.» و بعد هم می افزاید «پرونده خانم کاظمی مشغله و دل نگرانی دولت و قوه قضاییه جمهوری اسلامی است.» و با این صراحت ستودنی کاری می کند که حساب کار دست مهم ترین ابواب جمعی بریتانیای کبیر بیاید.
دوم، ساعت از هفت هم گذشته است، تهران اما هنوز در تسخیر ماشین هایی است که سرنشینانی عصبی و پرخاشگر هدایت شان می کنند. آهن پاره های ساخت کارخانه های بی همتای وطنی و سرنشینان نافرمان شان، بی حرکت و در نهایت بی نظمی و تشتت البته، در میان خیابان های کثیف و تنگ و تاریک تهران ایستاده اند و چند دقیقه یک بار، برای خالی نبودن عریضه، تکانی می خورند به اندازه فاصله میان دو چرخ یک کالسکه. عصبی و خسته از اتلاف وقت و انرژی نداشته ام، یاد شهردار گران قدر و طرح های نوبرانه اش و نگرانی های کارشناسان در خاطر پریشان ام زنده می شود.
سوم، تازه از راه رسیده ام. روی تک پله جلوی ساختمان قدیمی مان ایستاده ام و مشغول کاویدن جیب بالاپوش ام هستم به نیت بیرون آوردن کلید در ورودی. حس می کنم کسی از پشت به من نزدیک می شود. حواس ام را جمع می کنم. حس می کنم آن که هنوز ندیده ام اش کماکان به سمت من در حال حرکت است. ناگهان ترس غالب می شود بر من و نمی دانم چرا. وحشت زده برمی گردم و نگاه اش می کنم. پسرکی متوسط القامت است و ژنده پوش. در حالی که هیچ با من فاصله ندارد، خیلی راحت و بی آن که توجهی کند به نگاه وحشت زده و صدالبته متعجب من، خم می شود و کیسه آشغال پیش پای ام را بر می دارد و به سرعت دور می شود.
بعدالتحریر اول: این ها را نوشتم که دیگران بدانند امشب چرا من سخت شایق ام تا با رعایت عدالت و انصاف به چهره همه کارگزاران این نظام، از رییس جمهور خندان اش گرفته تا شهردار مبتکر و دردانه اش، تغوط کنم.
بعد التحریر دوم:
شب است از نیما
شب است،
شبی بس تیرگی دمساز با آن.
به روی شاخ انجیر کهن «وگ دار» می خواند، به هر دم
خبر می آورد طوفان و باران را. و من اندیشناکم.

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است