یادداشت های تنهایی

Tuesday 30 November 2004

Posted by ahmadreza in شبانه

از در دژ سرزمين آرزوها در پايتخت ترك هاي عثماني، يا همان سفارت شيطان بزرگ، بيرون آمده ام با يك جواب منفي تر و تميز. حال غريبي دارم. حالي كه نه طعم خوشحالي دارد و نه رنگ غم، تنها يك جور حيراني و گيجي است آغشته به مقدار معتنابهي نگراني بابت اين كه در آستانه بيست و نه سالگي آينده ام چه خواهد شد با اين داستان مطول كه مهاجرت نيست و فرار بزرگ است از جهنم خودساخته و خودخواسته مان. به اطراف ام نظري مي اندازم و نگاه ام مي ماسد بر روي تصوير عثماني هاي هزاره سوم كه انگار خوب مي دانند راه و رسم زندگي امروزي را. مي دانند در خيابان هاي مزين به فواره هاي يخ زده آنكاراي زمستاني با آن سوز سرماي گداكش چطور بايد دست ها را حلقه كنند در كمرگاه يار و بخرامند به اين سو و آن سو، مي دانند كدام كنج كدام كوچه متروك در فلان محله پر رفت و آمد شهر مناسب است براي سخت در آغوش گرفتن يار و بوسيدن اش و مي دانند چطور مي شود با دامن هاي كوتاه، آن قدر كوتاه كه ناچار شوند به پا جنباندن بلكه ران هاي بي حجاب شان مصون بماند از سرماي طاقت سوز آستانه زمستان، در انتظار يار بمانند و به آمدن اش دستي در هوا بجنبانند. براي عثماني هاي هزاره سوم شايد همين آزادي هاي اجتماعي كفايت كند و خيلي لازم ندانند تا بجنبند پي به دست آوردن آزادي هاي سياسي. همسايه هاي غربي مان با همين وضع كه امروز دارند يك گام جلوتر اند از ما كه توشه مان يك هيچ بزرگ است از اين هر دو.

Leave a reply