وقتي، علي رغم وعده هاي سر خرمن متصدي پشت هم انداز فلان آژانس آشناي شهر، با جواب هاي منفي پي در پي روبرو مي شوم براي يافتن بليتي زودهنگام به سمت پايتخت كشور ترك هاي عثماني، با كلي كلنجار خودم را مجاب مي كنم كه بيشتر زمان را نكشم در فرودگاه و براي محقق كردن يكي از آرزوهاي قديمي ام سرازير شوم به سمت شهر. خسته و بي حوصله و غرولندكنان به پايتخت اروپايي همسايه غربي مان وارد مي شوم، ساعتي مي مانم تا خستگي را بسپارم به دست باد خنك پاييزي و سرشار از خاطراتي شوم ناگفتني. از ديدار ملتقاي شگفت انگيز اسلام و مسيحيت و صحن باشكوه اش، مسجد آبي و بسفر رويايي با تصوير فراموش ناشدني انعكاس نور خورشيد تنها در آسماني عريان از ابر بر سطح آن كه باز مي گردم فكري مي شوم كتاب شعر همراه ام را باز كنم و شعري بخوانم؛ شعري كه مربوط باشد به اين حال و هواي تكرار ناشدني.
نامه هاي عاشقانه از نزار قباني
نامه هاي من به تو
برتر از منند…برتر از تو
زيرا نور
برتر است از چراغ
شعر
برتر از دفتر
بوسه
برتر از لب ها.
نامه هاي من به تو
پر اهميت تر از تو،
از من.
آن ها تنها گواهاني هستند
كه ديگران در آن
زيبايي تو را
و ديوانگي مرا
خواهند يافت.
Wednesday 24 November 2004
Posted by
ahmadreza in
عاشقانه