یادداشت های تنهایی

Wednesday 3 November 2004

Posted by ahmadreza in شبانه

تصميم يكباره ام براي هل دادن اين خانه به قعر مغاك نيستي مجال ام نداد تا زودتر بازخواني كنم براي ديگران يادداشت كوتاهي را كه محصول نداشتن كتاب است و همسفر در يك سفر يك ساعت و نيمه هوايي. امروز كه اين خانه، به واسطه اوامر ملوكانه حضرت اش البته، باز سرپا است و من، ميان هياهوي خبري انتخابات سرزمين آرزوها، وقت كافي دارم براي حضور مجدد در اين فضاي مجازي، يادداشتي را مي نويسم كه يك يادداشت توصيفي صرف نيست براي ثبت لحظه هاي آن سفر يك روزه و هزار حرف نگفته پنهان است در آن.
اول, مهندس جوان ايراني كه بلند قامت است و قوي هيكل كيف اش را، در كابين بالاي سر مسافرين، مي گذارد بر روي كيف مهندس كوتاه قامت و نحيفي از خاور دور. آقاي مهندس سن و سال دار چشم بادامي كمي غرولند مي كند و وقتي به جز «مساله اي نيست» هاي جوان ايراني پاسخي نمي گيرد با كمي غيظ و تبختر او را وادار مي كند تا كيف اش را بچپاند زير كيف آقاي مهندس متغرعن.
دوم، نشسته است كنار من با صورتي آفتاب خورده و دست هايي پينه بسته و اندامي نحيف و تكيده. آشكارا مضطرب است و مشوش. هواپيما كه از زمين جدا مي شود و مي پرد به سمت آسمان آبي بندر جنوبي كشور، دست هاي زمخت اش را قفل مي كند به يكديگر و تا جان دارد مي فشاردشان به هم. طاقت نمي آورم و نيم نگاهي مي اندازم به صورت هراسان اش. مي گويد «بار اول است.» مي گويم «حال ات بد است؟» جواب ام مي دهد كه «نه! دل ام مي كوبد.» بي حوصله ام از خواب كوتاه و بي لذت روي صندلي هاي ناراحت ترمينال حقير فرودگاه. با اين همه اما به مهر لبخندي مي زنم و مي گويم «براي همه همين است اولين بار.»

Leave a reply