از در دژ سرزمين آرزوها در پايتخت ترك هاي عثماني، يا همان سفارت شيطان بزرگ، بيرون آمده ام با يك جواب منفي تر و تميز. حال غريبي دارم. حالي كه نه طعم خوشحالي دارد و نه رنگ غم، تنها يك جور حيراني و گيجي است آغشته به مقدار معتنابهي نگراني بابت اين كه در آستانه بيست و نه سالگي آينده ام چه خواهد شد با اين داستان مطول كه مهاجرت نيست و فرار بزرگ است از جهنم خودساخته و خودخواسته مان. به اطراف ام نظري مي اندازم و نگاه ام مي ماسد بر روي تصوير عثماني هاي هزاره سوم كه انگار خوب مي دانند راه و رسم زندگي امروزي را. مي دانند در خيابان هاي مزين به فواره هاي يخ زده آنكاراي زمستاني با آن سوز سرماي گداكش چطور بايد دست ها را حلقه كنند در كمرگاه يار و بخرامند به اين سو و آن سو، مي دانند كدام كنج كدام كوچه متروك در فلان محله پر رفت و آمد شهر مناسب است براي سخت در آغوش گرفتن يار و بوسيدن اش و مي دانند چطور مي شود با دامن هاي كوتاه، آن قدر كوتاه كه ناچار شوند به پا جنباندن بلكه ران هاي بي حجاب شان مصون بماند از سرماي طاقت سوز آستانه زمستان، در انتظار يار بمانند و به آمدن اش دستي در هوا بجنبانند. براي عثماني هاي هزاره سوم شايد همين آزادي هاي اجتماعي كفايت كند و خيلي لازم ندانند تا بجنبند پي به دست آوردن آزادي هاي سياسي. همسايه هاي غربي مان با همين وضع كه امروز دارند يك گام جلوتر اند از ما كه توشه مان يك هيچ بزرگ است از اين هر دو.
وقتي، علي رغم وعده هاي سر خرمن متصدي پشت هم انداز فلان آژانس آشناي شهر، با جواب هاي منفي پي در پي روبرو مي شوم براي يافتن بليتي زودهنگام به سمت پايتخت كشور ترك هاي عثماني، با كلي كلنجار خودم را مجاب مي كنم كه بيشتر زمان را نكشم در فرودگاه و براي محقق كردن يكي از آرزوهاي قديمي ام سرازير شوم به سمت شهر. خسته و بي حوصله و غرولندكنان به پايتخت اروپايي همسايه غربي مان وارد مي شوم، ساعتي مي مانم تا خستگي را بسپارم به دست باد خنك پاييزي و سرشار از خاطراتي شوم ناگفتني. از ديدار ملتقاي شگفت انگيز اسلام و مسيحيت و صحن باشكوه اش، مسجد آبي و بسفر رويايي با تصوير فراموش ناشدني انعكاس نور خورشيد تنها در آسماني عريان از ابر بر سطح آن كه باز مي گردم فكري مي شوم كتاب شعر همراه ام را باز كنم و شعري بخوانم؛ شعري كه مربوط باشد به اين حال و هواي تكرار ناشدني.
نامه هاي عاشقانه از نزار قباني
نامه هاي من به تو
برتر از منند…برتر از تو
زيرا نور
برتر است از چراغ
شعر
برتر از دفتر
بوسه
برتر از لب ها.
نامه هاي من به تو
پر اهميت تر از تو،
از من.
آن ها تنها گواهاني هستند
كه ديگران در آن
زيبايي تو را
و ديوانگي مرا
خواهند يافت.
تصميم يكباره ام براي هل دادن اين خانه به قعر مغاك نيستي مجال ام نداد تا زودتر بازخواني كنم براي ديگران يادداشت كوتاهي را كه محصول نداشتن كتاب است و همسفر در يك سفر يك ساعت و نيمه هوايي. امروز كه اين خانه، به واسطه اوامر ملوكانه حضرت اش البته، باز سرپا است و من، ميان هياهوي خبري انتخابات سرزمين آرزوها، وقت كافي دارم براي حضور مجدد در اين فضاي مجازي، يادداشتي را مي نويسم كه يك يادداشت توصيفي صرف نيست براي ثبت لحظه هاي آن سفر يك روزه و هزار حرف نگفته پنهان است در آن.
اول, مهندس جوان ايراني كه بلند قامت است و قوي هيكل كيف اش را، در كابين بالاي سر مسافرين، مي گذارد بر روي كيف مهندس كوتاه قامت و نحيفي از خاور دور. آقاي مهندس سن و سال دار چشم بادامي كمي غرولند مي كند و وقتي به جز «مساله اي نيست» هاي جوان ايراني پاسخي نمي گيرد با كمي غيظ و تبختر او را وادار مي كند تا كيف اش را بچپاند زير كيف آقاي مهندس متغرعن.
دوم، نشسته است كنار من با صورتي آفتاب خورده و دست هايي پينه بسته و اندامي نحيف و تكيده. آشكارا مضطرب است و مشوش. هواپيما كه از زمين جدا مي شود و مي پرد به سمت آسمان آبي بندر جنوبي كشور، دست هاي زمخت اش را قفل مي كند به يكديگر و تا جان دارد مي فشاردشان به هم. طاقت نمي آورم و نيم نگاهي مي اندازم به صورت هراسان اش. مي گويد «بار اول است.» مي گويم «حال ات بد است؟» جواب ام مي دهد كه «نه! دل ام مي كوبد.» بي حوصله ام از خواب كوتاه و بي لذت روي صندلي هاي ناراحت ترمينال حقير فرودگاه. با اين همه اما به مهر لبخندي مي زنم و مي گويم «براي همه همين است اولين بار.»