یادداشت های تنهایی

Friday 22 October 2004

Posted by ahmadreza in پراكنده‌گويي

پراكنده گويي هاي جمعه اول آبان هشتاد و سه
اول، در اين هواي لطيف پاييزي كه امروز ممزوج است با تصوير نظيف و بي غبار كوه هاي شمال تهران و البته يك جور خنكاي مطبوع، فرح بخش ترين كار دنيا است قدم زدن در راهي خيس خورده از باران تند ساعاتي پيش و مفروش با برگ هاي فروافتاده از كاج هاي سوزني اطراف. اين حال و هواي پاييزي شور زندگي را در من كه شيفته آسمان خاكستري و راه هاي باران خورده ام بيدار مي كند؛ اين سردرد لاكردار بگذارد اگر.
روز به خير محبوب من از رسول يونان
فرشته نبود
اما مهربان بود
بي پناهم كه يافت
خانه اي ساخت برايم
از نور و آرامش
و من با شكوه زيستم.

دست هايش سفيد بود و روشن
انگار
از چيدن ماه آمده بود.
دوم، ايستاده ايم روبروي مغازه اي كه سخت مشهور است ميان مردم پايتخت و هر شب پذيراي خيل جواناني مشتاق با ماشين هاي لوكس و لباس هاي لوكس و بدن هاي لوكس و افكار لوكس و احساسات لوكس. جوانان رشيد مذكور با عضلات پف كرده و متورم شان، سرخوش و نيمه مست از مجالست با دختركان خوش آب و رنگ همراه، از كنار كودكاني كه در جستجوي قوت لايموت جست و خيز مي كنند گرد همان ماشين هاي لوكس، مي گذرند. خاطر من اما از ديدن اين كنتراست آزرده مي شود، هرچند مي دانم آن كودكان خياباني في الحال اسير دست باندهايي هستند كه معلوم نيست سرشان به كدام آخور بند است.
سوم، گفتگوي برنده نوبل ادبيات با فلان مجله اتريشي آغازي بس كوبنده داشت براي من كه پيشتر شناختي نداشتم از الفريده يلينک. تنها بعد از اعلام خبر قرار گرفتن اش در صدر فهرست كانديداهاي نوبل ادبيات، اينجا و آنجا خواندم كه حضرت اش بانويي است تنها و گريزان از جمع. بنابراين وقتي خواندم كه در جواب نماينده مجله اتريشي مي گويد «البته چند سالی بود که می دانستم اسمم جزو بعضی از ليست هاست اما هيچ وقت جدي رويش حساب نکرده بودم. تازه دعا کرده بودم که جايزه به من تعلق نگيرد، چون از اين می ترسم که حداقل برای مدت زمانی از زندگی منزوی ام که دوستش دارم، بيرون کشيده شوم. من از اجتماع بی اندازه وحشت دارم و اميدوارم که به من اجازه داده شود در خلوت خود بمانم. اصلا نمی خواهم توی چشم باشم.» سخت متعجب شدم. تنها استنتاج معقول از اين جملات، به گمان من البته، آن است كه الفريده يلينك از جنس آدم هاي معترضي است كه بي هيچ ترس و واهمه اي خلاف جهت ناصواب آب شنا مي كنند و با قوت تمام هم. پي آمد اين اعتراض دوست داشتني البته يك جور تنهايي خودخواسته است؛ تنهايي خودخواسته اي نه از سر ضعف بل به دليل شجاعت و صراحت و قدرت.
چهارم، بهروز مهري با گردآوري و ترجمه مطالبي كه اينجا و آنجا درباره ادي آدامز منتشر شده اند يادداشتي تهيه كرده است بس خواندني. خواندن يادداشت مذكور و به ويژه آن بخش از يادداشت كه حول فرار مهاجرين آواره ويتنامی با قايق هاي ماهيگيری کوچک چرخ مي خورد، آدمي را به اين فكر وامي دارد كه حوزه كاركرد يك هنرمند صاحب دل چه اندازه فراخ است و بي انتها.
«اين بهترين کاری بود که در زندگيم انجام دادم. بعضی از عکس ها قلب مرا تکه تکه می کرد. من در زندگيم شاهد همه جور اتفاق بوده ام و از گرفتن خيلی از عکس ها نيز صرف نظر کرده ام. من خود را در جای ديگران می گذارم و بيشتر اوقات خودم در جای سوژه عکس هايم قرار می گيرم تا جايی که وقتی کسی زخمی می شد من احساس درد می کردم. از گريه کردن خسته شده ام. هر سال ما مراسم يادبود برای دوستانم که در ويتنام کشته شده اند برگزار می کنيم صد و چهل و چهار بالن را به ياد آن ها به آسمان می فرستيم ولی در طول مراسم باز به گريه ادامه می دهم.»

Leave a reply