براي آگرين
روايتي است سخت تلخ و مدهش داستان زندگي آن «مرغان آشيان بر باد» كه زير چكمه هاي سبعيت و بربريت مدرن زندگي شان بر باد فنا مي رود و هيچ كس دم نمي زند تا مبادا مكدر شود خاطر آنها كه قدر قدرت اند و به سرانگشت به اصطلاح مشكل گشاي خود گره اندر گره مي اندازند در كار فروبسته مردم جوامع پيراموني. ويران مي كند آدمي را داستان مظلوميت دخترك كرد كه كودكي اش را دنياي به غايت مدرن مان، با قهقهه اي مستانه كه از سر رضايت است و سمبل بي رحمي مردمان امروز، ربوده است؛ دنياي به غايت مدرن مان به خودش خيال بد راه نمي دهد كه هيچ، با گام هاي شيطاني اش ادامه مي دهد در هم پيچيدن دنياي كودكان كرد را. قصه اما تنها قصه تنهايي مادر چهارده ساله كرد نيست، مادري كه سهم او از اين روزگار شگفت انگيز كودكي است كور يادگاري شهوتراني ديوانه وار سربازان تا بن دندان مسلح به بي وجداني حكومت هاي اين سو و آن سوي جهان. حكايت دست هاي بر باد رفته نونهالان كرد را هم بايد افزود به سوگنامه پيشين و حكايت پاهاي نوجوانان محروم كرد را هم، آنها كه روزي يا شبي مشمول عنايت مين هاي ضد نفر شده اند و عضوي از اعضاي بدن نحيف شان قرباني قدوم مبارك حاكمان بزرگمنش دنياي جديد شده است.
زبان من قاصر است از توصيف آنچه ديده ام، نم اشك ماسيده بر گونه هاي من و همراهان ام كه مخاطبان شريفي بودند براي غم نامه كودكان كرد شايد بهترين تصوير باشد. آنچه مي رود در روزگاري كه «ز بام و ز در همه جا سنگ فتنه مي بارد» دل من را، كه معلق ميان بي خيالي رايج و يك جور احساس مسئوليت از مد افتاده دست و پا مي زنم، سخت به درد مي آورد. گفتني نباشد شايد، اما «دل تنگم هواي گريه دارد» براي چشمان معصوم آن دخترك كرد كه مظلوميت خاندان اش را مي ماند و موهاي آشفته اش كه پريشان خاطري ايل و تبار فرتوت اش را.
Thursday 7 October 2004
Posted by
ahmadreza in
شبانه