پراکنده گویی های جمعه اول آبان هشتاد و سه
اول، در این هوای لطیف پاییزی که امروز ممزوج است با تصویر نظیف و بی غبار کوه های شمال تهران و البته یک جور خنکای مطبوع، فرح بخش ترین کار دنیا است قدم زدن در راهی خیس خورده از باران تند ساعاتی پیش و مفروش با برگ های فروافتاده از کاج های سوزنی اطراف. این حال و هوای پاییزی شور زندگی را در من که شیفته آسمان خاکستری و راه های باران خورده ام بیدار می کند؛ این سردرد لاکردار بگذارد اگر.
روز به خیر محبوب من از رسول یونان
فرشته نبود
اما مهربان بود
بی پناهم که یافت
خانه ای ساخت برایم
از نور و آرامش
و من با شکوه زیستم.
دست هایش سفید بود و روشن
انگار
از چیدن ماه آمده بود.
دوم، ایستاده ایم روبروی مغازه ای که سخت مشهور است میان مردم پایتخت و هر شب پذیرای خیل جوانانی مشتاق با ماشین های لوکس و لباس های لوکس و بدن های لوکس و افکار لوکس و احساسات لوکس. جوانان رشید مذکور با عضلات پف کرده و متورم شان، سرخوش و نیمه مست از مجالست با دخترکان خوش آب و رنگ همراه، از کنار کودکانی که در جستجوی قوت لایموت جست و خیز می کنند گرد همان ماشین های لوکس، می گذرند. خاطر من اما از دیدن این کنتراست آزرده می شود، هرچند می دانم آن کودکان خیابانی فی الحال اسیر دست باندهایی هستند که معلوم نیست سرشان به کدام آخور بند است.
سوم، گفتگوی برنده نوبل ادبیات با فلان مجله اتریشی آغازی بس کوبنده داشت برای من که پیشتر شناختی نداشتم از الفریده یلینک. تنها بعد از اعلام خبر قرار گرفتن اش در صدر فهرست کاندیداهای نوبل ادبیات، اینجا و آنجا خواندم که حضرت اش بانویی است تنها و گریزان از جمع. بنابراین وقتی خواندم که در جواب نماینده مجله اتریشی می گوید «البته چند سالی بود که می دانستم اسمم جزو بعضی از لیست هاست اما هیچ وقت جدی رویش حساب نکرده بودم. تازه دعا کرده بودم که جایزه به من تعلق نگیرد، چون از این می ترسم که حداقل برای مدت زمانی از زندگی منزوی ام که دوستش دارم، بیرون کشیده شوم. من از اجتماع بی اندازه وحشت دارم و امیدوارم که به من اجازه داده شود در خلوت خود بمانم. اصلا نمی خواهم توی چشم باشم.» سخت متعجب شدم. تنها استنتاج معقول از این جملات، به گمان من البته، آن است که الفریده یلینک از جنس آدم های معترضی است که بی هیچ ترس و واهمه ای خلاف جهت ناصواب آب شنا می کنند و با قوت تمام هم. پی آمد این اعتراض دوست داشتنی البته یک جور تنهایی خودخواسته است؛ تنهایی خودخواسته ای نه از سر ضعف بل به دلیل شجاعت و صراحت و قدرت.
چهارم، بهروز مهری با گردآوری و ترجمه مطالبی که اینجا و آنجا درباره ادی آدامز منتشر شده اند یادداشتی تهیه کرده است بس خواندنی. خواندن یادداشت مذکور و به ویژه آن بخش از یادداشت که حول فرار مهاجرین آواره ویتنامی با قایق های ماهیگیری کوچک چرخ می خورد، آدمی را به این فکر وامی دارد که حوزه کارکرد یک هنرمند صاحب دل چه اندازه فراخ است و بی انتها.
«این بهترین کاری بود که در زندگیم انجام دادم. بعضی از عکس ها قلب مرا تکه تکه می کرد. من در زندگیم شاهد همه جور اتفاق بوده ام و از گرفتن خیلی از عکس ها نیز صرف نظر کرده ام. من خود را در جای دیگران می گذارم و بیشتر اوقات خودم در جای سوژه عکس هایم قرار می گیرم تا جایی که وقتی کسی زخمی می شد من احساس درد می کردم. از گریه کردن خسته شده ام. هر سال ما مراسم یادبود برای دوستانم که در ویتنام کشته شده اند برگزار می کنیم صد و چهل و چهار بالن را به یاد آن ها به آسمان می فرستیم ولی در طول مراسم باز به گریه ادامه می دهم.»
اول، یادداشت من برای سرگذشت موحش مردمان کرد البته نه آن بود که باید و شاید. به رسم معمول هم و غم خودم رامعطوف کردم به سمت و سوی نگارش متنی مطنطن و فاخر که در عین حال احساسات درونی ام را هم روایت کند. یادداشت پیشین اما، هرچند که جای جای اش مزین شد به اشعار هوشنگ ابتهاج، بار احساسی معهود را با خود حمل نمی کرد و بیشتر به انسانی می ماند پریده رنگ و بی خون که خالق او را ملبس کرده است به لباسی به زعم خودش خوش دوخت. پر بیراه نیست اگر کسانی مدعی شوند که قرابت آن یادداشت چیست با سنگ ناامیدی که مادر وامانده کرد سفت کرد بر پای کودک ناخواسته اش تا رها کند او را در قعر دریاچه عدم و با کفش پاره های دخترک کرد که بر جای ماند بر کنار مغاک نیستی.
دوم، وقتی روی مبل های راحت مطب فلان دکتر شهیر شهر نشسته بودم و مشغول قلمی کردن چیزکی در باب «ت» تمت زندگی، فکر نمی کردم با خواندن معنای عریان، طنز نوشت غم انگیز ادواردو گالینو که یحتمل به نیت هجو زندگی امروز آن را به رشته تحریر درآورده است، سررشته کار را از دست بدهم. اما مگر می شود منتقد روال کنونی زندگی بود و شطحیات گالینو را خواند و همچون مانکن، صامت باقی ماند؟
«برای تجسم دنیای دیگر، نگاهمان را ورای این سیاهی ببریم، دنیایی که در آن هوا از هر سمی؛ جز آنچه از ترس و هیجانات عاشقانه ناشی می شود، عاری است.
…
مرگ و پول، قدرت جادویی خود را از دست خواهند داد و مرگ یا ثروت دیگر از آدم تبهکار انسان شریف نمی سازد. و اگر کسی به عقیده و نه به منفعت، کاری انجام دهد، به عنوان قهرمان و یا احمق تلقی نمی شود.
…
عدالت و آزادی، خواهران دوقلوی به هم چسبیده ای که محکوم به جدا زیستن هستند، دوباره شانه به شانه به هم می پیوندند.
…
کویر جهان و کویر روح انسان دوباره درختکاری خواهند شد. ناامیدها امیدوار خواهند شد و گمگشتگان دوباره پیدا خواهند شد زیرا آنها هستند که از شدت امید داشتن ناامید می شوند و از شدت جستجو کردن گم و گور می شوند.»
برای آگرین
روایتی است سخت تلخ و مدهش داستان زندگی آن «مرغان آشیان بر باد» که زیر چکمه های سبعیت و بربریت مدرن زندگی شان بر باد فنا می رود و هیچ کس دم نمی زند تا مبادا مکدر شود خاطر آنها که قدر قدرت اند و به سرانگشت به اصطلاح مشکل گشای خود گره اندر گره می اندازند در کار فروبسته مردم جوامع پیرامونی. ویران می کند آدمی را داستان مظلومیت دخترک کرد که کودکی اش را دنیای به غایت مدرن مان، با قهقهه ای مستانه که از سر رضایت است و سمبل بی رحمی مردمان امروز، ربوده است؛ دنیای به غایت مدرن مان به خودش خیال بد راه نمی دهد که هیچ، با گام های شیطانی اش ادامه می دهد در هم پیچیدن دنیای کودکان کرد را. قصه اما تنها قصه تنهایی مادر چهارده ساله کرد نیست، مادری که سهم او از این روزگار شگفت انگیز کودکی است کور یادگاری شهوترانی دیوانه وار سربازان تا بن دندان مسلح به بی وجدانی حکومت های این سو و آن سوی جهان. حکایت دست های بر باد رفته نونهالان کرد را هم باید افزود به سوگنامه پیشین و حکایت پاهای نوجوانان محروم کرد را هم، آنها که روزی یا شبی مشمول عنایت مین های ضد نفر شده اند و عضوی از اعضای بدن نحیف شان قربانی قدوم مبارک حاکمان بزرگمنش دنیای جدید شده است.
زبان من قاصر است از توصیف آنچه دیده ام، نم اشک ماسیده بر گونه های من و همراهان ام که مخاطبان شریفی بودند برای غم نامه کودکان کرد شاید بهترین تصویر باشد. آنچه می رود در روزگاری که «ز بام و ز در همه جا سنگ فتنه می بارد» دل من را، که معلق میان بی خیالی رایج و یک جور احساس مسئولیت از مد افتاده دست و پا می زنم، سخت به درد می آورد. گفتنی نباشد شاید، اما «دل تنگم هوای گریه دارد» برای چشمان معصوم آن دخترک کرد که مظلومیت خاندان اش را می ماند و موهای آشفته اش که پریشان خاطری ایل و تبار فرتوت اش را.