زمزمه هاي ده گانه يك ذهن پريشان – هشتم
زمزمه هاي امروز را كه به قولي مي توان سمفوني زندگي شان ناميد، در دو موومان مي نويسم.
موومان اول،
رفيق مشترك مان، همان كه به زعم من دنيا ديده است و بسيار زيرك در شناخت آدم ها و احوالات شان، يادداشت قبلي ام را وصله اي ناجور مي داند براي حال و هوايي كه من دارم. مي گويد «استاد! عاشقي كردن تو يك جورهايي از جنس عاشقي من است پس، به جاي آن كه يكه زياد بخواني براي آن ها كه نگاه غير افلاطوني دارند به او، صاف و پوست كنده همان ها را بنويس كه غروب آن روز كذايي براي من گفتي.» واضح است كه جوابي ندارم الا اينكه بگويم «كاري است دشوار آباجي! نمي توانم.» و راستي، پيش چشم مخاطبان امروزي ام كه يكسر همه رفقاي دور و نزديك و خويشان سببي و نسبي اند برخلاف خوانندگان ديروزي كه بي سرسوزني ترديد همگي غريبه بودند و ناآشنا، چه اندازه شاق است آشكار كردن آن چه وجود خموده من را به غليان درآورده است و درمي آورد هنوز. قرار باشد حول توانايي هاي من در به عرصه رساندن آن احساسات غريب بگردد ده گانه هاي ام، نتيجه مي شود ترجمان سخيف «از تو مي آيد آنچه كه منم/وقتي كه تمام من مي آيد از آنچه تمام توست/من مي روم از آنچه منم» كه فرازي است وزين از شعر يدالله رويايي و يا ماحصل مي شود واگويه ناهنجار «بيش ترين عشق ِ جهان را به سوي ِ تو مي آورم/از معبر ِ فريادها و حماسه ها./چرا که هيچ چيز در کنار ِ من/از تو عظيم تر نبوده است» كه بريده موزوني است از شعر بامداد شاعر.
و راستي، در حضور اغياري كه گاهي تا سرحد مرگ مي آزارند مرا، چه مايه دشوار مي نمايد فرونشاندن خشمي كه سمت و سوي اش همان اغياري است كه مي گويي نبايد ببينم شان؛ خشمي است كه هرازچندگاهي زبانه مي كشد و نوك پيكان زهرآلوده اش به سمت آنها است كه به گمان من يا عاشقي نمي دانند يا نمي خواهند بدانند و يا اگر هم مي دانند تنها با يك نسخه مجعول اش آشناي اند كه به طرفه العيني فارغ مي شوند از زحمت تحمل اش.
موومان دوم،
تلفن ها و پيغام هاي كوتاه تلفني كه كم مي شوند، بنا به شرايط فيزيكي محيط كار جديد تو، دچار دلشوره مي شوم و يك جور ترس غريب و غير قابل توضيح تا مغز استخوان ام نفوذ مي كند. وقتي دلتنگي و دلشوره غلبه مي كنند بر من، وقتي بي اثر مي شود لطايف الحيل مرسوم كه چيزي نيست الا مشغول كردن ذهن به وظايف روزمره اداري، شعر شمس لنگرودي را با خودم زمزمه مي كنم آنجا كه مي گويد «آخر/به چه كار من مي آيند/آفتاب و ماه/وقتي تو نباشي.» كمتر كه مي بينم ات صامت مي شوم و كلمات را گم مي كنم. خيره به روبرو، انگار زبان ام قفل شده باشد، بي صدا دوره مي كنم سروده شمس لنگرودي را آنجا كه مي سرايد «دو زخم كهنه بر دو گونه آسمان است/آفتاب و ماه/وقتي تو نباشي.» احساس مي كنم بخش غير قابل جايگزيني از وجود من، مستحيل در حضور تو، مفقود شده است و تقلاي بي سرانجام من براي پيدا كردن اش تعبير دقيقي است از آب در هاون كوبيدن. حتي احساس باز آمدن فصل محبوب ام، پاييز مغموم هزار رنگ كه در كلان شهر بي سر و سامان مان آنقدرها هم طلايي نيست كه بايد، چاره نمي كند اين دلنگراني بي پير را. اين شايد آخر ديوانگي هاي من باشد كه دل ام آرام نمي گيرد حتي با لمس هواي ملسي كه بوي مهر مي دهد و ديدن آسمان خاكستري كه يك باران پاييزي را تداعي مي كند. چه مي دانم شايد بامداد شاعر مرهمي باشد بر زخمي كه نمي شناسم اش.
شبانه از احمد شاملو
زيباترين حرف ات را بگو
شکنجه ی پنهان سکوت ات را آشکاره کن
و هراس مدار از آن که بگويند
ترانه يی بيهوده می خوانيد.ــ
چرا که ترانه ی ما
ترانه ی بيهوده گی نيست
چرا که عشق
حرفی بيهوده نيست.
حتا بگذار آفتاب نيز برنيايد
به خاطر فردای ما اگر
بر ماش منتی ست؛
چرا که عشق
خود فردا ست
خود هميشه است.