زمزمه هاي ده گانه يك ذهن پريشان – هفتم
عجب دنياي غريبي است بانو. سفهاي روزگار ما، نمي دانم از سر چه، نمي توانند دندان گنديده طمع شان را از بن بكنند و حواله سطل زباله كنند. همين كه امر بر آنها مشتبه مي شود كه اوضاع مثلا قمر در عقرب است، دم مي جنبانند و خودي نشان مي دهند كه بگويند هنوز هم هستند.
عجب دنياي غريبي است بانو. گرگ هاي پنهان در پوست ميش، نمي دانم از سر چه، نمي توانند بفهمند كه به قول فريدون خان مشيري «لبخند چشم تو/در چشم من، وجود خدا را آواز مي دهد.» و دم به دم، علي الخصوص وقتي طعم نوشته هاي من، به عادت ديرين كه ناشي از يك جور جنون ادواري غير قابل علاج است و ترك ناشدني هم به نظر مي رسد، به تلخي مي گرايد، حضور نه چندان پرمايه شان را با يك جور اغواگري مخصوص اعلام مي كنند.
عجب دنياي غريبي است بانو. علماي بي عمل، نمي دانم از سر چه، گمان مي كنند در شطرنج عشق بازي با تو آچمز شده ام من. گيرم كه اين خيال خام خارج شود از ذهن سودايي آنها و رنگ واقعيت به خود بگيرد، وعاظ روشنفكرنماي مذكور را چه به صرافت حضور در تماشاگه راز؟ به هر حال تماشاگه راز، جايگاه حضور من هم نباشد كه في الحال هست، هيچوقت جايي ندارد براي آمدن مدعيان اينچنيني و بي ترديد دست غيب سينه خالي از يك قلب صاف و ساده شان را مهمان نوازشي مي كند نرم و لطيف.
بند از ساسان قهرمان
يک شب
به خلوت من آمدی
چو ماه!
در قعر چاه بودم
بردی مرا به اوج
بر من هزار بند نهادی و
از بندها شدم رها!
زيستن از ساسان قهرمان
از چهره رؤياهای سرکش جهان
حجاب برمی درد!
هم از اين روست
که اوهامی از اين گونه دور و محو
مشتهای بی تاب خود را بر سينه ام می کوبند!
آه! ای چهره به وصف نيامدنی!
آه! ای تيرگی روشن!
در قلب من زورق کوچکی هست
با بادبان افراشته
کز توفانهای سهمگين می گذرد.
آی! موجهای سرکش بی تاب،
و تندبادهای نابگاه،
زورق کوچک مرا دريابيد!
زورق کوچک مرا در يابيد!
*
نه!
زيستن معما نيست!
(هستی را به چه ماننده کنم؟)
زيستن معما نيست،
رؤيا و خواب نيست،
صندوق آلام و آرزوها،
مجموعه شکستها نيست!
زيستن،
پيکار است و عشق،
آفرينش و زيبايی!
در قلب من خدايی هست
که در آرزوی آفرينشی ميسوزد!
آفرينش گلی،
به زيبايی يک عشق
در جهانی
به سبزی يک بوسه!
آی!
ابليسهای تيره روز ترسان،
و آيات و ادعيه بی حاصل
آفريدگار کوچک مرا دريابيد
آفريدگار کوچک مرا دريابيد!