جنس من سخت جور است. منطق ام ديجيتالي است، معناي زندگي كردن ام چيزي نظير همه يا هيچ است و نگاه ام سياه و سفيد. زندگي ام دور باطلي را مي ماند كه گويا خيال بيرون آمدن از آن را ندارم؛ چه مي دانم شايد ميسور هم نباشد اين شق القمر براي من و يا شايد ميسر باشد و از عهده ام خارج است. طبيعي است وقتي حل اين معماي پيچيده محال مي نمايد، وقتي يك بودن كه به رسم آدم هايي نظير من ارجح است رسيدن به آن دور باشد از دسترس، من، به قاعده همه كمال گراهاي عالم، ترجيح بدهم صفر باشم. صفر به گمان من همان است كه بامداد شاعر در آستانه مي نامد آن را، در آستانه اي كه دوبار به حوالي اش رسيده ام و هربار دست از پا درازتر برگشت خورده ام.
نه! ديگر حوصله اي نيست براي لمس اين گونه تجربه ها. پس شايد بمانم و جايي ميان صفر و يك، جايي ميان همه و هيچ، بگندم و در لجن زار روزمرگي فرو بروم و فروتر. چه تلخ ام امروز.
جشن احيا از فرشته ساري
اتاق از يكسو با گورستان همجوار است
از يكسو با دريا
دو سوي ديگر ، سمتي ندارد.
سايه هاي مردگان مدام
پنجره را بي نياز كرده از پرده
و غرق شدن دائم من
دريا را از غريق هاي بي نام
مرگ روي صندلي نشسته
جوراب هاي زمستاني اش را وصله مي كند.
من از مراسم مرگ گريزانم
من نمي دانم با مردنم چه كنم.
زمين مي چرخد ، مي چرخد
گذارش مي افتد
به تهي زير اتاق
بايد خم شوم
ره آوردش بگيرم
دست هاي زمين
كوتاه تر از دستان من است…