ahmadreza | عاشقانه | پنجشنبه ۲ مهر ۱۳۸۳

زمزمه های ده گانه یک ذهن پریشان – هشتم
زمزمه های امروز را که به قولی می توان سمفونی زندگی شان نامید، در دو موومان می نویسم.
موومان اول،
رفیق مشترک مان، همان که به زعم من دنیا دیده است و بسیار زیرک در شناخت آدم ها و احوالات شان، یادداشت قبلی ام را وصله ای ناجور می داند برای حال و هوایی که من دارم. می گوید «استاد! عاشقی کردن تو یک جورهایی از جنس عاشقی من است پس، به جای آن که یکه زیاد بخوانی برای آن ها که نگاه غیر افلاطونی دارند به او، صاف و پوست کنده همان ها را بنویس که غروب آن روز کذایی برای من گفتی.» واضح است که جوابی ندارم الا اینکه بگویم «کاری است دشوار آباجی! نمی توانم.» و راستی، پیش چشم مخاطبان امروزی ام که یکسر همه رفقای دور و نزدیک و خویشان سببی و نسبی اند برخلاف خوانندگان دیروزی که بی سرسوزنی تردید همگی غریبه بودند و ناآشنا، چه اندازه شاق است آشکار کردن آن چه وجود خموده من را به غلیان درآورده است و درمی آورد هنوز. قرار باشد حول توانایی های من در به عرصه رساندن آن احساسات غریب بگردد ده گانه های ام، نتیجه می شود ترجمان سخیف «از تو می آید آنچه که منم/وقتی که تمام من می آید از آنچه تمام توست/من می روم از آنچه منم» که فرازی است وزین از شعر یدالله رویایی و یا ماحصل می شود واگویه ناهنجار «بیش ترین عشق ِ جهان را به سوی ِ تو می آورم/از معبر ِ فریادها و حماسه ها./چرا که هیچ چیز در کنار ِ من/از تو عظیم تر نبوده است» که بریده موزونی است از شعر بامداد شاعر.
و راستی، در حضور اغیاری که گاهی تا سرحد مرگ می آزارند مرا، چه مایه دشوار می نماید فرونشاندن خشمی که سمت و سوی اش همان اغیاری است که می گویی نباید ببینم شان؛ خشمی است که هرازچندگاهی زبانه می کشد و نوک پیکان زهرآلوده اش به سمت آنها است که به گمان من یا عاشقی نمی دانند یا نمی خواهند بدانند و یا اگر هم می دانند تنها با یک نسخه مجعول اش آشنای اند که به طرفه العینی فارغ می شوند از زحمت تحمل اش.
موومان دوم،
تلفن ها و پیغام های کوتاه تلفنی که کم می شوند، بنا به شرایط فیزیکی محیط کار جدید تو، دچار دلشوره می شوم و یک جور ترس غریب و غیر قابل توضیح تا مغز استخوان ام نفوذ می کند. وقتی دلتنگی و دلشوره غلبه می کنند بر من، وقتی بی اثر می شود لطایف الحیل مرسوم که چیزی نیست الا مشغول کردن ذهن به وظایف روزمره اداری، شعر شمس لنگرودی را با خودم زمزمه می کنم آنجا که می گوید «آخر/به چه کار من می آیند/آفتاب و ماه/وقتی تو نباشی.» کمتر که می بینم ات صامت می شوم و کلمات را گم می کنم. خیره به روبرو، انگار زبان ام قفل شده باشد، بی صدا دوره می کنم سروده شمس لنگرودی را آنجا که می سراید «دو زخم کهنه بر دو گونه آسمان است/آفتاب و ماه/وقتی تو نباشی.» احساس می کنم بخش غیر قابل جایگزینی از وجود من، مستحیل در حضور تو، مفقود شده است و تقلای بی سرانجام من برای پیدا کردن اش تعبیر دقیقی است از آب در هاون کوبیدن. حتی احساس باز آمدن فصل محبوب ام، پاییز مغموم هزار رنگ که در کلان شهر بی سر و سامان مان آنقدرها هم طلایی نیست که باید، چاره نمی کند این دلنگرانی بی پیر را. این شاید آخر دیوانگی های من باشد که دل ام آرام نمی گیرد حتی با لمس هوای ملسی که بوی مهر می دهد و دیدن آسمان خاکستری که یک باران پاییزی را تداعی می کند. چه می دانم شاید بامداد شاعر مرهمی باشد بر زخمی که نمی شناسم اش.
شبانه از احمد شاملو
زیباترین حرف ات را بگو
شکنجه ی پنهان سکوت ات را آشکاره کن
و هراس مدار از آن که بگویند
ترانه یی بیهوده می خوانید.ــ
چرا که ترانه ی ما
ترانه ی بیهوده گی نیست
چرا که عشق
حرفی بیهوده نیست.

حتا بگذار آفتاب نیز برنیاید
به خاطر فردای ما اگر
بر ماش منتی ست؛
چرا که عشق
خود فردا ست
خود همیشه است.

ahmadreza | عاشقانه | پنجشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۸۳

زمزمه های ده گانه یک ذهن پریشان – هفتم
عجب دنیای غریبی است بانو. سفهای روزگار ما، نمی دانم از سر چه، نمی توانند دندان گندیده طمع شان را از بن بکنند و حواله سطل زباله کنند. همین که امر بر آنها مشتبه می شود که اوضاع مثلا قمر در عقرب است، دم می جنبانند و خودی نشان می دهند که بگویند هنوز هم هستند.
عجب دنیای غریبی است بانو. گرگ های پنهان در پوست میش، نمی دانم از سر چه، نمی توانند بفهمند که به قول فریدون خان مشیری «لبخند چشم تو/در چشم من، وجود خدا را آواز می دهد.» و دم به دم، علی الخصوص وقتی طعم نوشته های من، به عادت دیرین که ناشی از یک جور جنون ادواری غیر قابل علاج است و ترک ناشدنی هم به نظر می رسد، به تلخی می گراید، حضور نه چندان پرمایه شان را با یک جور اغواگری مخصوص اعلام می کنند.
عجب دنیای غریبی است بانو. علمای بی عمل، نمی دانم از سر چه، گمان می کنند در شطرنج عشق بازی با تو آچمز شده ام من. گیرم که این خیال خام خارج شود از ذهن سودایی آنها و رنگ واقعیت به خود بگیرد، وعاظ روشنفکرنمای مذکور را چه به صرافت حضور در تماشاگه راز؟ به هر حال تماشاگه راز، جایگاه حضور من هم نباشد که فی الحال هست، هیچوقت جایی ندارد برای آمدن مدعیان اینچنینی و بی تردید دست غیب سینه خالی از یک قلب صاف و ساده شان را مهمان نوازشی می کند نرم و لطیف.
بند از ساسان قهرمان
یک شب
به خلوت من آمدی
چو ماه!

در قعر چاه بودم
بردی مرا به اوج

بر من هزار بند نهادی و
از بندها شدم رها!

زیستن از ساسان قهرمان
از چهره رؤیاهای سرکش جهان
حجاب برمی درد!
هم از این روست
که اوهامی از این گونه دور و محو
مشتهای بی تاب خود را بر سینه ام می کوبند!

آه! ای چهره به وصف نیامدنی!
آه! ای تیرگی روشن!

در قلب من زورق کوچکی هست
با بادبان افراشته
کز توفانهای سهمگین می گذرد.
آی! موجهای سرکش بی تاب،
و تندبادهای نابگاه،
زورق کوچک مرا دریابید!
زورق کوچک مرا در یابید!

*

نه!
زیستن معما نیست!
(هستی را به چه ماننده کنم؟)
زیستن معما نیست،
رؤیا و خواب نیست،
صندوق آلام و آرزوها،
مجموعه شکستها نیست!
زیستن،
پیکار است و عشق،
آفرینش و زیبایی!

در قلب من خدایی هست
که در آرزوی آفرینشی میسوزد!
آفرینش گلی،
به زیبایی یک عشق
در جهانی
به سبزی یک بوسه!

آی!
ابلیسهای تیره روز ترسان،
و آیات و ادعیه بی حاصل
آفریدگار کوچک مرا دریابید
آفریدگار کوچک مرا دریابید!

ahmadreza | شبانه | سه شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۸۳

جنس من سخت جور است. منطق ام دیجیتالی است، معنای زندگی کردن ام چیزی نظیر همه یا هیچ است و نگاه ام سیاه و سفید. زندگی ام دور باطلی را می ماند که گویا خیال بیرون آمدن از آن را ندارم؛ چه می دانم شاید میسور هم نباشد این شق القمر برای من و یا شاید میسر باشد و از عهده ام خارج است. طبیعی است وقتی حل این معمای پیچیده محال می نماید، وقتی یک بودن که به رسم آدم هایی نظیر من ارجح است رسیدن به آن دور باشد از دسترس، من، به قاعده همه کمال گراهای عالم، ترجیح بدهم صفر باشم. صفر به گمان من همان است که بامداد شاعر در آستانه می نامد آن را، در آستانه ای که دوبار به حوالی اش رسیده ام و هربار دست از پا درازتر برگشت خورده ام.
نه! دیگر حوصله ای نیست برای لمس این گونه تجربه ها. پس شاید بمانم و جایی میان صفر و یک، جایی میان همه و هیچ، بگندم و در لجن زار روزمرگی فرو بروم و فروتر. چه تلخ ام امروز.
جشن احیا از فرشته ساری
اتاق از یکسو با گورستان همجوار است
از یکسو با دریا
دو سوی دیگر ، سمتی ندارد.

سایه های مردگان مدام
پنجره را بی نیاز کرده از پرده
و غرق شدن دائم من
دریا را از غریق های بی نام

مرگ روی صندلی نشسته
جوراب های زمستانی اش را وصله می کند.
من از مراسم مرگ گریزانم
من نمی دانم با مردنم چه کنم.

زمین می چرخد ، می چرخد
گذارش می افتد
به تهی زیر اتاق
باید خم شوم
ره آوردش بگیرم

دست های زمین
کوتاه تر از دستان من است…

ahmadreza | پراكنده‌گويي | یکشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۸۳

پراکنده گویی های یکشنبه بیست و یک شهریور هشتاد و سه
اول، خواندن خبر موحش صفحه حوادث روزنامه ایران به گمان من مساوی است با دریافتن این حقیقت تلخ که جامعه این روزها ملوث به فقر و فساد و فحشای ناشی از جنگ هشت ساله چه بازگشت تلخی داشته است به هفتاد و اندی سال پیش. هیچ چیز کام تلخ ام را شیرین نمی کند، حتی دیدن عکس زیبایی از کوهستان های سن خوان در آستانه پاییز.
دوم، چند روز پیش در صفحه هنر روزنامه ایران مقاله ای خواندم درباره فیلم پرسونا که یکی از کارهای شاخص فیلمساز سوئدی، اینگمار برگمان، است. با این که هیچ فیلمی از برگمان ندیده ام اما نقد را تمام و کمال خواندم. هر چه آن بخش از نقد که نویسنده می نویسد «درنگاه فروید یک عشق حقیقى و موفق در احیاى انسان ها بسیار موفق است و هر دو شخصیت اصلى «پرسونا» در راهى خلاف این حرکت مى کنند و هر دو به قدرى متمرکز بر خود به تصویر کشیده مى شوند که نمى توانند در درازمدت وابسته به دیگرى باشند و بنابراین فرضیه فرویدى «نجات از طریق عشق» براى آنان مصداق و کاربرد ندارد.» برای من جالب بود و در ذهن ماندنی، بخش دیگر نامفهوم و غیر قابل درک. « فروید گفته است پوچ گرایى و ناامیدى مستقر در وجود زنان، همیشه از احساس مشابه در وجود مردان بیشتر است. او افزوده است وسیله و راهى که اکثر مردان براى غلبه بر این حس به آن روى مى آورند، تکیه بر فرزندانشان است.»

ahmadreza | روزنامه‌ی انقلابی | یکشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۸۳

داستان دستگیری جوان هایی که دستی داشتند در کار گرداندن سایت های سیاسی جبهه به اصطلاح اصلاح طلب مشارکت، البته خبری است تکراری؛ تکراری است از آن رو که نظیر این خبر را سال ها است که می شنویم. درست از آن هنگام که معممین محترم، به نیت عملی کردن وعده هایی که پیش از انقلاب در زندان به دیگر زندانیان می دادند، هرچه حزب و دسته و گروه سیاسی مخالف بود را جارو کردند برای به چنگ آوردن قدرت و ایضا برای ساختن حکومتی لایق نام و مرام شیعیان دوازده امامی. به گمان من داستان، به روال معمول حضرات، بعد از چند روزی با مفتوح ماندن پرونده کذایی متهمان بی پشت و پناه به اتمام خواهد رسید و تعمیم نخواهد یافت به دیگرانی که به گونه های مختلف در فضای مجازی پنبه حکومت را با شدت و حدت تمام می زنند؛ حکومتی که به ادعای آنها که در راس آن تشریف دارند رونوشتی است عینا مطابق با حکومت عدل علی.
غرض اصلی اما از اشاره به رویدادی که دو سه روزی می گذرد از وقوع آن ارجاع رفقای کم شمار است به نوشته مسعود بهنود. یادداشت بهنود در میانه های کار بسیار منطقی می نماید، به ویژه آنجا که سیخونکی می زند به حداد نه چندان عادل، حرف های عجیب و غریب حضرت آقا در ششمین کنگره سراسری جامعه اسلامی دانشجویان را نقد می کند و می نویسد «آیا باید به رییس مجلس که خود فرزند جوان دارد و با احوال دانشجویان آشناست گفت دنبال تحجر و خارجی نگردید. دزد حاضر و بز حاضر، چرا گرد جهان می گردید به دنبال کسانی که می خواهند دانشجویان را در مقابل نظام قرار دهند. مگر دانشجویان دوران پادشاهی که به قول شما در مقابل آن نظام قرار داشتند همگی اسلحه به کمر بودند. یا آن ها هم اصلاح می خواستند ولی ساواک دستگیر و گم و گورشان می کرد و در سلول های نمور به آن ها می گفت که اگر گرد سیاست بگردند دیگر خانه را نخواهند دید. مگر جز آن که بود که با این دستگیری ها و فشارها متحجران دانشجویان را در مقابل نظام قرار دادند. مگر جز آن است که دانشجویان آن زمان که دکتر حداد عادل خود از هم آنان بود در سلول ها و زیر هشت چریک شدند و به جائی رسیدند که هیچ اصلاحی را فایدتی نیست. جوان اهل زندگی که خود به خود تبدیل به نیروی انتحاری نمی شود.»

ahmadreza | عاشقانه | سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۳

زمزمه های ده گانه یک ذهن پریشان – ششم
عجیب است! همین که فکر می کنم ذهن ام یاری نمی کند برای پی گیری این ده گانه ها، کلمات، بی رحمانه و بی سر سوزنی انصاف، هجوم می آورند به ذهن من که این روزها و پس از حضور در یک گفتگوی شبانه، آن گفتگوی از یاد نرفتنی که یکسره دور می زد حول و حوش داستانی نه چندان غیر قابل پیش بینی درباره ناکامی اسطوره عشق ناب و صادقانه، ناسور است هنوز و لنگ می زند؛ در فهم بدیهی ترین مسائل حتی.
می گویی «فلانی و بهمانی می گویند که تو، بر خلاف پیشترها که اغلب بر مدار تعقل می گردید کنش ها و واکنش های ات، به طرز اسفباری عصبانی می نمایی و به طرفه العینی از کوره در می روی و می خواهی یقه عالم و آدم را بدرانی.» و می دانم راست می گویند فلانی و بهمانی که هر دو از دوستان نزدیک اند و بفهمی نفهمی رفیق گرمابه و گلستان مان. می گویی «بنویس عصبانیت های ات را، آرام بگیری شاید. یحتمل اگر با عصبیت تعجب برانگیز خودت رج بزنی جملات همیشه غیر قابل فهم ات را، من کمتر مجبور خواهم بود بار خجالت رفتار بی پروا و عصبی تو را تحمل کنم.» راست می گویی انصافا. فراموش می کنی اما آن هنگام که سیاهی های حاصل از عصبانیت ام، بی لکنت و بی پرده پوشی، نقش می بندند بر بومی سپید نتیجه می شود یادداشتی که سر اندر پا فحش هایی است که نظایر آنها را تنها در گود زنبورک خانه می شود شنید و بس و صدالبته حاصل برای من چیزی نیست جز یک عذرخواهی از عالم و آدم، چه آنها که خوانده اند مطلب به قول دوستان وهن آمیز من را و چه آنها که نخوانده اند، و پاک کردن مطلب شرم آور مذکور.
می دانم که من بیمارگونه از عالم و آدم طلبکار تشریف دارم؛ به خاطر دروغ های ناگفته و خیانتها و نامردی ها و دزدی ها و پرده دری های ناکرده و به خاطر همه بی وجدانی ها و رندی هایی که لابد باید انجام می داده ام و نتوانسته ام خودم را راضی کنم به انجام دادن شان؛ چه می دانم شاید هنر انجام دادن شان را نداشته ام. وقتی می بینم دیگران چه به سادگی اصول اولیه انسان بودن را، که به قول رفیق دنیا دیده و خوش زبان مان تنها صداقت است و شرافت، زیر پا می گذارند و ته دل شان هم، که آینه ای غبار گرفته را می ماند، نمی لرزد، زخمی که قدمتی دارد به اندازه دوران بلوغ فکری ام و گفتنی نیست چگونه تبدیل ام می کند upport dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functionsه اسپند روی آتش، سرباز می کند .
اینها را که می نویسم گرچه رنگ و بوی خشم و عصیان دارند، من اما آرام ام امشب. چای می نوشم، سیگار نمی کشم، موومان پنجم سمفونی پنج بتهوون را گوش می دهم و آن قدر دل و دماغ دارم تا مجموعه شعر نه چندان پربار کی کاووس یاکیده را ورقی بزنم و بهترین شعر مجموعه را منضم کنم به انتهای یادداشتی که خشم آلود به نظر می رسد و به گمان من هیچ خشم آلود نیست.
آویخته ام
از جایی که نمی دانم چیست
آویخته ام
از جایی که تا بیداری
یا خواب
یا آب
تنها فریادی، فاصله است.

در آغاز عشق
شاید
ایستاده ام!
بانو!

ahmadreza | عاشقانه | یکشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۸۳

زمزمه های ده گانه یک ذهن پریشان – پنجم
لا به لای قفسه های کتاب فروشی نشر چشمه تاب می خوردیم. من طبق معمول مشغول جستجوی کتاب های کم حجم و مجموعه داستان های کوتاه بودم و تو، آن طرف تر، مست و پریشان از رنگ و لعاب کتاب های تازه چاپ شده و تازه تجدید چاپ شده که از قضا طوری چیده شده بودند تا میل خرید را در آدم های کرم کتابی مثل من و تو بجنبانند پرسه می زدی. من طبقه ی همکف را دیدم، سرسری و بی تفاوت نگاهی انداختم و خواستم برگردانم سر جای اش . در کسری از ثانیه اما نگاه ام ثابت ماند به نوشته های پشت جلد کتاب که امروز فهمیدم در حقیقت بخشی است از داستان تکان دهنده اول مجموعه: داستانی هولناک به نام رگبار.
«من معنی از دست دادن را خوب می فهمم؛ خیلی خوب. من همه کسم را از دست داده ام؛ پدرم، مادرم و دیگران را. برادرم را هم وقتی نمی بینم، عملا از دست داده ام. من به از دست دادن خو کرده بودم و دیگر چیزی یا کسی را نداشتم که از دست بدهم. تا این که تو پیدایت شد!»
تردید نکردم و کتاب را اضافه کردم به کیسه پر و پیمان مان تا در اولین مجال، که نمی دانم چه سری است این قدر دیر به دیر دست می دهد، بخوانم الباقی روایت را که در همان نگاه اول به نظر تلخ می آمد و گزنده.
«یک بار سال ها قبل جایی بودم و از آدمی به نظر کاملا معمولی حرف عجیبی شنیدم که شگفت زده ام کرد. او گفت خداوند در زندگی روزمره، بر سر راه بندگانش فرشتگانی قرار می دهد که آن ها را نجات دهند یا رستگار کنند. اما، بسیاری این فرشتگان را نمی بینند و از دست می دهند. دری لحظه یی باز می شود و بلافاصله برای همیشه بسته می شود و بسیاری بی نصیب می مانند. مرا از این درگشایی نصیب بزرگی بود؛ مرا که این گونه به از دست دادن خو کرده بودم. حال، این فقط تو نیستی که مرا از دست می دهی؛ با مردنم، من هم تو را از دست خواهم داد.»

ahmadreza | شبانه | جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۳

کمی تا قسمتی سخت است پیدا کردن کسانی که بی حضور آنها چیزی کم می شود از این دنیای بی در و پیکر و بعضا بی مایه مجازی؛ گاه حتی به مثابه پیدا کردن سوزنی می ماند در انباری از کاه! بی سر سوزنی تواضع و در کمال صداقت اعتراف می کنم که چند ماه بعد از آلوده شدن به روزانه نویسی در این دنیای مجازی، سخت در جستجوی این جماعت کم شمار بودم. یک جور بلندپروازی بود شاید، من اما می خواستم در خلال خواندن روزنوشت های پرملاط شان گستره دانسته های کم مایه ام را فراخ کنم و فراخ تر. این گونه است که بنا باشد اگر هر روز به نوشته های این جماعت ارجاع بدهم دوستان و رهگذران کم تعداد خودم را، بایستی برای همیشه فراموش کنم وسوسه قلمی کردن سیاه مشق هایی که گفتنی نیست چه اندازه دلبسته شان هستم. و صدالبته با جاه طلبی کودکانه من سخت در تضاد است این داستان.
و اما غرض اصلی از این همه روده درازی کدام است؟ نگاه این بانوی کوچ کرده، یکی از همان قافله اندک شمار و البته یکی از دیریافته ترین های جماعتی که چند سطر بالاتر وصف شان رفت، درباره جنگ به اصطلاح تحمیلی هشت ساله مجاب ام کرد که دوستان را ارجاع بدهم به یادداشت منصفانه اش که بی اغراق حسی به غایت لطیف در کلمه به کلمه اش جاری است اما، به گمان من البته، در یک جا لنگ می زند. آنجا که دوست نادیده ام می نویسد «کرور کرور دست و پا و چشم و نخاع فدای هوسبازی آنهایی می شود که یک شبه حمله می کنند به تکه ای از خاک سرزمینت، با یک عالم سر و صدا. بعد اما که سر و صداها خوابید، هیچکس حال پسر نه ساله ناظم ما را نپرسید که تنها یادگارش از پدر مفقودالاثرش یک کیسه بود با چند تکه استخوان و لباس و یک پلاک فلزی.» و آه از نهاد مخاطب اش برمی آورد. رفیق غربت نشین ام فراموش می کند بلافاصله بعد از این که تغوطی می کند به قد و بالای آن دیکتاتور این روزها دربند، نوازشی هم بکند آن دیکتاتور وطنی معمم را که نگذاشت جنگ در همان سال های ابتدایی به پایان برسد؛ همان دایناسور بدهیبت که تجسم تام و تمام ماکیاولیسم و فاشیسم و تمام «ایسم» های حیوانی موجود در کتاب فرهنگ لغات و اصطلاحات سیاسی است.
نامه از م. آزاد
من از آسمان سخت نومیدم
ای دوست
نومید نومید!
می دانی؟
اینجا نباریده دیریست باران
نتابیده خورشید.

چه گل ها که بر خاک عریان فرو ریخت!
چه گل ها که غمناک،
بر خاک!

نه از سرو دیگر نشان ماند،
نز تاک دیگر.
نه از آسمان شکوهنده ی پاک…
دیگر
من از آسمان سخت نومید
نومید نومیدم ای دوست!

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است