براي او كه، همچون نام اش، دختر ماه را مي ماند
در اين روزهاي ماضي كه سياه بودند و پر هياهو، در اين آغازين روزهاي شهريور ماه هشتاد و سه كه پر از حادثه هاي غريب بودند و نا منتظر و مصداق آن شعر نيما
«آي آدمها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد!
يك نفر در آب دارد مي سپارد جان
يك نفر دارد كه دست و پاي دائم مي زند
روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه مي دانيد.»
كم نبودند آدم هايي كه قلب شان مي تپيد براي موجود بي وجودي كه من باشم. من اما، مابين دوستان و آشنايان كه همه حاضر يراق دويدند براي گرفتن دستان لرزان من، سه چهار نفر را مي ديدم در ابتداي صف؛ نازنين بانو، تو، گل مريم و همكار كنار دستي ام كه هر كدام به قسمي دست ام را گرفتند. تو، نمي دانم چرا آن طور بي حساب، تمام كردي مهرباني را در حق من؛ آن قدر كه زبان هميشه دراز من اين بار انصافا قاصر شده است از نوشتن درباره تو و درباره دل دريايي تو. مي دانم كلمه هاي ام كليشه اي اند، نخ نما و تكراري. ياد نگرفته ام آخر، از بخت بد البته، تشكرنامه اي بنويسم يا مهربانانه چيزكي قلمي كنم براي كسي كه وجود نازنين اش، صرف وجود اهورايي اش را مي گويم، بهانه اي است كه بيچاره آدمي مثل من را، تنها براي لمس اين همه مهر كه بي دريغ هبه مي شود و هيچ دخلي هم ندارد به حساب و كتاب هاي متداول نسل هاي ديروز و امروز و فردا، مجبور مي كند به تحمل رنج زيستن.
در حالي كه به عادت اين يكي دو ماه اخير مثل كودكان بغض كرده ام و اشك حلقه زده است در چشم هاي ام، تو نشسته اي روي تخت. خاطره آن شب را يادآوري مي كني، مي گويي «دست بردار از اين كارهاي كودكانه ات» و مقايسه ام مي كني با فلان كودك كم عقل فاميل. من شرمسار و تو آشفته يكي در ميان سيگار دود مي كنيم، تو يك روند حرف مي زني و من با همان حال نزار گوش مي كنم دل گرمي هاي خواهرانه ات را تا سخت ترين روزهاي زندگي ام را از سر بگذرانم. حال ام كه بد مي شود، دردهاي همه اين سال ها و ماه ها را كه بر مي گردانم، باز هم دست مهربان تو است كه بر پشت من كشيده مي شود و آرام مي كند روح و جسم متلاشي شده ام را.
اين همه را با كدام كلمه، با كدام پيشكش مي توان جبران كرد. اينها كه تو كردي مانيفست من بودند براي معني دادن به اين زندگي پوچ؛ محبت بي دريغ و دوستي ناب. برقرار باشي بانو كه مي دانم اين روزها خودت نيازمند دستي مهربان هستي و احتمالا به اندازه من خوش اقبال نيستي كه آن اكسير ناغافل هبوط كند ميان زندگي ات.
Saturday 28 August 2004
Posted by
ahmadreza in
شبانه