یادداشت های تنهایی

Friday 27 August 2004

Posted by ahmadreza in عاشقانه

زمزمه هاي ده گانه يك ذهن پريشان – چهارم
چشم هاي ام، از بس كه خسته اند و بي رمق، سوي ديدن مانيتور زهوار در رفته ام را ندارند. در عين ناباوري اما، خواب مهمان چشم هاي خسته من نمي شود. چاي پشت چاي است كه يك نفس سر مي كشم و سيگار پشت سيگار كه مي گيرانم با اين فندك عاريتي. واضح است دليل؛ بي قرار تشريف دارم. عهدي كرده بودم با تو و شكسته ام عهد في مابين را، با بي رحمي تمام و خيلي نا به هنگام. گمان نمي كردم باز هم ناكام بمانم و شرمنده چهره نگران تو بشوم. جايي در لكه هاي ته فنجان قهوه خواندم كه «هرچه به مرگ جاي بيشتري بدهي، جاي عشق كمتر مي شود.» ديروز وقتي با آن حال پريشان، سرآسيمه و بي پرواي اطرافيان، به عالم و آدم فحش هاي چاروداري حواله مي كردم مصداق همين تك جمله بودم من. راستي چه قدر موجز و مختصر حقيقت بزرگ زندگي را آشكار كرده است رضا ارژنگ در اين جمله كه زيبا است و به شدت واقعي.
دربند كردن لحظه هاي هراس از غاده السمان
آيا ممكن است
عشق بشكسته ما دوباره به هم برآيد
بي هيچ شكاف و شكستي؟
و آيا آن ستاره كه فروشد
ديگر بار بر جاي خود بر آسمان برمي آيد؟
چه بسا كه نه
اما از آن رو كه براستي دوستت دارم
ما، در همان رودخانه، ديگر بار
آب بازي خواهيم كرد.

Leave a reply