یادداشت های تنهایی

Thursday 26 August 2004

Posted by ahmadreza in روزنامه‌ی انقلابی

وقتي مي بينم اين جوان بيست و اندي ساله روي سكو مي رود براي به پرواز درآوردن وزنه هايي كه پيشتر ديگران عاجز مانده اند از بلند كردن شان، مو به تن ام سيخ مي شود و بي هيچ مقاومت همه تفكرات ايدئولوژيك ام را پرتاب مي كنم به جايي دور از دسترس. توجه نمي كنم با قرآن مي رود روي سكو، «يا ابوالفضل» روي پيراهن اش را نمي بينم. اصلا هيچ چيز را نمي بينم الا اينكه اين هركول بيست و اندي ساله با آن چهره معصوم آبروي وطن از پاي بست ويران ام را مي خرد در آوردگاه هاي جهاني، هيچ چيز را نمي بينم الا اينكه هركول ايراني يك تنه غرور زخم خورده ملت به غايت تحقير شده اي را كه ما باشيم مرهمي مي گذارد موثر. گيرم موقتي باشد اين مرهم، گيرم چند روز بعد آش همان آش باشد و كاسه همان كاسه. اين ملت گرفتار در چنبره هزار و يك جور نكبت و فضيحت و گرفتاري را بازوهاي توانمند حسين رضازاده دقايقي آرام مي كند و شاد. ياشاسين پهلوان.

Leave a reply