زمزمه هاي ده گانه يك ذهن پريشان - سوم
آن روز عصر وقتي با آن لحن تهديدآميز منع ام كردي از گفتن، نوشتن و حتي فكر كردن درباره داستان مرگ و زندگي، به قول پدر بزرگ ها، ماست ام را كيسه كردم. همان وقت كه گفتي «يك بار ديگر درباره اين قسم خزعبلات بگويي، بنويسي يا فكر اين جور حماقت ها را به مغر پريشان ات راه بدهي، چمدان ام را مي بندم و راهي شهري مي شوم كه لااقل پنج شش هزار كيلومتر فاصله دارد با پايتخت اين روزها تب كرده ايران زمين.» فكري شدم با كدام ترفند مي توانم دست شستن از زمزمه هر روزه شبانه مورد علاقه ام را سرلوحه كار و بار اين روزها به هم پيچيده ام قرار دهم.
شبانه از احمد شاملو
مرگ ِ من سفري نيست،
هجرتي ست
از وطني که دوست نمي داشتم
به خاطر ِ نامردمان اش.
خود آيا از چه هنگام اين چنين
آئين ِ مردمي
از دست
بنهاده ايد؟
بسي پر توقع است نازنين بانوي من! ملالي نيست اما. عشق او آنقدرها سهل الوصول نيوده است براي من كه به طرفه العيني از دست اش بدهم. ته مانده انرژي ام را كه تام و تمام منبعث است از حضور او جمع و جور مي كنم تا اين توقع پر دردسر را عملي كنم، گيرم فشارهاي روحي اين زندگي به اصطلاح مدرن بي طاقت كرده باشد من را كه، بي ترديد و بي اغراق، وصله اي هستم سخت ناجور براي اين روزگار كج مدار.
خاتون از عمران صلاحي
خاتون تو مي داني
ميان شاخ و برگ قصه ها
پرنده وار بخواني
تو مي تواني
آتشي را به آتشي ديگر خاموش كني
تو مي تواني از ما بلا بگرداني
مرگ چنان گوش به قصه ات مي سپارد
كه از كار خويش باز مي ماند.
Tuesday 24 August 2004
Posted by
ahmadreza in
عاشقانه