Friday 20 August 2004
Posted by
ahmadreza in
عاشقانه
زمزمه هاي ده گانه يك ذهن پريشان - يكم
نمي دانم چرا دست و دل ام به نوشتن نمي رود. براي همين است شايد كه يك ترفند جديد را به كار بسته ام براي بسته نشدن اين آخرين روزنه ارتباط من با واقعيت ها و حقيقت هاي زندگي؛ نگارش ده گانه اي پريشان اما نسبتا تغزلي براي كسي كه داستان من و او درست به فرازي از همان عاشقانه شمس لنگرودي مي ماند كه مزين شده است انتهاي يادداشت به آن. صدالبته مي تواند در اين روزها كه حال و هواي ام مدام در حال تغيير است به فال نيك گرفته شود از جانب همه آن نازنين دوستاني كه مي بينند چه به سادگي كمر خم كرده ام زير بار فشارهاي اين زندگي به ظاهر قشنگ.
«سپاسگزارم خداي من
خنده را
براي دهان او
او را
به خاطر من
و مرا
به نيت گم شدن آفريدي»