ahmadreza | شبانه | سه شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۳

برای تو که هشت سال پیش دار به اصطلاح فانی را گذاشتی برای ما و رفتی.
آمده ام، بعد از قریب به شش ماه، تا دیداری تازه کنم با او که رفیق دوران کودکی و نوجوانی ام بود. ایستاده ام پای یک سنگ سفید که گرد و غبار تقریبا مدفون اش کرده است، مدفون اما نه آن قدر که نتوانم سنگ نوشته ها را بخوانم.
«آرامگاه جوان ناکام/مهندس/سید مهرداد/…/تولد هزار و سیصد و پنجاه و چهار/وفات بیست و هفتم مردادماه هزار و سیصد و هفتاد و پنج.»
همراه ام، رفیقی که قدمت موانست اش با من به هفده سال می رسد، می نشیند بر سر مزار. اشکی می ریزد با یاد خاطرات دوران دانشگاه اش با او، یحتمل فاتحه ای می خواند و بازی بازی می کند با گل هایی که پیشتر من پرپر کرده ام بر روی مزار رفیق جوان مرگ شده ام. من اما هنوز هم، هم مسلک رفیق جان باخته ام هستم که او باشد؛ دست و دل ام به فاتحه خوانی و اینها نمی رود. می روم چند گور آن طرف تر، می ایستم، دوره می کنم خاطرات مشترک سال های رفته را و زار می زنم بدون آن که عینک آفتابی سیاه شیشه ام را بردارم تا مبادا کسی ببیند مردی در آستانه دهه چهارم عمر این گونه می گرید. چه می شود کرد، از کودکی در گوش مان خوانده اند «مرد که گریه نمی کند» و من این تابوی مضحک را هنوز که هنوز است در کنج ذهن همیشه غم زده ام دارم.
رفیق رفته خوشبخت حالا هم که مدفون است زیر یک خروار خاک، خاکی که سرد است به زعم قدما، حسادت ام را برمی انگیزد، از بس که همیشه یک گام جلوتر بود از من در «درک هستی آلوده ی زمین» و لمس تجربه های تلخ زندگی. و چرا غبطه نخورم به او که با آن هوش سرشار و اخلاق اغلب اوقات خوش، به قول همراه غمگین ام، آن قدر سهل و آسان پوچی و حقارت زندگی ظاهر فریب امروزه را فهمیده بود که بر سر جزوه های درسی اش می نوشت «هراس ام نیست از مردن» و چرا غبطه نخورم به او که با آن قد و قامت فراخ و چهره مردانه و گیرا آن قدر زود طعم شکست در عشق آن به اصطلاح معشوقه ای را کشید که حتی حاضر نشد به حضور در مراسم خاکسپاری.
رفیق رفته! جای ام گذاشتی و رفتی. حالا من، مستاصل و وامانده، هرچه تلاش می کنم دوران کودکی مان را، در دنیای عدم البته، بازسازی کنم نمی توانم. نمی طلبی این وجود بی وجود را چرا؟

ahmadreza | شبانه | شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۳

برای او که، همچون نام اش، دختر ماه را می ماند
در این روزهای ماضی که سیاه بودند و پر هیاهو، در این آغازین روزهای شهریور ماه هشتاد و سه که پر از حادثه های غریب بودند و نا منتظر و مصداق آن شعر نیما
«آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.»
کم نبودند آدم هایی که قلب شان می تپید برای موجود بی وجودی که من باشم. من اما، مابین دوستان و آشنایان که همه حاضر یراق دویدند برای گرفتن دستان لرزان من، سه چهار نفر را می دیدم در ابتدای صف؛ نازنین بانو، تو، گل مریم و همکار کنار دستی ام که هر کدام به قسمی دست ام را گرفتند. تو، نمی دانم چرا آن طور بی حساب، تمام کردی مهربانی را در حق من؛ آن قدر که زبان همیشه دراز من این بار انصافا قاصر شده است از نوشتن درباره تو و درباره دل دریایی تو. می دانم کلمه های ام کلیشه ای اند، نخ نما و تکراری. یاد نگرفته ام آخر، از بخت بد البته، تشکرنامه ای بنویسم یا مهربانانه چیزکی قلمی کنم برای کسی که وجود نازنین اش، صرف وجود اهورایی اش را می گویم، بهانه ای است که بیچاره آدمی مثل من را، تنها برای لمس این همه مهر که بی دریغ هبه می شود و هیچ دخلی هم ندارد به حساب و کتاب های متداول نسل های دیروز و امروز و فردا، مجبور می کند به تحمل رنج زیستن.
در حالی که به عادت این یکی دو ماه اخیر مثل کودکان بغض کرده ام و اشک حلقه زده است در چشم های ام، تو نشسته ای روی تخت. خاطره آن شب را یادآوری می کنی، می گویی «دست بردار از این کارهای کودکانه ات» و مقایسه ام می کنی با فلان کودک کم عقل فامیل. من شرمسار و تو آشفته یکی در میان سیگار دود می کنیم، تو یک روند حرف می زنی و من با همان حال نزار گوش می کنم دل گرمی های خواهرانه ات را تا سخت ترین روزهای زندگی ام را از سر بگذرانم. حال ام که بد می شود، دردهای همه این سال ها و ماه ها را که بر می گردانم، باز هم دست مهربان تو است که بر پشت من کشیده می شود و آرام می کند روح و جسم متلاشی شده ام را.
این همه را با کدام کلمه، با کدام پیشکش می توان جبران کرد. اینها که تو کردی مانیفست من بودند برای معنی دادن به این زندگی پوچ؛ محبت بی دریغ و دوستی ناب. برقرار باشی بانو که می دانم این روزها خودت نیازمند دستی مهربان هستی و احتمالا به اندازه من خوش اقبال نیستی که آن اکسیر ناغافل هبوط کند میان زندگی ات.

ahmadreza | عاشقانه | جمعه ۶ شهریور ۱۳۸۳

زمزمه های ده گانه یک ذهن پریشان – چهارم
چشم های ام، از بس که خسته اند و بی رمق، سوی دیدن مانیتور زهوار در رفته ام را ندارند. در عین ناباوری اما، خواب مهمان چشم های خسته من نمی شود. چای پشت چای است که یک نفس سر می کشم و سیگار پشت سیگار که می گیرانم با این فندک عاریتی. واضح است دلیل؛ بی قرار تشریف دارم. عهدی کرده بودم با تو و شکسته ام عهد فی مابین را، با بی رحمی تمام و خیلی نا به هنگام. گمان نمی کردم باز هم ناکام بمانم و شرمنده چهره نگران تو بشوم. جایی در لکه های ته فنجان قهوه خواندم که «هرچه به مرگ جای بیشتری بدهی، جای عشق کمتر می شود.» دیروز وقتی با آن حال پریشان، سرآسیمه و بی پروای اطرافیان، به عالم و آدم فحش های چاروداری حواله می کردم مصداق همین تک جمله بودم من. راستی چه قدر موجز و مختصر حقیقت بزرگ زندگی را آشکار کرده است رضا ارژنگ در این جمله که زیبا است و به شدت واقعی.
دربند کردن لحظه های هراس از غاده السمان
آیا ممکن است
عشق بشکسته ما دوباره به هم برآید
بی هیچ شکاف و شکستی؟
و آیا آن ستاره که فروشد
دیگر بار بر جای خود بر آسمان برمی آید؟
چه بسا که نه
اما از آن رو که براستی دوستت دارم
ما، در همان رودخانه، دیگر بار
آب بازی خواهیم کرد.

ahmadreza | روزنامه‌ی انقلابی | پنجشنبه ۵ شهریور ۱۳۸۳

وقتی می بینم این جوان بیست و اندی ساله روی سکو می رود برای به پرواز درآوردن وزنه هایی که پیشتر دیگران عاجز مانده اند از بلند کردن شان، مو به تن ام سیخ می شود و بی هیچ مقاومت همه تفکرات ایدئولوژیک ام را پرتاب می کنم به جایی دور از دسترس. توجه نمی کنم با قرآن می رود روی سکو، «یا ابوالفضل» روی پیراهن اش را نمی بینم. اصلا هیچ چیز را نمی بینم الا اینکه این هرکول بیست و اندی ساله با آن چهره معصوم آبروی وطن از پای بست ویران ام را می خرد در آوردگاه های جهانی، هیچ چیز را نمی بینم الا اینکه هرکول ایرانی یک تنه غرور زخم خورده ملت به غایت تحقیر شده ای را که ما باشیم مرهمی می گذارد موثر. گیرم موقتی باشد این مرهم، گیرم چند روز بعد آش همان آش باشد و کاسه همان کاسه. این ملت گرفتار در چنبره هزار و یک جور نکبت و فضیحت و گرفتاری را بازوهای توانمند حسین رضازاده دقایقی آرام می کند و شاد. یاشاسین پهلوان.

ahmadreza | عاشقانه | سه شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۳

زمزمه های ده گانه یک ذهن پریشان – سوم
آن روز عصر وقتی با آن لحن تهدیدآمیز منع ام کردی از گفتن، نوشتن و حتی فکر کردن درباره داستان مرگ و زندگی، به قول پدر بزرگ ها، ماست ام را کیسه کردم. همان وقت که گفتی «یک بار دیگر درباره این قسم خزعبلات بگویی، بنویسی یا فکر این جور حماقت ها را به مغر پریشان ات راه بدهی، چمدان ام را می بندم و راهی شهری می شوم که لااقل پنج شش هزار کیلومتر فاصله دارد با پایتخت این روزها تب کرده ایران زمین.» فکری شدم با کدام ترفند می توانم دست شستن از زمزمه هر روزه شبانه مورد علاقه ام را سرلوحه کار و بار این روزها به هم پیچیده ام قرار دهم.
شبانه از احمد شاملو
مرگ ِ من سفری نیست،
هجرتی ست
از وطنی که دوست نمی داشتم
به خاطر ِ نامردمان اش.
خود آیا از چه هنگام این چنین
آئین ِ مردمی
از دست
بنهاده اید؟
بسی پر توقع است نازنین بانوی من! ملالی نیست اما. عشق او آنقدرها سهل الوصول نیوده است برای من که به طرفه العینی از دست اش بدهم. ته مانده انرژی ام را که تام و تمام منبعث است از حضور او جمع و جور می کنم تا این توقع پر دردسر را عملی کنم، گیرم فشارهای روحی این زندگی به اصطلاح مدرن بی طاقت کرده باشد من را که، بی تردید و بی اغراق، وصله ای هستم سخت ناجور برای این روزگار کج مدار.
خاتون از عمران صلاحی
خاتون تو می دانی
میان شاخ و برگ قصه ها
پرنده وار بخوانی
تو می توانی
آتشی را به آتشی دیگر خاموش کنی
تو می توانی از ما بلا بگردانی
مرگ چنان گوش به قصه ات می سپارد
که از کار خویش باز می ماند.

ahmadreza | عاشقانه | یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۳

زمزمه های ده گانه یک ذهن پریشان – دوم
ترسای دوست داشتنی، رفیق شوخ طبع مان، می گوید «چرا نمی نویسی؟» مستاصل مانده ام که چه جوابی بدهم که هم او را مجاب کند و هم خودم را راضی. در عین حال نباید آن سوی خط قرمزهای سفت و سختی باشد که تو تعریف کرده ای، قوانینی که احتمالا برای بازگرداندن من به زندگی وضع شان کرده ای و یا شاید برای برقراری نوعی ارتباط مسالمت آمیز میان من و آنها که به گمان من رجاله اند و لاغیر. می خواهم باز هم به نازنین پسر یادآوری کنم که «این دنیای به غایت بی رحم مجازی بی حضور من همان است که در حضور نه چندان مجازی ام. این دنیا آنچنان هم بی در و پیکر نیست که با به روز نشدن یادداشت های تنهایی آب از آب تکان بخورد. ناسلامتی این دنیا پدرخوانده ای دارد و مادرخوانده ای، گیرم که پدرخوانده اش چند هفته پیش در میان شورانگیزترین تشویق های لمپن هایی به شدت پست مدرن حمله کرده باشد به سید خوابگرد و مادرخوانده اش با نوشتن خروار خروار یاداشت های آنچنانی که نظایرشان را احتمالا می شود در کتاب های عشقی بازاری جستجو کرد خودش را ضمیمه کرده باشد به کسی که مقیم سرزمین آرزوهای بی سر و ته است.» اما هرچه حساب و کتاب می کنم می بینم باز غرولندکنان می گویی «با نصف عالم سر ستیز داری.»
پس بعد از کلی کلنجار با این فکر بیمار که این روزها حول آن بخش از مهمانی خداحافظی تاب می خورد که کوندرا می نویسد «یاکوب می دانست که همه انسانها در نهان آرزوی مرگ کسی را دارند و فقط دو چیز مانع از متحقق کردن آرزویشان می شود: ترس از مجازات و دردسرهای عینی و واقعی ناشی از ارتکاب قتل. یاکوب می دانست که اگر هر آدمی در روی زمین قدرت می داشت که به گونه ای پنهانی و دامنه دار آدم بکشد، بشریت ظرف چند دقیقه نابود می شد.» در جواب رفیق خوش زبان مان می گویم «فعلا، مبهوت و سرگشته، مشغول تماشای اتفاقات این روزهای زندگی ام هستم، اتفاقاتی که همه را یا می شود در رویا دید یا در فیلم های بالیوودی.» صدالبته بخشی از اتفاقات مذکور را می شود در شعری از مایاکوفسکی هم جستجو کرد.
«عشقم را
می برم
بر همه گذرگاههای هزارخم
آن سان که می بردند حواریان
در گذشته های دور
بار پیامشان را.»

ahmadreza | عاشقانه | جمعه ۳۰ مرداد ۱۳۸۳

زمزمه های ده گانه یک ذهن پریشان – یکم
نمی دانم چرا دست و دل ام به نوشتن نمی رود. برای همین است شاید که یک ترفند جدید را به کار بسته ام برای بسته نشدن این آخرین روزنه ارتباط من با واقعیت ها و حقیقت های زندگی؛ نگارش ده گانه ای پریشان اما نسبتا تغزلی برای کسی که داستان من و او درست به فرازی از همان عاشقانه شمس لنگرودی می ماند که مزین شده است انتهای یادداشت به آن. صدالبته می تواند در این روزها که حال و هوای ام مدام در حال تغییر است به فال نیک گرفته شود از جانب همه آن نازنین دوستانی که می بینند چه به سادگی کمر خم کرده ام زیر بار فشارهای این زندگی به ظاهر قشنگ.
«سپاسگزارم خدای من
خنده را
برای دهان او
او را
به خاطر من
و مرا
به نیت گم شدن آفریدی»

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است