براي تو كه هشت سال پيش دار به اصطلاح فاني را گذاشتي براي ما و رفتي.
آمده ام، بعد از قريب به شش ماه، تا ديداري تازه كنم با او كه رفيق دوران كودكي و نوجواني ام بود. ايستاده ام پاي يك سنگ سفيد كه گرد و غبار تقريبا مدفون اش كرده است، مدفون اما نه آن قدر كه نتوانم سنگ نوشته ها را بخوانم.
«آرامگاه جوان ناكام/مهندس/سيد مهرداد/…/تولد هزار و سيصد و پنجاه و چهار/وفات بيست و هفتم مردادماه هزار و سيصد و هفتاد و پنج.»
همراه ام، رفيقي كه قدمت موانست اش با من به هفده سال مي رسد، مي نشيند بر سر مزار. اشكي مي ريزد با ياد خاطرات دوران دانشگاه اش با او، يحتمل فاتحه اي مي خواند و بازي بازي مي كند با گل هايي كه پيشتر من پرپر كرده ام بر روي مزار رفيق جوان مرگ شده ام. من اما هنوز هم، هم مسلك رفيق جان باخته ام هستم كه او باشد؛ دست و دل ام به فاتحه خواني و اينها نمي رود. مي روم چند گور آن طرف تر، مي ايستم، دوره مي كنم خاطرات مشترك سال هاي رفته را و زار مي زنم بدون آن كه عينك آفتابي سياه شيشه ام را بردارم تا مبادا كسي ببيند مردي در آستانه دهه چهارم عمر اين گونه مي گريد. چه مي شود كرد، از كودكي در گوش مان خوانده اند «مرد كه گريه نمي كند» و من اين تابوي مضحك را هنوز كه هنوز است در كنج ذهن هميشه غم زده ام دارم.
رفيق رفته خوشبخت حالا هم كه مدفون است زير يك خروار خاك، خاكي كه سرد است به زعم قدما، حسادت ام را برمي انگيزد، از بس كه هميشه يك گام جلوتر بود از من در «درك هستي آلوده ي زمين» و لمس تجربه هاي تلخ زندگي. و چرا غبطه نخورم به او كه با آن هوش سرشار و اخلاق اغلب اوقات خوش، به قول همراه غمگين ام، آن قدر سهل و آسان پوچي و حقارت زندگي ظاهر فريب امروزه را فهميده بود كه بر سر جزوه هاي درسي اش مي نوشت «هراس ام نيست از مردن» و چرا غبطه نخورم به او كه با آن قد و قامت فراخ و چهره مردانه و گيرا آن قدر زود طعم شكست در عشق آن به اصطلاح معشوقه اي را كشيد كه حتي حاضر نشد به حضور در مراسم خاكسپاري.
رفيق رفته! جاي ام گذاشتي و رفتي. حالا من، مستاصل و وامانده، هرچه تلاش مي كنم دوران كودكي مان را، در دنياي عدم البته، بازسازي كنم نمي توانم. نمي طلبي اين وجود بي وجود را چرا؟
براي او كه، همچون نام اش، دختر ماه را مي ماند
در اين روزهاي ماضي كه سياه بودند و پر هياهو، در اين آغازين روزهاي شهريور ماه هشتاد و سه كه پر از حادثه هاي غريب بودند و نا منتظر و مصداق آن شعر نيما
«آي آدمها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد!
يك نفر در آب دارد مي سپارد جان
يك نفر دارد كه دست و پاي دائم مي زند
روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه مي دانيد.»
كم نبودند آدم هايي كه قلب شان مي تپيد براي موجود بي وجودي كه من باشم. من اما، مابين دوستان و آشنايان كه همه حاضر يراق دويدند براي گرفتن دستان لرزان من، سه چهار نفر را مي ديدم در ابتداي صف؛ نازنين بانو، تو، گل مريم و همكار كنار دستي ام كه هر كدام به قسمي دست ام را گرفتند. تو، نمي دانم چرا آن طور بي حساب، تمام كردي مهرباني را در حق من؛ آن قدر كه زبان هميشه دراز من اين بار انصافا قاصر شده است از نوشتن درباره تو و درباره دل دريايي تو. مي دانم كلمه هاي ام كليشه اي اند، نخ نما و تكراري. ياد نگرفته ام آخر، از بخت بد البته، تشكرنامه اي بنويسم يا مهربانانه چيزكي قلمي كنم براي كسي كه وجود نازنين اش، صرف وجود اهورايي اش را مي گويم، بهانه اي است كه بيچاره آدمي مثل من را، تنها براي لمس اين همه مهر كه بي دريغ هبه مي شود و هيچ دخلي هم ندارد به حساب و كتاب هاي متداول نسل هاي ديروز و امروز و فردا، مجبور مي كند به تحمل رنج زيستن.
در حالي كه به عادت اين يكي دو ماه اخير مثل كودكان بغض كرده ام و اشك حلقه زده است در چشم هاي ام، تو نشسته اي روي تخت. خاطره آن شب را يادآوري مي كني، مي گويي «دست بردار از اين كارهاي كودكانه ات» و مقايسه ام مي كني با فلان كودك كم عقل فاميل. من شرمسار و تو آشفته يكي در ميان سيگار دود مي كنيم، تو يك روند حرف مي زني و من با همان حال نزار گوش مي كنم دل گرمي هاي خواهرانه ات را تا سخت ترين روزهاي زندگي ام را از سر بگذرانم. حال ام كه بد مي شود، دردهاي همه اين سال ها و ماه ها را كه بر مي گردانم، باز هم دست مهربان تو است كه بر پشت من كشيده مي شود و آرام مي كند روح و جسم متلاشي شده ام را.
اين همه را با كدام كلمه، با كدام پيشكش مي توان جبران كرد. اينها كه تو كردي مانيفست من بودند براي معني دادن به اين زندگي پوچ؛ محبت بي دريغ و دوستي ناب. برقرار باشي بانو كه مي دانم اين روزها خودت نيازمند دستي مهربان هستي و احتمالا به اندازه من خوش اقبال نيستي كه آن اكسير ناغافل هبوط كند ميان زندگي ات.
زمزمه هاي ده گانه يك ذهن پريشان – چهارم
چشم هاي ام، از بس كه خسته اند و بي رمق، سوي ديدن مانيتور زهوار در رفته ام را ندارند. در عين ناباوري اما، خواب مهمان چشم هاي خسته من نمي شود. چاي پشت چاي است كه يك نفس سر مي كشم و سيگار پشت سيگار كه مي گيرانم با اين فندك عاريتي. واضح است دليل؛ بي قرار تشريف دارم. عهدي كرده بودم با تو و شكسته ام عهد في مابين را، با بي رحمي تمام و خيلي نا به هنگام. گمان نمي كردم باز هم ناكام بمانم و شرمنده چهره نگران تو بشوم. جايي در لكه هاي ته فنجان قهوه خواندم كه «هرچه به مرگ جاي بيشتري بدهي، جاي عشق كمتر مي شود.» ديروز وقتي با آن حال پريشان، سرآسيمه و بي پرواي اطرافيان، به عالم و آدم فحش هاي چاروداري حواله مي كردم مصداق همين تك جمله بودم من. راستي چه قدر موجز و مختصر حقيقت بزرگ زندگي را آشكار كرده است رضا ارژنگ در اين جمله كه زيبا است و به شدت واقعي.
دربند كردن لحظه هاي هراس از غاده السمان
آيا ممكن است
عشق بشكسته ما دوباره به هم برآيد
بي هيچ شكاف و شكستي؟
و آيا آن ستاره كه فروشد
ديگر بار بر جاي خود بر آسمان برمي آيد؟
چه بسا كه نه
اما از آن رو كه براستي دوستت دارم
ما، در همان رودخانه، ديگر بار
آب بازي خواهيم كرد.
وقتي مي بينم اين جوان بيست و اندي ساله روي سكو مي رود براي به پرواز درآوردن وزنه هايي كه پيشتر ديگران عاجز مانده اند از بلند كردن شان، مو به تن ام سيخ مي شود و بي هيچ مقاومت همه تفكرات ايدئولوژيك ام را پرتاب مي كنم به جايي دور از دسترس. توجه نمي كنم با قرآن مي رود روي سكو، «يا ابوالفضل» روي پيراهن اش را نمي بينم. اصلا هيچ چيز را نمي بينم الا اينكه اين هركول بيست و اندي ساله با آن چهره معصوم آبروي وطن از پاي بست ويران ام را مي خرد در آوردگاه هاي جهاني، هيچ چيز را نمي بينم الا اينكه هركول ايراني يك تنه غرور زخم خورده ملت به غايت تحقير شده اي را كه ما باشيم مرهمي مي گذارد موثر. گيرم موقتي باشد اين مرهم، گيرم چند روز بعد آش همان آش باشد و كاسه همان كاسه. اين ملت گرفتار در چنبره هزار و يك جور نكبت و فضيحت و گرفتاري را بازوهاي توانمند حسين رضازاده دقايقي آرام مي كند و شاد. ياشاسين پهلوان.
زمزمه هاي ده گانه يك ذهن پريشان - سوم
آن روز عصر وقتي با آن لحن تهديدآميز منع ام كردي از گفتن، نوشتن و حتي فكر كردن درباره داستان مرگ و زندگي، به قول پدر بزرگ ها، ماست ام را كيسه كردم. همان وقت كه گفتي «يك بار ديگر درباره اين قسم خزعبلات بگويي، بنويسي يا فكر اين جور حماقت ها را به مغر پريشان ات راه بدهي، چمدان ام را مي بندم و راهي شهري مي شوم كه لااقل پنج شش هزار كيلومتر فاصله دارد با پايتخت اين روزها تب كرده ايران زمين.» فكري شدم با كدام ترفند مي توانم دست شستن از زمزمه هر روزه شبانه مورد علاقه ام را سرلوحه كار و بار اين روزها به هم پيچيده ام قرار دهم.
شبانه از احمد شاملو
مرگ ِ من سفري نيست،
هجرتي ست
از وطني که دوست نمي داشتم
به خاطر ِ نامردمان اش.
خود آيا از چه هنگام اين چنين
آئين ِ مردمي
از دست
بنهاده ايد؟
بسي پر توقع است نازنين بانوي من! ملالي نيست اما. عشق او آنقدرها سهل الوصول نيوده است براي من كه به طرفه العيني از دست اش بدهم. ته مانده انرژي ام را كه تام و تمام منبعث است از حضور او جمع و جور مي كنم تا اين توقع پر دردسر را عملي كنم، گيرم فشارهاي روحي اين زندگي به اصطلاح مدرن بي طاقت كرده باشد من را كه، بي ترديد و بي اغراق، وصله اي هستم سخت ناجور براي اين روزگار كج مدار.
خاتون از عمران صلاحي
خاتون تو مي داني
ميان شاخ و برگ قصه ها
پرنده وار بخواني
تو مي تواني
آتشي را به آتشي ديگر خاموش كني
تو مي تواني از ما بلا بگرداني
مرگ چنان گوش به قصه ات مي سپارد
كه از كار خويش باز مي ماند.
زمزمه هاي ده گانه يك ذهن پريشان - دوم
ترساي دوست داشتني، رفيق شوخ طبع مان، مي گويد «چرا نمي نويسي؟» مستاصل مانده ام كه چه جوابي بدهم كه هم او را مجاب كند و هم خودم را راضي. در عين حال نبايد آن سوي خط قرمزهاي سفت و سختي باشد كه تو تعريف كرده اي، قوانيني كه احتمالا براي بازگرداندن من به زندگي وضع شان كرده اي و يا شايد براي برقراري نوعي ارتباط مسالمت آميز ميان من و آنها كه به گمان من رجاله اند و لاغير. مي خواهم باز هم به نازنين پسر يادآوري كنم كه «اين دنياي به غايت بي رحم مجازي بي حضور من همان است كه در حضور نه چندان مجازي ام. اين دنيا آنچنان هم بي در و پيكر نيست كه با به روز نشدن يادداشت هاي تنهايي آب از آب تكان بخورد. ناسلامتي اين دنيا پدرخوانده اي دارد و مادرخوانده اي، گيرم كه پدرخوانده اش چند هفته پيش در ميان شورانگيزترين تشويق هاي لمپن هايي به شدت پست مدرن حمله كرده باشد به سيد خوابگرد و مادرخوانده اش با نوشتن خروار خروار ياداشت هاي آنچناني كه نظايرشان را احتمالا مي شود در كتاب هاي عشقي بازاري جستجو كرد خودش را ضميمه كرده باشد به كسي كه مقيم سرزمين آرزوهاي بي سر و ته است.» اما هرچه حساب و كتاب مي كنم مي بينم باز غرولندكنان مي گويي «با نصف عالم سر ستيز داري.»
پس بعد از كلي كلنجار با اين فكر بيمار كه اين روزها حول آن بخش از مهماني خداحافظي تاب مي خورد كه كوندرا مي نويسد «ياكوب مي دانست كه همه انسانها در نهان آرزوي مرگ كسي را دارند و فقط دو چيز مانع از متحقق كردن آرزويشان مي شود: ترس از مجازات و دردسرهاي عيني و واقعي ناشي از ارتكاب قتل. ياكوب مي دانست كه اگر هر آدمي در روي زمين قدرت مي داشت كه به گونه اي پنهاني و دامنه دار آدم بكشد، بشريت ظرف چند دقيقه نابود مي شد.» در جواب رفيق خوش زبان مان مي گويم «فعلا، مبهوت و سرگشته، مشغول تماشاي اتفاقات اين روزهاي زندگي ام هستم، اتفاقاتي كه همه را يا مي شود در رويا ديد يا در فيلم هاي باليوودي.» صدالبته بخشي از اتفاقات مذكور را مي شود در شعري از ماياكوفسكي هم جستجو كرد.
«عشقم را
مي برم
بر همه گذرگاههاي هزارخم
آن سان كه مي بردند حواريان
در گذشته هاي دور
بار پيامشان را.»
زمزمه هاي ده گانه يك ذهن پريشان - يكم
نمي دانم چرا دست و دل ام به نوشتن نمي رود. براي همين است شايد كه يك ترفند جديد را به كار بسته ام براي بسته نشدن اين آخرين روزنه ارتباط من با واقعيت ها و حقيقت هاي زندگي؛ نگارش ده گانه اي پريشان اما نسبتا تغزلي براي كسي كه داستان من و او درست به فرازي از همان عاشقانه شمس لنگرودي مي ماند كه مزين شده است انتهاي يادداشت به آن. صدالبته مي تواند در اين روزها كه حال و هواي ام مدام در حال تغيير است به فال نيك گرفته شود از جانب همه آن نازنين دوستاني كه مي بينند چه به سادگي كمر خم كرده ام زير بار فشارهاي اين زندگي به ظاهر قشنگ.
«سپاسگزارم خداي من
خنده را
براي دهان او
او را
به خاطر من
و مرا
به نيت گم شدن آفريدي»