تنها سرگرمي اعتيادآوري كه هيچ راهي براي كنار گذاشتن آن نمي شناسم همين وبلاگ و وبلاگ نويسي است! بعد از قريب به دو ماه سكوت، در اين بامداد مزخرف نهم مرداد ماه هزار و سيصد و هشتاد و سه، شهوت نوشتن ام آنقدر بالا گرفته است كه به هيچ ترفندي نمي توانم نديده اش بگيرم. مستي و راستي است ديگر.
از قضاي روزگار هم آنقدر مشوش است ذهن ام كه نمي توانم از جيب خودم چيزي بيرون بكشم و بگذارم پيش چشم دوستان. پس در حالي كه به اين شاهكار لئونارد كوهن گوش مي دهم، به ناچار و براي دومين بار، سركي مي كشم به رمان مهماني خداحافظي ميلان كوندرا و از حفظ بازخواني مي كنم گفته هاي تكان دهنده ياكوب عصيانگر را در باب مرگ و خاتمه زندگي. «به نظر من اين يك اصل اخلاقي است. من معتقدم كه بايد به هر آدمي كه به سن بلوغ مي رسد يك قرص سمي بدهند. همراه اين هديه يك مراسم رسمي هم بايد برگزار بشود. اين كار براي وسوسه كردن مردم به خودكشي نيست. به عكس، براي اين است كه به آنها امكان بدهد كه در آرامش و امنيت بيشتري زندگي كنند. براي اين است كه همگان با اين يقين كه حاكم و ارباب زندگي و مرگ خودشان هستند زندگي كنند.» گفته هاي روشنفكر سرگشته داستان كوندرا همان قدر فكر را مشغول مي كند كه حرف هاي اساسا بي ربط بارتلف، ديگر قهرمان داستان، كه به شكل كودكانه اي ادعا مي كند كه «به نظر من گناهي بالاتر از خودكشي وجود ندارد. از آدمكشي هم بدتر است. انگيزه آدمكشي مي تواند انتقام يا آز باشد، اما حتا آز هم نوعي عشق نابهنجار به زندگي است. اما كسي كه خودش را مي كشد با خنده اي تمسخرآميز موهبت پروردگار را توي قبر مي اندازد. خودكشي تف انداختن به صورت خالق است.» آدمي را به خنده مي اندازد.
Friday 30 July 2004
Posted by
ahmadreza in
كتابنامه