«حقيقتا نمي توانم. خيلي به اين مسئله فكر كرده ام. من او را فريب داده ام، كلك زده ام و به او حرف هاي تند زده ام و يك ديگر را ترك كرده ايم و بعد دوباره از سر گرفته ايم و حالا مي فهمم چه قدر دوست اش دارم. نمي توانم از او بگذرم. متاسفم.»
از صبح تا به همين لحظه كه مشغول نوشتن ام بي وقفه كلنجار مي روم با خودم كه اين بخش از رمان چنين گذشت بر من را بنويسم يا اين را هم بسپارم به زباله داني ذهن ام. قرار باشد حقيقت را بگويم ماحصل اش مي شود همين فضاي انصافا عجيب و غريبي كه حاكم شده است بر اين كلبه درويشي مجازي. از نگراني ها و داستان هاي عجيب اين روزها بنويسم اگر، عده اي، به حق و از روي صميميت البته، مكدر مي شوند و گلايه مي كنند و سرزنش ام مي كنند كه «اين گونه نوشتن در شان تو نيست.» و چنين و چنان. عده اي هم يحتمل خوشحال مي شوند؛ چه مي دانم شايد هم كسي خوشحال نشود و من به قول آن نازنين بانو دون كيشوت وار دشمن هاي خيالي ساخته ام و انرژي رو به پايان ام را صرف مبارزه با آنها مي كنم.
قريب به يك ماه و اندي پيش بود كه غريب ترين روزهاي زندگي ام آغاز شد و كماكان، با كمال تاسف البته، ادامه دارد. نيمه هاي اول اش را به سكوت از سر گذراندم و از اين پس مي خواهم با يك چرخش يكصد و هشتاد درجه اي پيگير و مرتب بنويسم و بنويسم و بنويسم. و چه بهتر كه با عاشقانه اي از شمس لنگرودي شروع شود اين رويه جديد.
يك
هديه ام از تولد
گريه بود
خنديدن را
تو به من آموختي.
سنگ بوده ام
تو كوهم كردي
برف مي شدم
تو آبم كردي
آب مي شدم
تو خانه دريا را نشانم دادي.
مي دانستم گريه چيست
حنديدن را
تو به من هديه كردي
دو
الفبا براي سخن گفتن نيست
براي نوشتن نام توست
اعداد
پيش از تولد تو به صف ايستادند
تا راز زادروز تو را بدانند
دست هاي من
براي جست و جوي تو پيدا شدند
دهانم
كشف دهان توست.
اي كاشف آتش
در آسمان دلم توده برفي است
كه به خنده هاي تو دل بسته است.