امروز صبح با عطر ياس سفيد از خواب بيدار شدم، ياس هاي سفيد حاصل دسترنج مادر كه با عشق و علاقه اي منحصر به فرد گلخانه اي درست كرده است از تراس بي روح آپارتمان مان. ياس ها درون ظرفي كوچك روي ميز كنار تخت كه پر است از كتاب هاي خوانده و نيم خوانده و نخوانده، حسابي مست ام كردند. خوب كه مشام هميشه حساس من پر شد از عطر دل انگيز ياس ها، لختي فراموش كردم كه چه روزهاي سياهي را مي گذرانم. با خودم فكر كردم چه بهانه هاي ساده و پيش پا افتاده اي مي توانند آدمي را منصرف كنند از اصرار بر حضور در سراي حضرت عزراييل. اين حس خوب صبحگاهي را كه البته عصر همين امروز از بيخ و بن منهدم شد مديون همان حس مادرانه اي هستم كه گاهي دست و پاگير است و مخل آسايش، اين بار اما اسباب آرامش بود حس مادرانه مذكور. چه مي دانم شايد مادر هم فهميده است كه چه قدر حال و هواي زندگي ام ابري است اين روزها.
Friday 30 July 2004
Posted by
ahmadreza in
شبانه