امروز صبح با عطر یاس سفید از خواب بیدار شدم، یاس های سفید حاصل دسترنج مادر که با عشق و علاقه ای منحصر به فرد گلخانه ای درست کرده است از تراس بی روح آپارتمان مان. یاس ها درون ظرفی کوچک روی میز کنار تخت که پر است از کتاب های خوانده و نیم خوانده و نخوانده، حسابی مست ام کردند. خوب که مشام همیشه حساس من پر شد از عطر دل انگیز یاس ها، لختی فراموش کردم که چه روزهای سیاهی را می گذرانم. با خودم فکر کردم چه بهانه های ساده و پیش پا افتاده ای می توانند آدمی را منصرف کنند از اصرار بر حضور در سرای حضرت عزراییل. این حس خوب صبحگاهی را که البته عصر همین امروز از بیخ و بن منهدم شد مدیون همان حس مادرانه ای هستم که گاهی دست و پاگیر است و مخل آسایش، این بار اما اسباب آرامش بود حس مادرانه مذکور. چه می دانم شاید مادر هم فهمیده است که چه قدر حال و هوای زندگی ام ابری است این روزها.
«حقیقتا نمی توانم. خیلی به این مسئله فکر کرده ام. من او را فریب داده ام، کلک زده ام و به او حرف های تند زده ام و یک دیگر را ترک کرده ایم و بعد دوباره از سر گرفته ایم و حالا می فهمم چه قدر دوست اش دارم. نمی توانم از او بگذرم. متاسفم.»
از صبح تا به همین لحظه که مشغول نوشتن ام بی وقفه کلنجار می روم با خودم که این بخش از رمان چنین گذشت بر من را بنویسم یا این را هم بسپارم به زباله دانی ذهن ام. قرار باشد حقیقت را بگویم ماحصل اش می شود همین فضای انصافا عجیب و غریبی که حاکم شده است بر این کلبه درویشی مجازی. از نگرانی ها و داستان های عجیب این روزها بنویسم اگر، عده ای، به حق و از روی صمیمیت البته، مکدر می شوند و گلایه می کنند و سرزنش ام می کنند که «این گونه نوشتن در شان تو نیست.» و چنین و چنان. عده ای هم یحتمل خوشحال می شوند؛ چه می دانم شاید هم کسی خوشحال نشود و من به قول آن نازنین بانو دون کیشوت وار دشمن های خیالی ساخته ام و انرژی رو به پایان ام را صرف مبارزه با آنها می کنم.
قریب به یک ماه و اندی پیش بود که غریب ترین روزهای زندگی ام آغاز شد و کماکان، با کمال تاسف البته، ادامه دارد. نیمه های اول اش را به سکوت از سر گذراندم و از این پس می خواهم با یک چرخش یکصد و هشتاد درجه ای پیگیر و مرتب بنویسم و بنویسم و بنویسم. و چه بهتر که با عاشقانه ای از شمس لنگرودی شروع شود این رویه جدید.
یک
هدیه ام از تولد
گریه بود
خندیدن را
تو به من آموختی.
سنگ بوده ام
تو کوهم کردی
برف می شدم
تو آبم کردی
آب می شدم
تو خانه دریا را نشانم دادی.
می دانستم گریه چیست
حندیدن را
تو به من هدیه کردی
دو
الفبا برای سخن گفتن نیست
برای نوشتن نام توست
اعداد
پیش از تولد تو به صف ایستادند
تا راز زادروز تو را بدانند
دست های من
برای جست و جوی تو پیدا شدند
دهانم
کشف دهان توست.
ای کاشف آتش
در آسمان دلم توده برفی است
که به خنده های تو دل بسته است.
تنها سرگرمی اعتیادآوری که هیچ راهی برای کنار گذاشتن آن نمی شناسم همین وبلاگ و وبلاگ نویسی است! بعد از قریب به دو ماه سکوت، در این بامداد مزخرف نهم مرداد ماه هزار و سیصد و هشتاد و سه، شهوت نوشتن ام آنقدر بالا گرفته است که به هیچ ترفندی نمی توانم ندیده اش بگیرم. مستی و راستی است دیگر.
از قضای روزگار هم آنقدر مشوش است ذهن ام که نمی توانم از جیب خودم چیزی بیرون بکشم و بگذارم پیش چشم دوستان. پس در حالی که به این شاهکار لئونارد کوهن گوش می دهم، به ناچار و برای دومین بار، سرکی می کشم به رمان مهمانی خداحافظی میلان کوندرا و از حفظ بازخوانی می کنم گفته های تکان دهنده یاکوب عصیانگر را در باب مرگ و خاتمه زندگی. «به نظر من این یک اصل اخلاقی است. من معتقدم که باید به هر آدمی که به سن بلوغ می رسد یک قرص سمی بدهند. همراه این هدیه یک مراسم رسمی هم باید برگزار بشود. این کار برای وسوسه کردن مردم به خودکشی نیست. به عکس، برای این است که به آنها امکان بدهد که در آرامش و امنیت بیشتری زندگی کنند. برای این است که همگان با این یقین که حاکم و ارباب زندگی و مرگ خودشان هستند زندگی کنند.» گفته های روشنفکر سرگشته داستان کوندرا همان قدر فکر را مشغول می کند که حرف های اساسا بی ربط بارتلف، دیگر قهرمان داستان، که به شکل کودکانه ای ادعا می کند که «به نظر من گناهی بالاتر از خودکشی وجود ندارد. از آدمکشی هم بدتر است. انگیزه آدمکشی می تواند انتقام یا آز باشد، اما حتا آز هم نوعی عشق نابهنجار به زندگی است. اما کسی که خودش را می کشد با خنده ای تمسخرآمیز موهبت پروردگار را توی قبر می اندازد. خودکشی تف انداختن به صورت خالق است.» آدمی را به خنده می اندازد.