یادداشت های تنهایی

Friday 30 July 2004

Posted by ahmadreza in شبانه

امروز صبح با عطر ياس سفيد از خواب بيدار شدم، ياس هاي سفيد حاصل دسترنج مادر كه با عشق و علاقه اي منحصر به فرد گلخانه اي درست كرده است از تراس بي روح آپارتمان مان. ياس ها درون ظرفي كوچك روي ميز كنار تخت كه پر است از كتاب هاي خوانده و نيم خوانده و نخوانده، حسابي مست ام كردند. خوب كه مشام هميشه حساس من پر شد از عطر دل انگيز ياس ها، لختي فراموش كردم كه چه روزهاي سياهي را مي گذرانم. با خودم فكر كردم چه بهانه هاي ساده و پيش پا افتاده اي مي توانند آدمي را منصرف كنند از اصرار بر حضور در سراي حضرت عزراييل. اين حس خوب صبحگاهي را كه البته عصر همين امروز از بيخ و بن منهدم شد مديون همان حس مادرانه اي هستم كه گاهي دست و پاگير است و مخل آسايش، اين بار اما اسباب آرامش بود حس مادرانه مذكور. چه مي دانم شايد مادر هم فهميده است كه چه قدر حال و هواي زندگي ام ابري است اين روزها.

Friday 30 July 2004

Posted by ahmadreza in عاشقانه

«حقيقتا نمي توانم. خيلي به اين مسئله فكر كرده ام. من او را فريب داده ام، كلك زده ام و به او حرف هاي تند زده ام و يك ديگر را ترك كرده ايم و بعد دوباره از سر گرفته ايم و حالا مي فهمم چه قدر دوست اش دارم. نمي توانم از او بگذرم. متاسفم.»
از صبح تا به همين لحظه كه مشغول نوشتن ام بي وقفه كلنجار مي روم با خودم كه اين بخش از رمان چنين گذشت بر من را بنويسم يا اين را هم بسپارم به زباله داني ذهن ام. قرار باشد حقيقت را بگويم ماحصل اش مي شود همين فضاي انصافا عجيب و غريبي كه حاكم شده است بر اين كلبه درويشي مجازي. از نگراني ها و داستان هاي عجيب اين روزها بنويسم اگر، عده اي، به حق و از روي صميميت البته، مكدر مي شوند و گلايه مي كنند و سرزنش ام مي كنند كه «اين گونه نوشتن در شان تو نيست.» و چنين و چنان. عده اي هم يحتمل خوشحال مي شوند؛ چه مي دانم شايد هم كسي خوشحال نشود و من به قول آن نازنين بانو دون كيشوت وار دشمن هاي خيالي ساخته ام و انرژي رو به پايان ام را صرف مبارزه با آنها مي كنم.
قريب به يك ماه و اندي پيش بود كه غريب ترين روزهاي زندگي ام آغاز شد و كماكان، با كمال تاسف البته، ادامه دارد. نيمه هاي اول اش را به سكوت از سر گذراندم و از اين پس مي خواهم با يك چرخش يكصد و هشتاد درجه اي پيگير و مرتب بنويسم و بنويسم و بنويسم. و چه بهتر كه با عاشقانه اي از شمس لنگرودي شروع شود اين رويه جديد.
يك
هديه ام از تولد
گريه بود
خنديدن را
تو به من آموختي.

سنگ بوده ام
تو كوهم كردي
برف مي شدم
تو آبم كردي
آب مي شدم
تو خانه دريا را نشانم دادي.

مي دانستم گريه چيست
حنديدن را
تو به من هديه كردي 

 دو
الفبا براي سخن گفتن نيست
براي نوشتن نام توست
اعداد
پيش از تولد تو به صف ايستادند
تا راز زادروز تو را بدانند
دست هاي من
براي جست و جوي تو پيدا شدند
دهانم
كشف دهان توست.

اي كاشف آتش
در آسمان دلم توده برفي است
كه به خنده هاي تو دل بسته است.

Friday 30 July 2004

Posted by ahmadreza in كتاب‌نامه

تنها سرگرمي اعتيادآوري كه هيچ راهي براي كنار گذاشتن آن نمي شناسم همين وبلاگ و وبلاگ نويسي است! بعد از قريب به دو ماه سكوت، در اين بامداد مزخرف نهم مرداد ماه هزار و سيصد و هشتاد و سه، شهوت نوشتن ام آنقدر بالا گرفته است كه به هيچ ترفندي نمي توانم نديده اش بگيرم. مستي و راستي است ديگر.
از قضاي روزگار هم آنقدر مشوش است ذهن ام كه نمي توانم از جيب خودم چيزي بيرون بكشم و بگذارم پيش چشم دوستان. پس در حالي كه به اين شاهكار لئونارد كوهن گوش مي دهم، به ناچار و براي دومين بار، سركي مي كشم به رمان مهماني خداحافظي ميلان كوندرا و از حفظ بازخواني مي كنم گفته هاي تكان دهنده ياكوب عصيانگر را در باب مرگ و خاتمه زندگي. «به نظر من اين يك اصل اخلاقي است. من معتقدم كه بايد به هر آدمي كه به سن بلوغ مي رسد يك قرص سمي بدهند. همراه اين هديه يك مراسم رسمي هم بايد برگزار بشود. اين كار براي وسوسه كردن مردم به خودكشي نيست. به عكس، براي اين است كه به آنها امكان بدهد كه در آرامش و امنيت بيشتري زندگي كنند. براي اين است كه همگان با اين يقين كه حاكم و ارباب زندگي و مرگ خودشان هستند زندگي كنند.» گفته هاي روشنفكر سرگشته داستان كوندرا همان قدر فكر را مشغول مي كند كه حرف هاي اساسا بي ربط بارتلف، ديگر قهرمان داستان، كه به شكل كودكانه اي ادعا مي كند كه «به نظر من گناهي بالاتر از خودكشي وجود ندارد. از آدمكشي هم بدتر است. انگيزه آدمكشي مي تواند انتقام يا آز باشد، اما حتا آز هم نوعي عشق نابهنجار به زندگي است. اما كسي كه خودش را مي كشد با خنده اي تمسخرآميز موهبت پروردگار را توي قبر مي اندازد. خودكشي تف انداختن به صورت خالق است.» آدمي را به خنده مي اندازد.

Wednesday 28 July 2004

Posted by ahmadreza in شبانه

بنا به دلايلي كه گفتن ندارد اين يادداشت حذف شد.