«سابينا خواستار آزادي است. آزادي در هنر، آزادي در روابط جنسي و آزادي در همه چيز. سابينا از هر نوع اقتدار و سلطه مي گريزد. از پدر، وطن و عشاق گوناگون. اما آن نوع آزادي كه سابينا در جستجوي آن است نوميد كننده و عقيم است. آزادي براي خيانت، آزادي براي پابند نبودن، آزادي براي وفادار نبودن، آزادي براي گريز از مسئوليت و بالاخره آزادي براي نپذيرفتن بار هستي. سبك شدن، غير واقعي شدن و سرانجام به خلاء رسيدن.»
نمي دانم از چه وقت روابط بين آدم ها تبديل شد به يكي از دغدغه هاي من. اين داستان شايد از همان وقت آغاز شد كه آدم هاي بسيار بسيار واقعي دنياي بسيار بسيار واقعي پيرامون، فلسفه «زيستن در لحظه» را كشاندند به عرصه روابط بين فردي و معجون مهوعي ساختند كه گاهي دل خودشان را هم مي زد از فرط غلظت مخلفات مزخرف اش، اين زخم شايد آن وقت سرباز كرد كه فلسفه «زندگي خيام گونه»، به اسفبار ترين تفسير ممكن البته، تزريق شد به روابط بين آدم ها تا بهانه اي تر و تميز و خوش صورت باشد براي له كردن احساسات ديگران زير گام هاي سنگين مبلغين اين رويكرد به اصطلاح روشنفكرانه و متجددانه و يا محملي باشد براي يك تنه راندن در جاده زندگي، به قيمت تار و مار كردن ديگران حتي. به گمانم از همان وقت ها بود كه جملات نشسته بر بالاي اين شطحيات جاگير شدند در ذهن من، حرف هاي فرج سركوهي در مقاله اي كه در واقع حاشيه اي است نقدگونه بر بار هستي كوندرا. من، در خلاء و فارغ از آنچه جاري و ساري بود در دنياي بسيار بسيار واقعي پيرامون، قاعده و قانون جعل كردم و آن قدر در خلوت براي خودم كلمه به كلمه هجاي شان كردم كه تبديل شدند به ملكه ذهن بيمار من؛ قواعد مجعولي كه به روال معمول همگي مبتني بودند بر يك جور صداقت و صراحت و شفافيت و صد البته در راستاي نظر دكتر محمود عنايت آنجا كه مي گويد «آن آزادي كه معنويت انسان را كمال نبخشد و آدمي را به شان و شرف آدميت آگاه نكند، ارزاني كساني كه انسان را فقط عبارت از يك دهان مي دانند كه به مشتي روده ختم مي شود.» قواعد خودساخته من در باب روابط بين آدم ها البته مسئولانه است و سختگيرانه، آنقدر كه به گمانم مي رماند معتقدين به «طبيعت ناپايدار روابط» را!
Thursday 27 May 2004
Posted by
ahmadreza in
شبانه