ahmadreza | پراكنده‌گويي | جمعه ۸ خرداد ۱۳۸۳

اول، زلزله امروز به گمانم اجرای تمرینی سه موومان از سمفونی مرگ بود. خدا داند که اجرای نهایی چه وقت و در چند موومان پیش چشم میلیونها انسان وحشت زده به نمایش درخواهد آمد.
دوم، یادداشت کذایی پیشین در حقیقت پس لرزه یک بحث خصوصی است در میان جمعی از دوستان، بحثی که البته ناظر بود به تجربیات پیشین و دغدغه های امروز من. گفتنی نیست که فی الحال احوالات شخصی نگارنده هیچ همخوانی ندارد با حال و هوای یادداشت مذکور.
سوم، مابین عکس های کتابی که سوغات سفر عزیزی است و شامل آثار عکاسان برجسته قرن بیستم، عکسی دیدم از جینلوپ سی یف. آنقدر تحت تاثیر عکس قرار گرفتم تا ساعت ها وقت صرف کنم برای پیدا کردن عکس مذکور که عکاس فرانسوی خانه سیاه نامگذاری اش کرده است.

ahmadreza | شبانه | پنجشنبه ۷ خرداد ۱۳۸۳

«سابینا خواستار آزادی است. آزادی در هنر، آزادی در روابط جنسی و آزادی در همه چیز. سابینا از هر نوع اقتدار و سلطه می گریزد. از پدر، وطن و عشاق گوناگون. اما آن نوع آزادی که سابینا در جستجوی آن است نومید کننده و عقیم است. آزادی برای خیانت، آزادی برای پابند نبودن، آزادی برای وفادار نبودن، آزادی برای گریز از مسئولیت و بالاخره آزادی برای نپذیرفتن بار هستی. سبک شدن، غیر واقعی شدن و سرانجام به خلاء رسیدن.»
نمی دانم از چه وقت روابط بین آدم ها تبدیل شد به یکی از دغدغه های من. این داستان شاید از همان وقت آغاز شد که آدم های بسیار بسیار واقعی دنیای بسیار بسیار واقعی پیرامون، فلسفه «زیستن در لحظه» را کشاندند به عرصه روابط بین فردی و معجون مهوعی ساختند که گاهی دل خودشان را هم می زد از فرط غلظت مخلفات مزخرف اش، این زخم شاید آن وقت سرباز کرد که فلسفه «زندگی خیام گونه»، به اسفبار ترین تفسیر ممکن البته، تزریق شد به روابط بین آدم ها تا بهانه ای تر و تمیز و خوش صورت باشد برای له کردن احساسات دیگران زیر گام های سنگین مبلغین این رویکرد به اصطلاح روشنفکرانه و متجددانه و یا محملی باشد برای یک تنه راندن در جاده زندگی، به قیمت تار و مار کردن دیگران حتی. به گمانم از همان وقت ها بود که جملات نشسته بر بالای این شطحیات جاگیر شدند در ذهن من، حرف های فرج سرکوهی در مقاله ای که در واقع حاشیه ای است نقدگونه بر بار هستی کوندرا. من، در خلاء و فارغ از آنچه جاری و ساری بود در دنیای بسیار بسیار واقعی پیرامون، قاعده و قانون جعل کردم و آن قدر در خلوت برای خودم کلمه به کلمه هجای شان کردم که تبدیل شدند به ملکه ذهن بیمار من؛ قواعد مجعولی که به روال معمول همگی مبتنی بودند بر یک جور صداقت و صراحت و شفافیت و صد البته در راستای نظر دکتر محمود عنایت آنجا که می گوید «آن آزادی که معنویت انسان را کمال نبخشد و آدمی را به شان و شرف آدمیت آگاه نکند، ارزانی کسانی که انسان را فقط عبارت از یک دهان می دانند که به مشتی روده ختم می شود.» قواعد خودساخته من در باب روابط بین آدم ها البته مسئولانه است و سختگیرانه، آنقدر که به گمانم می رماند معتقدین به «طبیعت ناپایدار روابط» را!

ahmadreza | شبانه | چهارشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۳

«از شما مى پرسم انسانى که فاقد زور بازو است در مقابل قدرت مردانه و استبداد حکومتى و بى چراى سنت چگونه باید از خودش دفاع کند؟ البته این کشف بزرگى نبود براى اینکه ما ملتى هستیم با یک تزویر تاریخى که راز ماندگارى ماست. زن از این حربه براى دشمن خانگى هم استفاده کرد و چرا که نه. زن در مقابل ستمى که بر او مى رفت یا باید مى جنگید که زور بازو و حربه اش را نداشت و ناگزیر نابود مى شد یا باید تا سرحد مرگ تمکین مى کرد که این از خاصیت انسانى به دور است و یا باید متوسل به نیرنگ مى شد که به نظر من بهترین راه را انتخاب کرد. اما مسئله این است که حالا چطور مى خواهد به نسبت دانایى و آزادى نسبى اش این غلاف چرک مرد را از تنش بیرون بیندازد؟»
سنج و صنوبر را نخوانده ام. نام مهناز کریمی اما به گوش من آنقدر آشنا هست که مصاحبه اش با یوسف علیخانی را تمام و کمال بخوانم. حرف های مهناز خانم کریمی که انصافا نویسنده ای است زنده دل به جای خود خواندنی است و قابل تامل، علی الخصوص آنجا که به مکر زنانه می پردازد، ریشه یابی اش می کند و خیلی صادقانه لزوم وجودش را در دنیای امروز و مناسبات امروز زیر سوال می برد؛ علامت سوالی می گذارد روبروی آن و به نقطه ای می رسد که به قول خودش «به دلیل ناهمخوانى با سنت مورد انکار است.»

ahmadreza | عاشقانه | جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۳

عجالتا حرف خاصی ندارم برای گفتن!
پنج شعر از محمود نائل
«دو»
آیدا و ماه
آئینه و آفتاب
اینک
به دور تو می چرخم
که شوق مدار تو
شکوه دیگری ست
و دل می بندم
به صداقت ستاره ای
که تو
در مدار آن می چرخی

«سه»

این گونه زنده ام:
طلوع به بوسه ای
غروب به عشوه ای
من
در اوج عشق می چرخم

«چهار»

چرخش کلام من
از چرخش نگاه توست
اینک برهنه پای
سوی تو می آیم
با جرعه ای آب و
تکه ای نان خشک
باری
عطر گل
از تبرک دستی ست
که تو
بر پیشانی اش کشیده ای

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است