اين طبيعي است كه نوشتن دشوار باشد، وقتي هيچ نمي خوانم اين روزها.
اول، مصائب مسيح به گمان من در نشان دادن حد رذالت آن به اصطلاح اشرف مخلوقات كه انسان باشد به غايت موفق است و صدالبته دربرگيرنده صحنه هايي به شدت تاثيرگذار؛ گيرم كه در همان زمان كارگردان مومن! فيلم صحنه هايي دهشتناك از شكنجه كردن مسيح را هم جاسازي كرده باشد در فيلم، صحنه هايي كه دل هر بني بشري، ايضا سنگدلي همچون من، را به درد مي آورد. يك نكته اما ناگفته نماند: مصائب مسيح، حتي اگر نه به خاطر آن دليل فوق الذكر، لااقل به علت جلوه هاي صوتي و تصويري اش تاثيرگذار است همان قدر كه مصائب حسين از هر جهت مضحك، حتي اگر بعض عكس هاي مجموعه چشم نواز باشند و قابل توجه.
دوم، پريروز عصر وقتي راننده ها آهسته آهسته ماشين هاي خودشان را راه مي بردند در ترافيك روان تقاطع ميرداماد و وليعصر، چشم من افتاد به ماشين كناردستي كه دو آقا و دو خانم، خيلي با شدت و حدت، مشغول رتق و فتق امور يكديگر بودند! نيازي به نگاهي طولاني و كشدار نبود، با همان نگاه گذرا كه من انداختم مي شد فهميد كه داستان چيست. مغازله اي دركار نبود، خانم ها در حال ايفاي همان نقش سنتي و ديرپاي خودشان بودند: نقش همان شي جنسي كه وظيفه اش در قبال آقايان هموطن البته معلوم است و مشخص.
سوم، شعر زير هم مثلا حسن ختامي است بر اين يادداشت كه تنها براي ضميمه كردن يك ستاره ناقابل كنار نام وبلاگ مهجور يادداشت هاي تنهايي نوشته شده است.
و ناگهان همه چيز آشکار شد از سارا محمدي
نتوانستم سرانجام
تو را تمام ببخشم
و ناگهان آشکار نکنم
که هرگز مرا دوست نداشته ای
چه بی رحمانه
صغرا ، کبرا ها
پشت هم رديف شدند
و دستانت باز شد
باورش مرا هم شکست
که اين همه نمی دانستم
تنها بوده ام هزار سال
زنگ زده بودم
تنها حالت را بپرسم
چرا به سادگی
همه چيز را فهميدم
آنچه اين سال ها
گفته بودم نمی دانم