«بايد فكر اين را هم بكنم كه بچه ام را وارد چگونه دنيايي مي كنم. به يك چشم به هم زدن به مدرسه خواهد رفت و در آنجا كله اش پر از دروغهاي محض و چرندياتي خواهد شد كه در تمام عمر سعي كرده ام با آنها مبارزه كنم. آن وقت آيا بايد ناظر تبديل تدريجي فرزندم به يك ابله همرنگ جماعت بشوم؟ يا بايد ميراث عقلي خودم را به او بدهم فقط براي اينكه ناظر سرخوردگي روزافزونش در رويارويي با همان تضادهاي قديمي باشم؟»
آن روز كه عدم تمايل غريب خودم را در مورد مشاركت در فرآيند مقدس توليد مثل! براي بعضي از اقوام بيان كردم، هيچ حرف آن مرد سياست پيشه ايده آليست مهماني خداحافظي كوندرا (ياكوب) را در ذهن نداشتم و نمي دانستم نظريه هاي اش درباره تلاش ابناي بشر براي جلوگيري از تنازع بقا تا چه حد نزديك است به آنچه من در ذهن دارم. آن روز كه در برابر چشمان از حدقه درآمده بعضي از وابستگان نسبي ادعا كردم كه «درصد بسيار بالايي از والدين اين مملكت آگاهي ندارند به ابعاد بزرگ اين قضيه و بيش و پيش از اين كه فكر كرده باشند راجع به آن، نيت شان انجام كاري است از روي اجبار يا چه مي دانم غريزه.» هنوز نمي دانستم مي شود از لا به لاي حرف هاي آن پزشك زيرك و عملگراي چشمه هاي آب گرم (دكتر اسكرتا) يك دو جين حساب مربوط درآورد براي ظهر نويسي ادعاي مذكور. به گمان من اظهار نظر آقاي دكتر كه معتقد است «چيزي كه مرا درباره توليد مثل انسانها قدري شكاك مي كند انتخاب غير هوشمندانه والدين است. برخي از بي جاذبه ترين آدمهاي دنيا احساس مي كنند به هر قيمت كه شده بايد توليد مثل كنند. آنها ظاهرا دچار اين توهم هستند كه بار زشتي، در صورتي كه آن را با فرزندان خود قسمت كنند، سبك تر مي شود.» تصوير درست و دقيقي است از داستان زاد و ولد عوام الناس و آن جا كامل مي شود كه پزشك پراگماتيست داستان مي گويد «روز و شب در اين مورد فكر مي كنم، زيرا تخصصم است: بشريت به ميزان شگفت انگيزي آدم احمق توليد مي كند. آدم هر قدر خرف تر باشد بيشتر آرزوي توليد مثل كردن دارد. آدمهاي بهتر حداكثر يك بچه درست مي كنند و بهترينشان – مثل خودت – به اين نتيجه مي رسند كه اصلا توليد مثل نكنند.»
به هر حال من، با اين عقيده سفت و سخت و راديكالي، هيچ وقت با حرف هايي سست نظير ادعاهاي بي منطق آن ميليونر آمريكايي داستان (بارتلف) كه مي گويد «آنچه سعي دارم بگويم اين است كه پذيرش كامل زندگي به معناي قبول چيزهاي پيش بيني نشده است. و بچه جوهر و اساس چيزهاي پيش بيني نشده است، خود پيش بيني نشده است. هيچ نمي دانيد كه بچه به چه تبديل خواهد شد، چه معنا و مفهومي برايتان خواهد داشت و به همين دليل بايد از آن استقبال كنيد. در غير اين صورت، فقط آدمي نيمه زنده هستيد، مثل شناگري ناشي زندگي مي كنيد كه در قسمتهاي كم عمق نزديك ساحل آب بازي مي كند، در حالي كه دريا واقعا از جايي كه عميق است شروع مي شود.» متقاعد نمي شوم كه نظرات ام خبط و خطا هستند و نادرست. به گمان من اين حرف ها همان قدر غير قابل پذيرش اند كه عقيده ملوث به فنون اغواگري نوازنده ترومپت (كليما)، قابل فهم؛ علي الخصوص آن وقت كه با تردستي سعي مي كند معشوقه يك شبه اش را راضي كند به سقط جنين و اين گونه استدلال مي كند كه «من آرزوي تشكيل خانواده را ندارم. آرزوي عشق را دارم. عشق من تويي، و بچه هر عشقي را به خانواده تبديل مي كند. به ملال. نگرانيها. اجبار. معشوقه به مادري عادي تبديل مي شود. نمي توانم تو را به عنوان مادر ببينم. تو عزيز من هستي، و من نمي خواهم تو را با كس ديگري شريك باشم. حتا با بچه.»
Friday 23 April 2004
Posted by
ahmadreza in
كتابنامه