یادداشت های تنهایی

Wednesday 21 April 2004

Posted by ahmadreza in پراكنده‌گويي

اول، مقاله پيشين وندي كريستياناسن را كه خواندم في الفور روي آوردم به نوشتن؛ براي خالي كردن خشم خودم بابت ارائه تصويري به غايت نادرست از مطالبات مردم ايران و درون مايه چالش آنها با نظم مستقر اسلامي. نتيجه هم كه البته چيزي نبود الا همان يادداشت شانزدهم فوريه. مقاله اخير وندي كريستياناسن اما تصوير صحيح تري را از وضع كنوني ايران به خواننده ارائه مي كند، تصويري كه به گمان من چندان قابل مقايسه نيست با تصوير معوج پيشين.
«شهلا لاهيجي فعال حقوق بشر، از بيست سال پيش مدير انتشارات روشنگران است. او بدليل صحبت از وجود سانسور به چهار سال ونيم زندان محکوم شد که بعدا به شش ماه کاهش يافت.
شهلا لاهيجي مي گويد «در اين جا مسئله زنان هنوز بسيار حساس است. واژه «فمينيست اسلامي» مشکل زاست. مردم خيال مي کنند که تو خودت را برتر از مردان تلقي کرده و کاملا برهنه راه مي روي. مشکل اينجاست که مذهب در زندگي خصوصي مردم وارد شده است: ما نياز به جدائي مذهب و دولت داريم. آن ها [ملاها] مي خواهند که تبعيض را از طريق اختصاص پارک هاي عمومي و اتوبوس هاي مجزا و غيره براي زنان شدت بخشند. در حالي که، به آنچه ما واقعا نياز داريم، آموزش مردان است.» خانم لاهيجي از سخنراني عمومي منع شده است. او، مثل همه در ايران، اين قاعده را مي پذيرد. او حجاب بر سر مي کند. «براي اين که قانون است. حتي اگر من آن تفکري را که در پشت اين مسئله وجود دارد، يعني «شما زنان، قلب گناه هستيد» دوست ندارم.»
اما او دلسرد نشده و به طور شگفت آوري اميدوار است.»
دوم، مقاله تند و تيز هاوارد زين را كه مي خوانم و مي بينم چطور دولت آمريكا را به باد انتقاد گرفته بابت تبعات جنگ نظاميان آمريكايي در عراق، از خودم مي پرسم «آمريكايي ها جنگ نديده اند و نازك نارنجي يا اين ما هستيم كه در نهايت بي مغزي پشيزي ارزش قائل نمي شويم براي جان هموطنان مان؟ والا تبعات جنگ ايران و عراق كجا و پيامدهاي جنگ نظاميان آمريكايي در عراق كجا؟» واكنش هاوارد زين البته قابل فهم است و ستودني، اين جامعه كنوني ايران است كه فرمان ماشين از رده خارج اش را كج كرده به سمت جاده انحطاط و چهار نعل پيش مي تازد به سمت دره عدم.
«يک روز «چِر» ستاره ي معروف سينما تلفن کرده بود به «سي-اِسپَن» که تعريف بکند که روز خود را چگونه با سربازان زخمي يي که در بيمارستان والتر ريد واشنگتن بستري هستند گذرانده است. او مي گفت «هنوز درست وارد بيمارستان نشده بودم که به جوان نوزده بيست ساله يي که هردو دستهايش را از دست داده بود برخورد کردم. هر سربازي را مي ديدم يک دست، يک عضو، دو عضو از دست داده بود. همه اش دارم فکر مي کنم که من شاهد فجيع ترين صحنه هاي حاصله از يک جنگ بيهوده بوده ام. معلوم نيست چرا اين آقايان ديک چيني و ولفوويتز و برمر و رئيس جمهور نمي آيند با اين سربازان عکس بگيرند. نمي فهمم چرا اين افراد را با دقت از ديد همگان پنهان ميدارند. باورم نمي شود.»
آيا مجهز کردن زنان و مردان جوان به مخوف ترين سلاحها و بسيج آنان به قلب يک کشور در آن سوي جهان و قرار دادن آنان در معرض حملات چريکي و در انتها بازگرداندن آنها وقتي که کور و معلول شده اند نهايت خيانت يک دولت به جوانان آن کشور نيست؟»

Leave a reply