چند وقتي است شهوت خواندن بيچاره ام كرده است؛ انگار نورسيده اي هستم هجده ساله، كتابي را دست مي گيرم به قصد خواندن و با سرعتي سرسام آور ته اش را در مي آورم و خلاصه اي نوشته و ننوشته و مفاهيم اش را هضم كرده و نكرده، به كناري مي گذارم اش و مي روم سراغ كتاب بعدي. بابت كتاب قابل خواندن هم كه، خدا را شكر، هيچوقت در مضيقه نيستم صدقه سر دوستان دوره جديد زندگي ام كه همه مشتاق خواندن اند و اهل ادبيات. بعد از خواندن آخرين كتاب، نمايشنامه گوشه نشينان آلتوناي سارتر، اما جزم كرده ام عزم خودم را كه اين روند ناميمون را به طريقي متوقف كنم. به همين دليل است شايد كه چند روزي است متوقف شده ام بر روي صحنه دوم از پرده چهارم نمايشنامه مذكور، آنجا كه فرانتز، آرمانگراي اسبق و افسر نازي سابق و عزلت گزيده امروز، در برابر يوهانا، ستاره سابق سينما، قرار مي گيرد و اوج نمايش رقم مي خورد.
«فرانتز
تعجيل نكنيد. همه راهها بسته است، حتي راههاي خطرناك، فقط يك راه باز است كه هيچوقت آنرا نمي بندند چونكه قابل عبور نيست: و آن خطرناك ترين و آخرين راه است. ناچار بايد از آن راه برويم.
يوهانا (با فرياد.)
نه!
فرانتز
حالا ديديد كه شما هم اين راه چاره را مي دانيد.
يوهانا (با هيجان.)
آخر ما خوشبخت بوده ايم.
فرانتز
خوشبخت در جهنم؟»
«يوهانا (منقبض.)
من هرگز به شما دروغ نمي گويم!
فرانتز
غير از دروغ چيزي نمي گوييد. در كمال سخاوت. در كمال فضيلت. مثل يك سرباز حسابي. منتهي ناشيانه دروغ مي گوييد. براي اينكه آدم بتواند خوب دروغ بگويد، مي دانيد چه لازم است؟ بايد خودش عين دروغ باشد: مثل من. ولي شما، شما حقيقي هستيد. وقتي به شما نگاه مي كنم، مي فهمم كه حقيقت وجود دارد، منتهي به نفع من نيست.»
«يوهانا
شما دست را برديد. آفرين! اگر بروم شما را محكوم كرده ام، اگر بمانم شما ميان من و خودتان عدم اعتماد و بدگماني به وجود مي آوريد، همين چيزي كه از حالا توي چشم هاي شما برق مي زند. بسيار خوب، برنامه را ادامه بدهيم: سعي كنيم همديگر را خوار و خفيف بكنيم، با دقت و دلسوزي تمام هركدام آن يكي را به گند بكشيم. عشقمان را آلت شكنجه همديگر مي كنيم، به شرابخواري مي افتيم و بدمستي مي كنيم، مگر نه؟ شما دوباره مشغول شامپاني مي شويد، من هم كه معتاد به ويسكي بودم چند تا بطر با خودم مي آورم.»