یادداشت های تنهایی

Thursday 29 April 2004

Posted by ahmadreza in پراكنده‌گويي

اين طبيعي است كه نوشتن دشوار باشد، وقتي هيچ نمي خوانم اين روزها.
اول، مصائب مسيح به گمان من در نشان دادن حد رذالت آن به اصطلاح اشرف مخلوقات كه انسان باشد به غايت موفق است و صدالبته دربرگيرنده صحنه هايي به شدت تاثيرگذار؛ گيرم كه در همان زمان كارگردان مومن! فيلم صحنه هايي دهشتناك از شكنجه كردن مسيح را هم جاسازي كرده باشد در فيلم، صحنه هايي كه دل هر بني بشري، ايضا سنگدلي همچون من، را به درد مي آورد. يك نكته اما ناگفته نماند: مصائب مسيح، حتي اگر نه به خاطر آن دليل فوق الذكر، لااقل به علت جلوه هاي صوتي و تصويري اش تاثيرگذار است همان قدر كه مصائب حسين از هر جهت مضحك، حتي اگر بعض عكس هاي مجموعه چشم نواز باشند و قابل توجه.
دوم، پريروز عصر وقتي راننده ها آهسته آهسته ماشين هاي خودشان را راه مي بردند در ترافيك روان تقاطع ميرداماد و وليعصر، چشم من افتاد به ماشين كناردستي كه دو آقا و دو خانم، خيلي با شدت و حدت، مشغول رتق و فتق امور يكديگر بودند! نيازي به نگاهي طولاني و كشدار نبود، با همان نگاه گذرا كه من انداختم مي شد فهميد كه داستان چيست. مغازله اي دركار نبود، خانم ها در حال ايفاي همان نقش سنتي و ديرپاي خودشان بودند: نقش همان شي جنسي كه وظيفه اش در قبال آقايان هموطن البته معلوم است و مشخص.
سوم، شعر زير هم مثلا حسن ختامي است بر اين يادداشت كه تنها براي ضميمه كردن يك ستاره ناقابل كنار نام وبلاگ مهجور يادداشت هاي تنهايي نوشته شده است.
و ناگهان همه چيز آشکار شد از سارا محمدي
نتوانستم سرانجام
تو را تمام ببخشم
و ناگهان آشکار نکنم
که هرگز مرا دوست نداشته ای

چه بی رحمانه
صغرا ، کبرا ها
پشت هم رديف شدند
و دستانت باز شد

باورش مرا هم شکست
که اين همه نمی دانستم
تنها بوده ام هزار سال

زنگ زده بودم
تنها حالت را بپرسم
چرا به سادگی
همه چيز را فهميدم
آنچه اين سال ها
گفته بودم نمی دانم

Friday 23 April 2004

Posted by ahmadreza in كتاب‌نامه

«بايد فكر اين را هم بكنم كه بچه ام را وارد چگونه دنيايي مي كنم. به يك چشم به هم زدن به مدرسه خواهد رفت و در آنجا كله اش پر از دروغهاي محض و چرندياتي خواهد شد كه در تمام عمر سعي كرده ام با آنها مبارزه كنم. آن وقت آيا بايد ناظر تبديل تدريجي فرزندم به يك ابله همرنگ جماعت بشوم؟ يا بايد ميراث عقلي خودم را به او بدهم فقط براي اينكه ناظر سرخوردگي روزافزونش در رويارويي با همان تضادهاي قديمي باشم؟»
آن روز كه عدم تمايل غريب خودم را در مورد مشاركت در فرآيند مقدس توليد مثل! براي بعضي از اقوام بيان كردم، هيچ حرف آن مرد سياست پيشه ايده آليست مهماني خداحافظي كوندرا (ياكوب) را در ذهن نداشتم و نمي دانستم نظريه هاي اش درباره تلاش ابناي بشر براي جلوگيري از تنازع بقا تا چه حد نزديك است به آنچه من در ذهن دارم. آن روز كه در برابر چشمان از حدقه درآمده بعضي از وابستگان نسبي ادعا كردم كه «درصد بسيار بالايي از والدين اين مملكت آگاهي ندارند به ابعاد بزرگ اين قضيه و بيش و پيش از اين كه فكر كرده باشند راجع به آن، نيت شان انجام كاري است از روي اجبار يا چه مي دانم غريزه.» هنوز نمي دانستم مي شود از لا به لاي حرف هاي آن پزشك زيرك و عملگراي چشمه هاي آب گرم (دكتر اسكرتا) يك دو جين حساب مربوط درآورد براي ظهر نويسي ادعاي مذكور. به گمان من اظهار نظر آقاي دكتر كه معتقد است «چيزي كه مرا درباره توليد مثل انسانها قدري شكاك مي كند انتخاب غير هوشمندانه والدين است. برخي از بي جاذبه ترين آدمهاي دنيا احساس مي كنند به هر قيمت كه شده بايد توليد مثل كنند. آنها ظاهرا دچار اين توهم هستند كه بار زشتي، در صورتي كه آن را با فرزندان خود قسمت كنند، سبك تر مي شود.» تصوير درست و دقيقي است از داستان زاد و ولد عوام الناس و آن جا كامل مي شود كه پزشك پراگماتيست داستان مي گويد «روز و شب در اين مورد فكر مي كنم، زيرا تخصصم است: بشريت به ميزان شگفت انگيزي آدم احمق توليد مي كند. آدم هر قدر خرف تر باشد بيشتر آرزوي توليد مثل كردن دارد. آدمهاي بهتر حداكثر يك بچه درست مي كنند و بهترينشان – مثل خودت – به اين نتيجه مي رسند كه اصلا توليد مثل نكنند.»
به هر حال من، با اين عقيده سفت و سخت و راديكالي، هيچ وقت با حرف هايي سست نظير ادعاهاي بي منطق آن ميليونر آمريكايي داستان (بارتلف) كه مي گويد «آنچه سعي دارم بگويم اين است كه پذيرش كامل زندگي به معناي قبول چيزهاي پيش بيني نشده است. و بچه جوهر و اساس چيزهاي پيش بيني نشده است، خود پيش بيني نشده است. هيچ نمي دانيد كه بچه به چه تبديل خواهد شد، چه معنا و مفهومي برايتان خواهد داشت و به همين دليل بايد از آن استقبال كنيد. در غير اين صورت، فقط آدمي نيمه زنده هستيد، مثل شناگري ناشي زندگي مي كنيد كه در قسمتهاي كم عمق نزديك ساحل آب بازي مي كند، در حالي كه دريا واقعا از جايي كه عميق است شروع مي شود.» متقاعد نمي شوم كه نظرات ام خبط و خطا هستند و نادرست. به گمان من اين حرف ها همان قدر غير قابل پذيرش اند كه عقيده ملوث به فنون اغواگري نوازنده ترومپت (كليما)، قابل فهم؛ علي الخصوص آن وقت كه با تردستي سعي مي كند معشوقه يك شبه اش را راضي كند به سقط جنين و اين گونه استدلال مي كند كه «من آرزوي تشكيل خانواده را ندارم. آرزوي عشق را دارم. عشق من تويي، و بچه هر عشقي را به خانواده تبديل مي كند. به ملال. نگرانيها. اجبار. معشوقه به مادري عادي تبديل مي شود. نمي توانم تو را به عنوان مادر ببينم. تو عزيز من هستي، و من نمي خواهم تو را با كس ديگري شريك باشم. حتا با بچه.»

Wednesday 21 April 2004

Posted by ahmadreza in پراكنده‌گويي

اول، مقاله پيشين وندي كريستياناسن را كه خواندم في الفور روي آوردم به نوشتن؛ براي خالي كردن خشم خودم بابت ارائه تصويري به غايت نادرست از مطالبات مردم ايران و درون مايه چالش آنها با نظم مستقر اسلامي. نتيجه هم كه البته چيزي نبود الا همان يادداشت شانزدهم فوريه. مقاله اخير وندي كريستياناسن اما تصوير صحيح تري را از وضع كنوني ايران به خواننده ارائه مي كند، تصويري كه به گمان من چندان قابل مقايسه نيست با تصوير معوج پيشين.
«شهلا لاهيجي فعال حقوق بشر، از بيست سال پيش مدير انتشارات روشنگران است. او بدليل صحبت از وجود سانسور به چهار سال ونيم زندان محکوم شد که بعدا به شش ماه کاهش يافت.
شهلا لاهيجي مي گويد «در اين جا مسئله زنان هنوز بسيار حساس است. واژه «فمينيست اسلامي» مشکل زاست. مردم خيال مي کنند که تو خودت را برتر از مردان تلقي کرده و کاملا برهنه راه مي روي. مشکل اينجاست که مذهب در زندگي خصوصي مردم وارد شده است: ما نياز به جدائي مذهب و دولت داريم. آن ها [ملاها] مي خواهند که تبعيض را از طريق اختصاص پارک هاي عمومي و اتوبوس هاي مجزا و غيره براي زنان شدت بخشند. در حالي که، به آنچه ما واقعا نياز داريم، آموزش مردان است.» خانم لاهيجي از سخنراني عمومي منع شده است. او، مثل همه در ايران، اين قاعده را مي پذيرد. او حجاب بر سر مي کند. «براي اين که قانون است. حتي اگر من آن تفکري را که در پشت اين مسئله وجود دارد، يعني «شما زنان، قلب گناه هستيد» دوست ندارم.»
اما او دلسرد نشده و به طور شگفت آوري اميدوار است.»
دوم، مقاله تند و تيز هاوارد زين را كه مي خوانم و مي بينم چطور دولت آمريكا را به باد انتقاد گرفته بابت تبعات جنگ نظاميان آمريكايي در عراق، از خودم مي پرسم «آمريكايي ها جنگ نديده اند و نازك نارنجي يا اين ما هستيم كه در نهايت بي مغزي پشيزي ارزش قائل نمي شويم براي جان هموطنان مان؟ والا تبعات جنگ ايران و عراق كجا و پيامدهاي جنگ نظاميان آمريكايي در عراق كجا؟» واكنش هاوارد زين البته قابل فهم است و ستودني، اين جامعه كنوني ايران است كه فرمان ماشين از رده خارج اش را كج كرده به سمت جاده انحطاط و چهار نعل پيش مي تازد به سمت دره عدم.
«يک روز «چِر» ستاره ي معروف سينما تلفن کرده بود به «سي-اِسپَن» که تعريف بکند که روز خود را چگونه با سربازان زخمي يي که در بيمارستان والتر ريد واشنگتن بستري هستند گذرانده است. او مي گفت «هنوز درست وارد بيمارستان نشده بودم که به جوان نوزده بيست ساله يي که هردو دستهايش را از دست داده بود برخورد کردم. هر سربازي را مي ديدم يک دست، يک عضو، دو عضو از دست داده بود. همه اش دارم فکر مي کنم که من شاهد فجيع ترين صحنه هاي حاصله از يک جنگ بيهوده بوده ام. معلوم نيست چرا اين آقايان ديک چيني و ولفوويتز و برمر و رئيس جمهور نمي آيند با اين سربازان عکس بگيرند. نمي فهمم چرا اين افراد را با دقت از ديد همگان پنهان ميدارند. باورم نمي شود.»
آيا مجهز کردن زنان و مردان جوان به مخوف ترين سلاحها و بسيج آنان به قلب يک کشور در آن سوي جهان و قرار دادن آنان در معرض حملات چريکي و در انتها بازگرداندن آنها وقتي که کور و معلول شده اند نهايت خيانت يک دولت به جوانان آن کشور نيست؟»

Monday 19 April 2004

Posted by ahmadreza in كتاب‌نامه

چند وقتي است شهوت خواندن بيچاره ام كرده است؛ انگار نورسيده اي هستم هجده ساله، كتابي را دست مي گيرم به قصد خواندن و با سرعتي سرسام آور ته اش را در مي آورم و خلاصه اي نوشته و ننوشته و مفاهيم اش را هضم كرده و نكرده، به كناري مي گذارم اش و مي روم سراغ كتاب بعدي. بابت كتاب قابل خواندن هم كه، خدا را شكر، هيچوقت در مضيقه نيستم صدقه سر دوستان دوره جديد زندگي ام كه همه مشتاق خواندن اند و اهل ادبيات. بعد از خواندن آخرين كتاب، نمايشنامه گوشه نشينان آلتوناي سارتر، اما جزم كرده ام عزم خودم را كه اين روند ناميمون را به طريقي متوقف كنم. به همين دليل است شايد كه چند روزي است متوقف شده ام بر روي صحنه دوم از پرده چهارم نمايشنامه مذكور، آنجا كه فرانتز، آرمانگراي اسبق و افسر نازي سابق و عزلت گزيده امروز، در برابر يوهانا، ستاره سابق سينما، قرار مي گيرد و اوج نمايش رقم مي خورد.

«فرانتز
تعجيل نكنيد. همه راهها بسته است، حتي راههاي خطرناك، فقط يك راه باز است كه هيچوقت آنرا نمي بندند چونكه قابل عبور نيست: و آن خطرناك ترين و آخرين راه است. ناچار بايد از آن راه برويم.
يوهانا (با فرياد.)
نه!
فرانتز
حالا ديديد كه شما هم اين راه چاره را مي دانيد.
يوهانا (با هيجان.)
آخر ما خوشبخت بوده ايم.
فرانتز
خوشبخت در جهنم؟»

«يوهانا (منقبض.)
من هرگز به شما دروغ نمي گويم!
فرانتز
غير از دروغ چيزي نمي گوييد. در كمال سخاوت. در كمال فضيلت. مثل يك سرباز حسابي. منتهي ناشيانه دروغ مي گوييد. براي اينكه آدم بتواند خوب دروغ بگويد، مي دانيد چه لازم است؟ بايد خودش عين دروغ باشد: مثل من. ولي شما، شما حقيقي هستيد. وقتي به شما نگاه مي كنم، مي فهمم كه حقيقت وجود دارد، منتهي به نفع من نيست.»

«يوهانا
شما دست را برديد. آفرين! اگر بروم شما را محكوم كرده ام، اگر بمانم شما ميان من و خودتان عدم اعتماد و بدگماني به وجود مي آوريد، همين چيزي كه از حالا توي چشم هاي شما برق مي زند. بسيار خوب، برنامه را ادامه بدهيم: سعي كنيم همديگر را خوار و خفيف بكنيم، با دقت و دلسوزي تمام هركدام آن يكي را به گند بكشيم. عشقمان را آلت شكنجه همديگر مي كنيم، به شرابخواري مي افتيم و بدمستي مي كنيم، مگر نه؟ شما دوباره مشغول شامپاني مي شويد، من هم كه معتاد به ويسكي بودم چند تا بطر با خودم مي آورم.»

Saturday 17 April 2004

Posted by ahmadreza in روزنامه‌ی انقلابی

«آمريكا كه ظاهرا براي آزاد كردن عراق و بسط و گسترش دموكراسي اقيانوس ها را پشت سر گذاشته است، در عوض آزاد كردن عراق آن را اشغال نموده، زيربناهايش را ويران كرده و بيم و هراس را ميان شهروندان اش گسترده و همه پيروان آزادي را تحت كنترل درآورده است.»
خبر رويتر را كه مي خوانم با خودم فكر مي كنم حرف ها و حركات و سكنات مقتدي صدر، اين طلبه بنيادگرا و خشونت طلب عراقي، بي شباهت نيست به رفتار همتايان ايراني اش؛ از لاف شهادت طلبي اش بگير تا مهملاتي كه درباره واكنش مردم عراق در قبال دستگيري احتمالي اش به هم مي بافد. عكس موحش مقتدي صدر را هم كه مي بينم في الفور عكسي را به ياد مي آورم از عكاس ايراني تبار آژانس مگنوم كه گاه و بي گاه كارهاي اش در سايت مگنوم پيش چشم دوستداران عكاسي قرار مي گيرد؛ عكسي كه خيلي ظريف و دقيق نفرت و خشونت دروني آخوند پرخاشگر شيعه را نمايش مي دهد. و راستي دنياي اسلام و علي الخصوص دنياي شيعيان چه ظرفيت غريبي دارد در پروراندن اين ماموت هاي كريه المنظر، آن هم در اين به اصطلاح هزاره سوم كه انسان در پي تسخير مريخ و شريك شدن در فرآيند خلقت است.

Tuesday 13 April 2004

Posted by ahmadreza in عاشقانه

فكري شده بودم كه ذهن خسته ام را كه اين روزها حول هزار و يك موضوع مربوط و نامربوط چرخ مي خورد متمركز كنم براي نوشتن يك يادداشت كاملا شخصي؛ يادداشتي براي يك فرد خاص. كلمات اما آنقدر با بي رحمي تمام از من فرار كردند كه من، به ناچار و براي ثبت اين لحظات كه غريب اند و به غايت منحصر به فرد، چنگ زدن به ريسمان پابلو نرودا را تجربه كردم براي رستگار شدن؛ براي گفتن مكنونات ذهني به فصاحت و بلاغتي درخور.
خنده تو از پابلو نرودا
نان را از من بگير، اگر مي خواهي،
هوا را از من بگير، اما
خنده ات را نه.

گل سرخ را از من مگير
سوسني را كه مي كاري،
آبي را كه به ناگاه
در شادي تو سرريز مي كند،
موجي ناگهاني از نقره را
در تو مي زايد.

از پس نبردي سخت باز مي گردم
با چشماني خسته
كه دنيا را ديده است
بي هيچ دگرگوني،
اما خنده ات كه رها مي شود
و پرواز كنان در آسمان مرا مي جويد
تمامي درهاي زندگي را
به رويم مي گشايد.

عشق من، خنده تو
در تاريك ترين لحظه ها مي شكفد
و اگر ديدي، به ناگاه
خون بر سنگفرش خيابان جاري ست،
بخند، زيرا خنده تو
براي دستان من
شمشيري است آخته.

خنده تو، در پاييز
در كناره دريا
موج كف آلوده اش را
بايد برفرازد،
و در بهاران، عشق من،
خنده ات را مي خواهم
چون گلي كه در انتظارش بودم،
گل آبي، گل سرخ
كشورم كه مرا مي خواند.

بخند بر شب
بر روز، بر ماه،
بخند بر پيچاپيچ
خيابان هاي جزيره، بر اين پسربچه كمرو
كه دوستت دارد،
اما آنtions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 19گاه كه چشم مي گشايم و مي بندم،
آنگاه كه پاهايم مي روند و باز مي گردند،
نان را، هوا را،
روشني را، بهار را،
از من بگير
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنيا نبندم.

Sunday 11 April 2004

Posted by ahmadreza in پراكنده‌گويي

چند سطر يادداشت شخصي
اول، اين روزها يكي از رفقاي شفيق كتاب نخوان، اينجا و آنجا، توصيه اكيد مي كند به من خواندن يكي از همين كتاب هاي پر مشتري روان شناسي را كه درباره «درك انتخاب هاي عشقي» اند و نويسنده شان سعي دارد خيلي تر و تميز فرموله كند كه شما بايد به چه دليل، در چه زمان، در چه مكان و از چه راهي عاشق چه كسي بشويد! يك دست مريزاد طلب دارد اين رفيق شفيق كه كتابي تا اين اندازه ذيقيمت را به من معرفي كرده است، كتابي كه گمان مي كنم شانه خالي كردن از زير بار خواندن اش جدي بليغ مي خواهد و فن بياني به غايت اثر گذار وقتي پافشاري مبلغ متعصب اش را مي بينم.
دوم، ديشب، حوالي ساعت سه بامداد، نيمه مست و كمي تا قسمتي مدهوش در حال بازگشت به خانه پدري بودم كه يكي از همين جوانان نوخاسته، يكي از آنها كه ابراز وجود را در هرچه بي پرواتر رانندگي كردن مي دانند، از پشت چنان بوق و كرنا به راه انداخت كه من به ناچار و براي اجتناب از يك واقعه احتمالا اسفبار فرمان ماشين را كج كردم به سمت راست خيابان. وقتي ماشين در حال تغيير مسير بود ناگهان چشمان من افتاد به صف ماشين هاي پارك شده در جانب راست خيابان شريعتي. از فكرم گذشت كه حالا، در اين لحظه كه نيمه مدهوش تشريف دارم و عقل هم يك مقداري فارغ شده است از حساب و كتاب هاي متعارف، من جرات و جسارت اين را دارم كه پا را با تمام توان فشار بدهم بر روي پدال گاز و ماشين فكسني پدري را بكوبم به مثلا آن تاكسي پارك شده در جانب راست خيابان شريعتي يا نه. جواب البته منفي بود و هست و خواهد بود چرا كه عميقا معتقدم «كسي كه جسارت زيستن را ندارد، بي هيچ ترديد جسارت مردن را هم نخواهد داشت.»
سوم، خدا پدر و مادر بچه هاي شاغل در فروشگاه بتهوون را بيامرزد كه خماري امروز من را كه البته دخلي هم به شب شراب ماضي ندارد، از بين بردند با يك سي دي تصويري رويايي از شاهكارهاي اين بانوي دوست داشتني. به هر حال بايد در اين زندگي كه هر روز طعمي متفاوت دارد و رنگي ديگر، بهانه هايي وجود داشته باشد براي تجربه لحظاتي كه سرشار از احساس سرخوشي اند؛ شعرخواني هم البته مي تواند يكي از همين بهانه ها باشد.
يک رسم قديمی از سارا محمدي
عشق
چونان شمشير کشيدن بر خود است
يا جسورانه
به يک ضربه
کار را بايد تمام کرد:

که دوست بداری
بی انتظاری از معشوق،

و يا به شمشير
خود را زخمی کنی تنها