ahmadreza | پراكنده‌گويي | پنجشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۳

این طبیعی است که نوشتن دشوار باشد، وقتی هیچ نمی خوانم این روزها.
اول، مصائب مسیح به گمان من در نشان دادن حد رذالت آن به اصطلاح اشرف مخلوقات که انسان باشد به غایت موفق است و صدالبته دربرگیرنده صحنه هایی به شدت تاثیرگذار؛ گیرم که در همان زمان کارگردان مومن! فیلم صحنه هایی دهشتناک از شکنجه کردن مسیح را هم جاسازی کرده باشد در فیلم، صحنه هایی که دل هر بنی بشری، ایضا سنگدلی همچون من، را به درد می آورد. یک نکته اما ناگفته نماند: مصائب مسیح، حتی اگر نه به خاطر آن دلیل فوق الذکر، لااقل به علت جلوه های صوتی و تصویری اش تاثیرگذار است همان قدر که مصائب حسین از هر جهت مضحک، حتی اگر بعض عکس های مجموعه چشم نواز باشند و قابل توجه.
دوم، پریروز عصر وقتی راننده ها آهسته آهسته ماشین های خودشان را راه می بردند در ترافیک روان تقاطع میرداماد و ولیعصر، چشم من افتاد به ماشین کناردستی که دو آقا و دو خانم، خیلی با شدت و حدت، مشغول رتق و فتق امور یکدیگر بودند! نیازی به نگاهی طولانی و کشدار نبود، با همان نگاه گذرا که من انداختم می شد فهمید که داستان چیست. مغازله ای درکار نبود، خانم ها در حال ایفای همان نقش سنتی و دیرپای خودشان بودند: نقش همان شی جنسی که وظیفه اش در قبال آقایان هموطن البته معلوم است و مشخص.
سوم، شعر زیر هم مثلا حسن ختامی است بر این یادداشت که تنها برای ضمیمه کردن یک ستاره ناقابل کنار نام وبلاگ مهجور یادداشت های تنهایی نوشته شده است.
و ناگهان همه چیز آشکار شد از سارا محمدی
نتوانستم سرانجام
تو را تمام ببخشم
و ناگهان آشکار نکنم
که هرگز مرا دوست نداشته ای

چه بی رحمانه
صغرا ، کبرا ها
پشت هم ردیف شدند
و دستانت باز شد

باورش مرا هم شکست
که این همه نمی دانستم
تنها بوده ام هزار سال

زنگ زده بودم
تنها حالت را بپرسم
چرا به سادگی
همه چیز را فهمیدم
آنچه این سال ها
گفته بودم نمی دانم

ahmadreza | كتاب‌نامه | جمعه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۳

«باید فکر این را هم بکنم که بچه ام را وارد چگونه دنیایی می کنم. به یک چشم به هم زدن به مدرسه خواهد رفت و در آنجا کله اش پر از دروغهای محض و چرندیاتی خواهد شد که در تمام عمر سعی کرده ام با آنها مبارزه کنم. آن وقت آیا باید ناظر تبدیل تدریجی فرزندم به یک ابله همرنگ جماعت بشوم؟ یا باید میراث عقلی خودم را به او بدهم فقط برای اینکه ناظر سرخوردگی روزافزونش در رویارویی با همان تضادهای قدیمی باشم؟»
آن روز که عدم تمایل غریب خودم را در مورد مشارکت در فرآیند مقدس تولید مثل! برای بعضی از اقوام بیان کردم، هیچ حرف آن مرد سیاست پیشه ایده آلیست مهمانی خداحافظی کوندرا (یاکوب) را در ذهن نداشتم و نمی دانستم نظریه های اش درباره تلاش ابنای بشر برای جلوگیری از تنازع بقا تا چه حد نزدیک است به آنچه من در ذهن دارم. آن روز که در برابر چشمان از حدقه درآمده بعضی از وابستگان نسبی ادعا کردم که «درصد بسیار بالایی از والدین این مملکت آگاهی ندارند به ابعاد بزرگ این قضیه و بیش و پیش از این که فکر کرده باشند راجع به آن، نیت شان انجام کاری است از روی اجبار یا چه می دانم غریزه.» هنوز نمی دانستم می شود از لا به لای حرف های آن پزشک زیرک و عملگرای چشمه های آب گرم (دکتر اسکرتا) یک دو جین حساب مربوط درآورد برای ظهر نویسی ادعای مذکور. به گمان من اظهار نظر آقای دکتر که معتقد است «چیزی که مرا درباره تولید مثل انسانها قدری شکاک می کند انتخاب غیر هوشمندانه والدین است. برخی از بی جاذبه ترین آدمهای دنیا احساس می کنند به هر قیمت که شده باید تولید مثل کنند. آنها ظاهرا دچار این توهم هستند که بار زشتی، در صورتی که آن را با فرزندان خود قسمت کنند، سبک تر می شود.» تصویر درست و دقیقی است از داستان زاد و ولد عوام الناس و آن جا کامل می شود که پزشک پراگماتیست داستان می گوید «روز و شب در این مورد فکر می کنم، زیرا تخصصم است: بشریت به میزان شگفت انگیزی آدم احمق تولید می کند. آدم هر قدر خرف تر باشد بیشتر آرزوی تولید مثل کردن دارد. آدمهای بهتر حداکثر یک بچه درست می کنند و بهترینشان – مثل خودت – به این نتیجه می رسند که اصلا تولید مثل نکنند.»
به هر حال من، با این عقیده سفت و سخت و رادیکالی، هیچ وقت با حرف هایی سست نظیر ادعاهای بی منطق آن میلیونر آمریکایی داستان (بارتلف) که می گوید «آنچه سعی دارم بگویم این است که پذیرش کامل زندگی به معنای قبول چیزهای پیش بینی نشده است. و بچه جوهر و اساس چیزهای پیش بینی نشده است، خود پیش بینی نشده است. هیچ نمی دانید که بچه به چه تبدیل خواهد شد، چه معنا و مفهومی برایتان خواهد داشت و به همین دلیل باید از آن استقبال کنید. در غیر این صورت، فقط آدمی نیمه زنده هستید، مثل شناگری ناشی زندگی می کنید که در قسمتهای کم عمق نزدیک ساحل آب بازی می کند، در حالی که دریا واقعا از جایی که عمیق است شروع می شود.» متقاعد نمی شوم که نظرات ام خبط و خطا هستند و نادرست. به گمان من این حرف ها همان قدر غیر قابل پذیرش اند که عقیده ملوث به فنون اغواگری نوازنده ترومپت (کلیما)، قابل فهم؛ علی الخصوص آن وقت که با تردستی سعی می کند معشوقه یک شبه اش را راضی کند به سقط جنین و این گونه استدلال می کند که «من آرزوی تشکیل خانواده را ندارم. آرزوی عشق را دارم. عشق من تویی، و بچه هر عشقی را به خانواده تبدیل می کند. به ملال. نگرانیها. اجبار. معشوقه به مادری عادی تبدیل می شود. نمی توانم تو را به عنوان مادر ببینم. تو عزیز من هستی، و من نمی خواهم تو را با کس دیگری شریک باشم. حتا با بچه.»

ahmadreza | پراكنده‌گويي | چهارشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۸۳

اول، مقاله پیشین وندی کریستیاناسن را که خواندم فی الفور روی آوردم به نوشتن؛ برای خالی کردن خشم خودم بابت ارائه تصویری به غایت نادرست از مطالبات مردم ایران و درون مایه چالش آنها با نظم مستقر اسلامی. نتیجه هم که البته چیزی نبود الا همان یادداشت شانزدهم فوریه. مقاله اخیر وندی کریستیاناسن اما تصویر صحیح تری را از وضع کنونی ایران به خواننده ارائه می کند، تصویری که به گمان من چندان قابل مقایسه نیست با تصویر معوج پیشین.
«شهلا لاهیجی فعال حقوق بشر، از بیست سال پیش مدیر انتشارات روشنگران است. او بدلیل صحبت از وجود سانسور به چهار سال ونیم زندان محکوم شد که بعدا به شش ماه کاهش یافت.
شهلا لاهیجی می گوید «در این جا مسئله زنان هنوز بسیار حساس است. واژه «فمینیست اسلامی» مشکل زاست. مردم خیال می کنند که تو خودت را برتر از مردان تلقی کرده و کاملا برهنه راه می روی. مشکل اینجاست که مذهب در زندگی خصوصی مردم وارد شده است: ما نیاز به جدائی مذهب و دولت داریم. آن ها [ملاها] می خواهند که تبعیض را از طریق اختصاص پارک های عمومی و اتوبوس های مجزا و غیره برای زنان شدت بخشند. در حالی که، به آنچه ما واقعا نیاز داریم، آموزش مردان است.» خانم لاهیجی از سخنرانی عمومی منع شده است. او، مثل همه در ایران، این قاعده را می پذیرد. او حجاب بر سر می کند. «برای این که قانون است. حتی اگر من آن تفکری را که در پشت این مسئله وجود دارد، یعنی «شما زنان، قلب گناه هستید» دوست ندارم.»
اما او دلسرد نشده و به طور شگفت آوری امیدوار است.»
دوم، مقاله تند و تیز هاوارد زین را که می خوانم و می بینم چطور دولت آمریکا را به باد انتقاد گرفته بابت تبعات جنگ نظامیان آمریکایی در عراق، از خودم می پرسم «آمریکایی ها جنگ ندیده اند و نازک نارنجی یا این ما هستیم که در نهایت بی مغزی پشیزی ارزش قائل نمی شویم برای جان هموطنان مان؟ والا تبعات جنگ ایران و عراق کجا و پیامدهای جنگ نظامیان آمریکایی در عراق کجا؟» واکنش هاوارد زین البته قابل فهم است و ستودنی، این جامعه کنونی ایران است که فرمان ماشین از رده خارج اش را کج کرده به سمت جاده انحطاط و چهار نعل پیش می تازد به سمت دره عدم.
«یک روز «چِر» ستاره ی معروف سینما تلفن کرده بود به «سی-اِسپَن» که تعریف بکند که روز خود را چگونه با سربازان زخمی یی که در بیمارستان والتر رید واشنگتن بستری هستند گذرانده است. او می گفت «هنوز درست وارد بیمارستان نشده بودم که به جوان نوزده بیست ساله یی که هردو دستهایش را از دست داده بود برخورد کردم. هر سربازی را می دیدم یک دست، یک عضو، دو عضو از دست داده بود. همه اش دارم فکر می کنم که من شاهد فجیع ترین صحنه های حاصله از یک جنگ بیهوده بوده ام. معلوم نیست چرا این آقایان دیک چینی و ولفوویتز و برمر و رئیس جمهور نمی آیند با این سربازان عکس بگیرند. نمی فهمم چرا این افراد را با دقت از دید همگان پنهان میدارند. باورم نمی شود.»
آیا مجهز کردن زنان و مردان جوان به مخوف ترین سلاحها و بسیج آنان به قلب یک کشور در آن سوی جهان و قرار دادن آنان در معرض حملات چریکی و در انتها بازگرداندن آنها وقتی که کور و معلول شده اند نهایت خیانت یک دولت به جوانان آن کشور نیست؟»

ahmadreza | كتاب‌نامه | دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۳

چند وقتی است شهوت خواندن بیچاره ام کرده است؛ انگار نورسیده ای هستم هجده ساله، کتابی را دست می گیرم به قصد خواندن و با سرعتی سرسام آور ته اش را در می آورم و خلاصه ای نوشته و ننوشته و مفاهیم اش را هضم کرده و نکرده، به کناری می گذارم اش و می روم سراغ کتاب بعدی. بابت کتاب قابل خواندن هم که، خدا را شکر، هیچوقت در مضیقه نیستم صدقه سر دوستان دوره جدید زندگی ام که همه مشتاق خواندن اند و اهل ادبیات. بعد از خواندن آخرین کتاب، نمایشنامه گوشه نشینان آلتونای سارتر، اما جزم کرده ام عزم خودم را که این روند نامیمون را به طریقی متوقف کنم. به همین دلیل است شاید که چند روزی است متوقف شده ام بر روی صحنه دوم از پرده چهارم نمایشنامه مذکور، آنجا که فرانتز، آرمانگرای اسبق و افسر نازی سابق و عزلت گزیده امروز، در برابر یوهانا، ستاره سابق سینما، قرار می گیرد و اوج نمایش رقم می خورد.

«فرانتز
تعجیل نکنید. همه راهها بسته است، حتی راههای خطرناک، فقط یک راه باز است که هیچوقت آنرا نمی بندند چونکه قابل عبور نیست: و آن خطرناک ترین و آخرین راه است. ناچار باید از آن راه برویم.
یوهانا (با فریاد.)
نه!
فرانتز
حالا دیدید که شما هم این راه چاره را می دانید.
یوهانا (با هیجان.)
آخر ما خوشبخت بوده ایم.
فرانتز
خوشبخت در جهنم؟»

«یوهانا (منقبض.)
من هرگز به شما دروغ نمی گویم!
فرانتز
غیر از دروغ چیزی نمی گویید. در کمال سخاوت. در کمال فضیلت. مثل یک سرباز حسابی. منتهی ناشیانه دروغ می گویید. برای اینکه آدم بتواند خوب دروغ بگوید، می دانید چه لازم است؟ باید خودش عین دروغ باشد: مثل من. ولی شما، شما حقیقی هستید. وقتی به شما نگاه می کنم، می فهمم که حقیقت وجود دارد، منتهی به نفع من نیست.»

«یوهانا
شما دست را بردید. آفرین! اگر بروم شما را محکوم کرده ام، اگر بمانم شما میان من و خودتان عدم اعتماد و بدگمانی به وجود می آورید، همین چیزی که از حالا توی چشم های شما برق می زند. بسیار خوب، برنامه را ادامه بدهیم: سعی کنیم همدیگر را خوار و خفیف بکنیم، با دقت و دلسوزی تمام هرکدام آن یکی را به گند بکشیم. عشقمان را آلت شکنجه همدیگر می کنیم، به شرابخواری می افتیم و بدمستی می کنیم، مگر نه؟ شما دوباره مشغول شامپانی می شوید، من هم که معتاد به ویسکی بودم چند تا بطر با خودم می آورم.»

ahmadreza | روزنامه‌ی انقلابی | شنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۳

«آمریکا که ظاهرا برای آزاد کردن عراق و بسط و گسترش دموکراسی اقیانوس ها را پشت سر گذاشته است، در عوض آزاد کردن عراق آن را اشغال نموده، زیربناهایش را ویران کرده و بیم و هراس را میان شهروندان اش گسترده و همه پیروان آزادی را تحت کنترل درآورده است.»
خبر رویتر را که می خوانم با خودم فکر می کنم حرف ها و حرکات و سکنات مقتدی صدر، این طلبه بنیادگرا و خشونت طلب عراقی، بی شباهت نیست به رفتار همتایان ایرانی اش؛ از لاف شهادت طلبی اش بگیر تا مهملاتی که درباره واکنش مردم عراق در قبال دستگیری احتمالی اش به هم می بافد. عکس موحش مقتدی صدر را هم که می بینم فی الفور عکسی را به یاد می آورم از عکاس ایرانی تبار آژانس مگنوم که گاه و بی گاه کارهای اش در سایت مگنوم پیش چشم دوستداران عکاسی قرار می گیرد؛ عکسی که خیلی ظریف و دقیق نفرت و خشونت درونی آخوند پرخاشگر شیعه را نمایش می دهد. و راستی دنیای اسلام و علی الخصوص دنیای شیعیان چه ظرفیت غریبی دارد در پروراندن این ماموت های کریه المنظر، آن هم در این به اصطلاح هزاره سوم که انسان در پی تسخیر مریخ و شریک شدن در فرآیند خلقت است.

ahmadreza | عاشقانه | سه شنبه ۲۵ فروردین ۱۳۸۳

فکری شده بودم که ذهن خسته ام را که این روزها حول هزار و یک موضوع مربوط و نامربوط چرخ می خورد متمرکز کنم برای نوشتن یک یادداشت کاملا شخصی؛ یادداشتی برای یک فرد خاص. کلمات اما آنقدر با بی رحمی تمام از من فرار کردند که من، به ناچار و برای ثبت این لحظات که غریب اند و به غایت منحصر به فرد، چنگ زدن به ریسمان پابلو نرودا را تجربه کردم برای رستگار شدن؛ برای گفتن مکنونات ذهنی به فصاحت و بلاغتی درخور.
خنده تو از پابلو نرودا
نان را از من بگیر، اگر می خواهی،
هوا را از من بگیر، اما
خنده ات را نه.

گل سرخ را از من مگیر
سوسنی را که می کاری،
آبی را که به ناگاه
در شادی تو سرریز می کند،
موجی ناگهانی از نقره را
در تو می زاید.

از پس نبردی سخت باز می گردم
با چشمانی خسته
که دنیا را دیده است
بی هیچ دگرگونی،
اما خنده ات که رها می شود
و پرواز کنان در آسمان مرا می جوید
تمامی درهای زندگی را
به رویم می گشاید.

عشق من، خنده تو
در تاریک ترین لحظه ها می شکفد
و اگر دیدی، به ناگاه
خون بر سنگفرش خیابان جاری ست،
بخند، زیرا خنده تو
برای دستان من
شمشیری است آخته.

خنده تو، در پاییز
در کناره دریا
موج کف آلوده اش را
باید برفرازد،
و در بهاران، عشق من،
خنده ات را می خواهم
چون گلی که در انتظارش بودم،
گل آبی، گل سرخ
کشورم که مرا می خواند.

بخند بر شب
بر روز، بر ماه،
بخند بر پیچاپیچ
خیابان های جزیره، بر این پسربچه کمرو
که دوستت دارد،
اما آنtions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 19گاه که چشم می گشایم و می بندم،
آنگاه که پاهایم می روند و باز می گردند،
نان را، هوا را،
روشنی را، بهار را،
از من بگیر
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم.

ahmadreza | پراكنده‌گويي | یکشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۳

چند سطر یادداشت شخصی
اول، این روزها یکی از رفقای شفیق کتاب نخوان، اینجا و آنجا، توصیه اکید می کند به من خواندن یکی از همین کتاب های پر مشتری روان شناسی را که درباره «درک انتخاب های عشقی» اند و نویسنده شان سعی دارد خیلی تر و تمیز فرموله کند که شما باید به چه دلیل، در چه زمان، در چه مکان و از چه راهی عاشق چه کسی بشوید! یک دست مریزاد طلب دارد این رفیق شفیق که کتابی تا این اندازه ذیقیمت را به من معرفی کرده است، کتابی که گمان می کنم شانه خالی کردن از زیر بار خواندن اش جدی بلیغ می خواهد و فن بیانی به غایت اثر گذار وقتی پافشاری مبلغ متعصب اش را می بینم.
دوم، دیشب، حوالی ساعت سه بامداد، نیمه مست و کمی تا قسمتی مدهوش در حال بازگشت به خانه پدری بودم که یکی از همین جوانان نوخاسته، یکی از آنها که ابراز وجود را در هرچه بی پرواتر رانندگی کردن می دانند، از پشت چنان بوق و کرنا به راه انداخت که من به ناچار و برای اجتناب از یک واقعه احتمالا اسفبار فرمان ماشین را کج کردم به سمت راست خیابان. وقتی ماشین در حال تغییر مسیر بود ناگهان چشمان من افتاد به صف ماشین های پارک شده در جانب راست خیابان شریعتی. از فکرم گذشت که حالا، در این لحظه که نیمه مدهوش تشریف دارم و عقل هم یک مقداری فارغ شده است از حساب و کتاب های متعارف، من جرات و جسارت این را دارم که پا را با تمام توان فشار بدهم بر روی پدال گاز و ماشین فکسنی پدری را بکوبم به مثلا آن تاکسی پارک شده در جانب راست خیابان شریعتی یا نه. جواب البته منفی بود و هست و خواهد بود چرا که عمیقا معتقدم «کسی که جسارت زیستن را ندارد، بی هیچ تردید جسارت مردن را هم نخواهد داشت.»
سوم، خدا پدر و مادر بچه های شاغل در فروشگاه بتهوون را بیامرزد که خماری امروز من را که البته دخلی هم به شب شراب ماضی ندارد، از بین بردند با یک سی دی تصویری رویایی از شاهکارهای این بانوی دوست داشتنی. به هر حال باید در این زندگی که هر روز طعمی متفاوت دارد و رنگی دیگر، بهانه هایی وجود داشته باشد برای تجربه لحظاتی که سرشار از احساس سرخوشی اند؛ شعرخوانی هم البته می تواند یکی از همین بهانه ها باشد.
یک رسم قدیمی از سارا محمدی
عشق
چونان شمشیر کشیدن بر خود است
یا جسورانه
به یک ضربه
کار را باید تمام کرد:

که دوست بداری
بی انتظاری از معشوق،

و یا به شمشیر
خود را زخمی کنی تنها

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است