یادداشت های تنهایی

Sunday 28 March 2004

Posted by ahmadreza in شبانه

امروز بعد از ظهر، بي اغراق، محشر كبرايي به پا بود در دورتموند. دختراني به غايت هنرمند از چهار گوشه دنيا مي آمدند به ميدان مسابقه، اين سو و آن سوي زمين پوشيده از يخ ورزشگاه سر مي خوردند و با نمايش عجيب و غريب شان، با پيچ و تاب دادن بدن هاي منعطف شان آن هم به زيباترين اشكال ممكن، چشم هاي هر ناظر منصفي را از حيرت چهار تا مي كردند. حسابي كه هوش از سر ناظران مي ربودند، مي آمدند بيرون و خود را، نفس نفس زنان و برافروخته، مي انداختند در آغوش مربي شان، با زبان مادري چيزهايي زمزمه مي كردند و دست آخر هم، با چشماني سرشار از نگراني و دلهره كه اغلب هم طعمه فيلمبرداران زيرك و خوش سليقه كنار زمين مسابقه مي شدند، مي نشستند روي نيمكتي به انتظار راي داوران؛ چشم ها اما بعد از صدور راي داوران، خوب يا بد، مي خنديدند.
اين عيش رويايي گرچه با حضور يك مهمان خوانده ناتمام باقي ماند، اما من، برخلاف هميشه البته، آن قدرها هم بد اقبال نبودم كه زيباترين اتفاقات آوردگاه دورتموند را نبينم: اول، شيزوكا آراكاوا، دخترك بيست و دو ساله ژاپني تبار، آن قدر دور از انتظار خراميد بر روي زمين يخ زده ورزشگاه كه خودش هم به گريه افتاد در انتهاي نمايش فوق العاده اش؛ هنرمندي فوق تصور شيزوكا البته پاداشي داشت در حد قهرماني جهان. دوم، دختر خانم بيست و چهار ساله روس، آيرينا اسلوتسكايا، كه گويا از بيماري بغرنجي هم رنج مي برد، با تنها دو ماه تمرين پا به پاي ديگران رقابت كرد. وقتي قهرمان اسبق جهان پا گذاشت به صحنه رقابت، تماشاگران حاضر در سالن، اعم از روس و غير روس، ورزشگاه را گذاشتند روي سرشان؛ نه به رسم ايراني جماعت از روي ترحم و چه و چه كه به پاس اعتماد به نفس دختر خانم روس، سرسختي اش در برابر بيماري و بازگشت شجاعانه اش به صحنه رقابت.

Leave a reply