یادداشت های تنهایی

Thursday 25 March 2004

Posted by ahmadreza in پراكنده‌گويي

نمي دانم سياه كردن وبلاگ با حرف هايي جدي آن هم در تعطيلات كسالت بار نوروز هشتاد و سه چه قدر به گناه آلوده است؛ هر چه باشد اما كفاره اش از كفاره گناه تماشا كردن تلويزيون هاي بيست و چهار ساعته ايراني بيشتر نيست!
اول، فكر مي كنم وضع كنوني زنان در الجزيره دست كمي ندارد از وضع و حال همتايان آنها در تهران و همه شهرهاي بزرگ و كوچك كشورهاي پيراموني اسلامي.
«او در ساختماني در مرکز شهر الجزيره، تنها زندگي ميکند. اشخاص ناشناسي، مرتبآ، نامه هاي نامربوط در صندوق پستي يا پشت در آپارتمانش مي اندازند. او شکوه کنان ميگويد: «دليل اين ابلهان ساده است: چون تنها زندگي ميکنم پس ممکن است زن هرزه اي باشم. الحمدالله برادري دارم که مرتب به ديدنم ميايد و بدين ترتيب آنهايي که خيال ربودن مرا دارند متوجه ميشوند که خويشاوند مردي دارم».
با اين حال خانم «زهرة. م» خود را ملزم به رعايت احتياط ميداند و حتي تصور دعوت دوستان پسر و يا لااقل يک خواستگار احتمالي به خانه اش را هم به خود راه نميدهد .»
دوم، همه آنچه من از خوليو كورتازار مي دانم را از همان يكي دو مقاله اي كه اينجا و آنجا خوانده ام به دست آورده ام. مقاله خوزه مانوئل فاياردو را هم مي توانم در همان رديف قرار بدهم؛ مقاله فاياردو البته روايت جالبي هم دارد در مورد عشق خوليو كورتازار به اديت آرون كه عجيب است و فانتزي.
«در طول سفر ديري نگذشت که توجه اش به خانم آلماني جواني جلب شد که يهودي الاصل بود با گيسواني سياه و چشماني سبز رنگ بنام اديت آرون. قامت بلند و کشيده و صورت جوان نماي کورتازار نيز از نگاه هاي کنجکاو اديت دور نمانده بود. با اين وجود چند جمله اي بيشتر رد و بدل نشد و در بندر Havre بدون اينکه نشاني از هم داشته باشند از يکديگر جدا شدند.
چند روز بعد اتفاقي که هيچکدام از آن بعنوان امري تصادفي ياد نمي کنند آنها را در يک کتابفروشي روبروي هم قرار داد. و آن ها مجددا از هم جدا شدند بدون اينکه قرار ملاقاتي با هم گذاشته باشند. سپس نيروي عجيبي که آنها را به هم نزديک مي کرد بار ديگر آن دو را در مقابل هم قرار داد. اين نشانه ها بسيار آشکار و واضح بود.
کورتازار متوجه شد که اين خانم جوان با آن لبخند جادويش موجودي سرزنده، شوخ و بغرنج است که نمي توان در مقابل جذابيتش مقاومت کرد.»

Leave a reply