یادداشت های تنهایی

Monday 29 March 2004

Posted by ahmadreza in روزنامه‌ی انقلابی

فرض كنيم دولت فخيمه جمهوري اسلامي در تمام اين سال هاي رفته با تمام توش و توان خودش پاسدار حقوق بشر بوده و هيچ وقت هم دستان زمامداران اش به خون مخالفين حكومت آلوده نشده است. فرض كنيم حضرات هيچ نقش پر رنگ، كم رنگ و يا حتي بي رنگي! بازي نكرده اند در ترور دكتر صادق شرفكندي و دوستان اش. فرض كنيم شهردار منطقه شارلاتنبورگ يك موجود ماليخوليايي است كه قصد هتك حرمت دارد و مي خواهد دامان پاك مسئولان كشورمان را به ننگ ترور مخالفين آلوده كند. اما چرا با وجود اين وزير خارجه زبردست و آن سخنگوي وزارت خارجه خوش صحبت و كرور كرور ديپلمات كاركشته، شهردار متعهد و انقلابي و بسيجي شهرمان، لا به لاي اين همه مسئوليت استخوان خردكن، بايد وظيفه ادب كردن شهردار مذكور را هم يك تنه به عهده بگيرد و به او بفهماند كه به حريم پاك پاسداران اسلام ناب محمدي تجاوز نكند. به گمانم يكي بايد به اين شهردار چموش بفهماند كه آقاي دكتر اگر عصباني بشود و خون مبارك اش به جوش بيايد ممكن است با او معامله اي بكند كه با دكتر سامي كرد. يك نفر بايد فتوت به خرج بدهد و پيش از آن كه زحمت زيادي بيفتد روي دوش آقاي دكتر، متنبه كند اين آلماني ماليخوليايي را.

Sunday 28 March 2004

Posted by ahmadreza in شبانه

امروز بعد از ظهر، بي اغراق، محشر كبرايي به پا بود در دورتموند. دختراني به غايت هنرمند از چهار گوشه دنيا مي آمدند به ميدان مسابقه، اين سو و آن سوي زمين پوشيده از يخ ورزشگاه سر مي خوردند و با نمايش عجيب و غريب شان، با پيچ و تاب دادن بدن هاي منعطف شان آن هم به زيباترين اشكال ممكن، چشم هاي هر ناظر منصفي را از حيرت چهار تا مي كردند. حسابي كه هوش از سر ناظران مي ربودند، مي آمدند بيرون و خود را، نفس نفس زنان و برافروخته، مي انداختند در آغوش مربي شان، با زبان مادري چيزهايي زمزمه مي كردند و دست آخر هم، با چشماني سرشار از نگراني و دلهره كه اغلب هم طعمه فيلمبرداران زيرك و خوش سليقه كنار زمين مسابقه مي شدند، مي نشستند روي نيمكتي به انتظار راي داوران؛ چشم ها اما بعد از صدور راي داوران، خوب يا بد، مي خنديدند.
اين عيش رويايي گرچه با حضور يك مهمان خوانده ناتمام باقي ماند، اما من، برخلاف هميشه البته، آن قدرها هم بد اقبال نبودم كه زيباترين اتفاقات آوردگاه دورتموند را نبينم: اول، شيزوكا آراكاوا، دخترك بيست و دو ساله ژاپني تبار، آن قدر دور از انتظار خراميد بر روي زمين يخ زده ورزشگاه كه خودش هم به گريه افتاد در انتهاي نمايش فوق العاده اش؛ هنرمندي فوق تصور شيزوكا البته پاداشي داشت در حد قهرماني جهان. دوم، دختر خانم بيست و چهار ساله روس، آيرينا اسلوتسكايا، كه گويا از بيماري بغرنجي هم رنج مي برد، با تنها دو ماه تمرين پا به پاي ديگران رقابت كرد. وقتي قهرمان اسبق جهان پا گذاشت به صحنه رقابت، تماشاگران حاضر در سالن، اعم از روس و غير روس، ورزشگاه را گذاشتند روي سرشان؛ نه به رسم ايراني جماعت از روي ترحم و چه و چه كه به پاس اعتماد به نفس دختر خانم روس، سرسختي اش در برابر بيماري و بازگشت شجاعانه اش به صحنه رقابت.

Thursday 25 March 2004

Posted by ahmadreza in پراكنده‌گويي

نمي دانم سياه كردن وبلاگ با حرف هايي جدي آن هم در تعطيلات كسالت بار نوروز هشتاد و سه چه قدر به گناه آلوده است؛ هر چه باشد اما كفاره اش از كفاره گناه تماشا كردن تلويزيون هاي بيست و چهار ساعته ايراني بيشتر نيست!
اول، فكر مي كنم وضع كنوني زنان در الجزيره دست كمي ندارد از وضع و حال همتايان آنها در تهران و همه شهرهاي بزرگ و كوچك كشورهاي پيراموني اسلامي.
«او در ساختماني در مرکز شهر الجزيره، تنها زندگي ميکند. اشخاص ناشناسي، مرتبآ، نامه هاي نامربوط در صندوق پستي يا پشت در آپارتمانش مي اندازند. او شکوه کنان ميگويد: «دليل اين ابلهان ساده است: چون تنها زندگي ميکنم پس ممکن است زن هرزه اي باشم. الحمدالله برادري دارم که مرتب به ديدنم ميايد و بدين ترتيب آنهايي که خيال ربودن مرا دارند متوجه ميشوند که خويشاوند مردي دارم».
با اين حال خانم «زهرة. م» خود را ملزم به رعايت احتياط ميداند و حتي تصور دعوت دوستان پسر و يا لااقل يک خواستگار احتمالي به خانه اش را هم به خود راه نميدهد .»
دوم، همه آنچه من از خوليو كورتازار مي دانم را از همان يكي دو مقاله اي كه اينجا و آنجا خوانده ام به دست آورده ام. مقاله خوزه مانوئل فاياردو را هم مي توانم در همان رديف قرار بدهم؛ مقاله فاياردو البته روايت جالبي هم دارد در مورد عشق خوليو كورتازار به اديت آرون كه عجيب است و فانتزي.
«در طول سفر ديري نگذشت که توجه اش به خانم آلماني جواني جلب شد که يهودي الاصل بود با گيسواني سياه و چشماني سبز رنگ بنام اديت آرون. قامت بلند و کشيده و صورت جوان نماي کورتازار نيز از نگاه هاي کنجکاو اديت دور نمانده بود. با اين وجود چند جمله اي بيشتر رد و بدل نشد و در بندر Havre بدون اينکه نشاني از هم داشته باشند از يکديگر جدا شدند.
چند روز بعد اتفاقي که هيچکدام از آن بعنوان امري تصادفي ياد نمي کنند آنها را در يک کتابفروشي روبروي هم قرار داد. و آن ها مجددا از هم جدا شدند بدون اينکه قرار ملاقاتي با هم گذاشته باشند. سپس نيروي عجيبي که آنها را به هم نزديک مي کرد بار ديگر آن دو را در مقابل هم قرار داد. اين نشانه ها بسيار آشکار و واضح بود.
کورتازار متوجه شد که اين خانم جوان با آن لبخند جادويش موجودي سرزنده، شوخ و بغرنج است که نمي توان در مقابل جذابيتش مقاومت کرد.»

Wednesday 24 March 2004

Posted by ahmadreza in پراكنده‌گويي

اول، سال قبل انگار تمركز بيشتري داشتم و هوش و حواس قابل حساب تري كه تبريك سال نو را فراموش نكردم و ثبت كردن فال حافnot support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\funcظ ابتداي سال نو را هم. براي انجام اولي به گمانم وقت گذشته است؛ براي ثبت فال حافظ ابتداي سال هشتاد و سه در حافظه بلند مدت به شدت ضعيف خودم اما وقت هنوز باقي است.
گوهر مخزن اسرار همانست كه بود/حقه مهر، بدان مهر و نشانست كه بود
از صبا پرس كه ما را همه شب تا دم صبح/بوي زلف تو همان مونس جانست كه بود
طالب لعل و گهر نيست وگرنه خورشيد/همچنان در عمل معدن و كانست كه بود
رنگ خون دل ما را كه نهان ميداري/همچنان در لب لعل تو عيانست كه بود
عاشقان زمره ارباب امانت باشند/لاجرم چشم گهربار، همانست كه بود
كشته غمزه خود را به زيارت درياب/زانكه بيچاره همان دل نگرانست كه بود
زلف هندوي تو گفتم كه دگر ره نزند/سالها رفت و بدان سيرت و سانست كه بود
حافظا باز نما قصه خونابه چشم/كه در اين چشمه همان آب روانست كه بود
دوم، نمي دانم چه سري است كه رفتن سال كهنه و آمدن سال نوي فارسي، در اين سال هاي اخير البته، مصادف مي شود با يك سري اتفاقات مشمئز كننده. سال قبل كه با حمله حضرات به عراق آغاز شد و امسال هم كه با آتش بازي تر و تميز شارون، آتش بازي عجيب و غريبي كه به نظر مي رسد همتايان عرب شارون، لااقل براي جا نماندن از قافله، قصد دارند با هدف قرار دادن كنت دراكولاي اسراييلي ها به نحوي شايسته و بايسته ادامه اش بدهند. نمي دانم چرا علماي قرن حاضر قصد نمي كنند جايگزيني بيابند براي واژه دهكده جهاني؛ چيزي مثلا شبيه به جنگل جهاني.

Saturday 20 March 2004

Posted by ahmadreza in شبانه

كمتر از ده ساعت مانده است تا سال هشتاد و دو هم اضافه بشود به ليست بلندبالاي سال هاي رفته عمر. آسمان از غروب تا به حال يك روند مي بارد و هوا هم سرد است؛ يك نوع سرماي مطبوع كه گزنده هم نيست انصافا. با اين همه اما زمان بهاريه نوشتن و عيدانه همين حالا است اگر، نه مانند من البته، سر سوزني استعداد نگارش يادداشت هاي اينچنيني در وجود ذي وجود آدمي باشد. براي من كه از اين نعمت الهي بي بهره ام رو آوردن به يادداشتي تحت عنوان مثلا «آنچه گذشت» به گمانم راه حل خوبي است حتي اگر يادداشت مذكور در حقيقت يك بيلان بسيار بسيار كوتاه باشد از آن چه گذشته است بر زندگي من در سال هشتاد و دو.
فروردين و ارديبهشت: رخوت و سرگشتگي.
خرداد: آغاز آمادگي براي امتحان اول؛ آغاز فشار عصبي و اضطراب.
تير و مرداد: ادامه ماراتن اول و ديگر هيچ.
شهريور: پايان ماراتن اول؛ آغاز دوران آمادگي براي امتحان دوم و سوم.
مهر و آبان: ادامه ماراتن دوم؛ سرخوردگي و نااميدي و تنهايي؛ فكر مرگ!
آذر: پايان ماراتن دوم؛ احساس سبكي و رهايي؛ بازگشت پرشكوه به زندگي بعد از قريب به هفت ماه تحمل فشارهاي روحي آنچناني و بعد از دو سال و اندي رجز خواني هاي كودكانه!
دي: وصف ناپذير!
بهمن: نيمه باز ماندن دريچه به جبر روزگار.
اسفند: دلتنگي و ديگر هيچ.

Saturday 20 March 2004

Posted by ahmadreza in عاشقانه

شب سال نو است و يك خروار دلتنگي كه ناغافل هوار شده است بر سر من. از عصر تا به حال، آسمان خاكستري اين روزهاي تهران لاينقطع مي بارد و صداي فروغ هم تسخير كرده است فضاي خانه را.
عاشقانه از احمدرضا غفاري
ماه
به ميان آسمان رسيده است
و اكنون
بهترين لحظه ي ديدار است

پياله ها را
كنار اطلسي ها مي گذاريم
و با آوازهايمان
اندوه غربت را ويران مي كنيم.
شايد
دست من و تو
در وسعت شب
تنهايي ماه
و ستاره هايي را
كه به انتظار سپيده
خاموش مي شوند
لمس كند.

چراغ ها
يكي يكي حل مي شوند
ماه از ميانه ي آسمان گذشته است
و عكسش در پياله ها…

دست هاي من اما
همچنان
به سوي ماه نشانه رفته اند
و چشمانم
به جاده اي
كه تو را به من مي رساند.

Thursday 18 March 2004

Posted by ahmadreza in شبانه

در تمام اين يازده سال اخير مجبور بوده ام به مسلح كردن چشم هاي ام براي تماشاي دنياي اطراف. از پانزدهم اسفندماه اما اين شانس را پيدا كردم كه دنيا را بدون نياز به آن وسيله كمكي دست و پاگير و ملعون ببينم. گيرم كه هنوز تصاوير آن شفافيتي را كه بايد، نداشته باشند، اما به مرور زمان اين مشكل كه در حقيقت ساده ترين عارضه اين تغيير است هم برطرف خواهد شد و روياي سه چهار ساله من به حقيقت خواهد پيوست. احساسي كه من دارم، احساس رهايي از شر موجود مزاحمي كه در همه حال محدود كننده بود و نحس، را تنها آنها به خوبي درك مي كنند كه روزي روزگاري به همين موجود مزاحم دچار بوده اند و حالا نيستند. بسي خوشايند احساسي است!

Thursday 4 March 2004

Posted by ahmadreza in روزنامه‌ی انقلابی

«در همان كافي شاپ، فرهاد بيست و پنج ساله مي گويد كه حتي تظاهرات بزرگ دانشجويي در سال نود و نه واقعا ربطي به سياست نداشت. او مي گويد، به دليل اين كه جوانان ايراني به شدت محدود هستند، آنها از راه هاي ديگري مانند تظاهرات شورش مي كنند. او مي گويد تظاهركنندگان فقط به دنبال تفريح بودند و واقعا به سياست علاقه اي نداشتند.»
برخلاف روال معمول كه چيزكي مي نويسم تا با ديگران در ميان بگذارم دلايل شخصي ام را براي نقل قول از فلان مقاله و بهمان گزارش، در مورد گزارش گزارشگر صداي آمريكا چنين نيتي ندارم. به گمانم يادداشت شانزدهم فوريه ام، صرفنظر از يك تفاوت كوچك، متضمن همين حرف ها است كه امروز مي خواهم بنويسم. آن بار البته حرف هاي من با آرامش نوشته شد اما اين بار اگر دهان باز كنم، به احتمال بسيار زياد، نمي توانم مثل آن روز خوددار باشم و با آرامش حرف هاي خودم را در ميان بگذارم با دوستان و رهگذران. بنابراين سكوت را ترجيح مي دهم به حرف زدن آن هم وقتي كه به حال مرگ عصبي تشريف دارم بابت اظهار نظر مشعشع فرهاد خان بيست و پنج ساله و البته مقدار معتنابهي هم خون دويده است زير پوست صورت ام صدقه سر اين همه نگراني كه حضرت آقا نشان داده است براي سرنوشت مملكت.

Tuesday 2 March 2004

Posted by ahmadreza in شبانه

اگر نبود مكالمه تلفني ظهر امروز من با نازنيني عزيزتر از جان و البته آن ربع ساعت آغازين مكالمه كه الحق به نفس كشيدن در بهشت مي ماند و اگر نبود ربع ساعتي حرف هاي خودماني ديشب با دوستي از طايفه همان ها كه ميل غريب شان به لمس تجربه هاي متفاوت در زندگي مجال رد و بدل كردن چهار كلام حرف قابل حساب را به آدم مي دهد، دو روز تعطيلي بي رنگ و بويي كه در حال اتمام است تبديل مي شد به يك خفقان تمام عيار. حالا كه با وجود داشتن اين دوپينگ هاي روحي حال و حوصله محبوبه هاي ديروز و پريروز و پس پريروز و هفته پيش را ندارم، نداشتم اگر اين دوپينگ ها را چه بود حال و روز من در اين تعطيلات كسالت بار كه امروز با به خاك و خون كشيده شدن شيعه هاي تندرو در عتبات عاليات! رنگ آشناي درگيري هاي مشمئز كننده فرقه اي هم به خودش گرفت.

Tuesday 2 March 2004

Posted by ahmadreza in شبانه

وقتي به جبر روزگار مجبور مي شوم به لمس تجربه هاي تلخ، با خودم مي گويم «ديگر بدتر از اين اتفاق نخواهد افتاد.» و هربار هم البته پيش بيني ام غلط از آب در مي آيد. اين هم يكي از همان ها است لابد.
«نشسته است روبروي من بعد از قريب به چهار سال. هنوز هم همان قدر زيبا است كه هفت سال پيش بود؛ زيبايي ملكوتي اش را هنوز هم حفظ كرده است، گيرم كه رد زندگي بي در و پيكر او در اين سال هاي رفته پاي چشم هاي معصوم و گيراي اش افتاده باشد. در بيست و شش سالگي، درمانده و افسرده، نشسته است روبروي من بعد از قريب به چهار سال كه از آخرين ديدارمان ميگذرد و بعد از نزديك به هفت سال از آن جدايي كذايي كه به روال معمول زندگي من دليلي نداشت جز سوء تفاهم هاي كودكانه و اتفاقات بيروني مضحك.
از من مي پرسد؛ از زندگي ام. مي گويم «ميانه هاي يك رابطه ام.» مي گويد «دوست اش داري؟» سري تكان مي دهم به علامت تاييد. اصرار مي كند جزييات آن چه در اين سه چهار سال اخير رفته است بر سر زندگي من را بداند. مي گويم به اختصار؛ از گرفتاري هاي دو سال و اندي پيش مي گويم، از نااميدي هاي همه اين دو سال اخير، از پايان گرفتن شان و حتي از دل تنگي هاي امروز. مي گويد «حالا شايد بفهمي چه كرده اي با من.» مي دانم چه كرده ام. اصلا عذاب وجدان آن چه با زندگي او كرده ام برزخي ام كرده است امروز.
از او مي پرسم؛ از زندگي اش. تعريف مي كند و من مبهوت مي مانم. مي دانستم هيچ وقت زندگي به ساماني نداشته است اما اين ها كه امروز مي گويد ديگر خارج از تصور من اند: ترياك، حشيش، كوكايين و الكل. مي گويم «درد بي درمان ات چيست كه اين طور عامدانه به لجن مي كشي زندگي ات را؟» همان جمله معروف صادق هدايت را براي من زمزمه مي كند. حق دارد لابد؛ مي گويم «عشق؟» سري تكان مي دهد كه يعني «بله.» مي گويم «لاكردار! چرا فراموش نمي كني بعد از هفت سال.» آرام آرام اشك مي ريزد و قطرات اشك آرايش اش را پاك مي كند و مي ريزد روي همان خطوط پاي چشم هاي معصوم اش. مي گويد «آن وقت ها كه جوان تر بودم و باهوش، درس خوان بودم و زيبا، ثروت پدري هم مثل كوه پشت سرم بود. آن وقت ها رنگ به رنگ پسرهاي طماع بودند كه مي دويدند به دنبال من. تو اما هيچ وقت به دنبال من ندويدي؛ از بالا نگاه ام مي كردي اصلا.» راست مي گويد. شايد پرهيز غريب آن روزهاي ام بود كه اسم من را به عميق ترين شكل ممكن حك كرد در وجود بي غل و غش آن روزگار او؛ آن قدر كه حتي بعد از جدايي مان هم فراموش نكرد كه سالي يك بار، درست همين وقت ها، خبري بگيرد از حال و روز من و تبريك بگويد تولد ناميمون من را.
مچ دست اش را نشان ام مي دهد. مي گويم «مي دانستم!» سالي بعد از قطع رابطه مان از زبان آشنايي مشترك شنيده بودم خبر را. همان روزها هم بي پروا بود؛ درست مثل امروز كه با وجود داشتن شوهر، شوهري كه مي گويد دقيقا مثل همسر اول اش نه يك معشوق كه سايه اي است بالاي سر براي بستن دهان لق و چشمان هرز مردم بي صفت اين شهر بي هويت، مي آيد به ديدار من. حالا ديگر گريه آرام او تبديل شده است به هق هقي بلند كه تمام تن اش را مي لرزاند. من، درمانده تر از هميشه، مي گويم «گريه كن. آرام ات مي كند.» منقبض كردن عضلات صورت و جمع و جور كردن ته مانده انرژي از دست رفته و تتمه غرور له شده اين زن بيست و شش ساله مغموم هم كمكي نمي كند تا بلند بلند گريه نكند؛ زني كه روزگاري نه چندان دور دختركي نوزده ساله بود به غايت زيبا، مغرور و عاشق.
سوار ماشين اش كه مي شود هنوز دارد گريه مي كند. مي داند چه باري را هوار كرده است روي شانه هاي نحيف من. مي گويد «ببخشيد. اميدوارم خوشبخت باشي هميشه.» شيشه را بالا مي دهد، پا را مي گذارد روي پدال گاز و من را كنار خيابان جا مي گذارد؛ به سرعت از پيش چشم من محو مي شود.»
مقصرم من؟ نمي دانم! شايد جرم من اين باشد كه روزي عشقي را دريغ كرده ام كه مي توانست دختركي زيبا و باهوش را به عرش اعلا برساند، همان عشق كه نداشتن اش او را پرت كرد ميان منجلابي كه امروز راه فراري از آن پيدا نمي كند. نمي دانم! شايد غلو مي كنم من درباره اين عذاب وجدان كه دو رو دارد. يحتمل آنها كه زمام زندگي شان را دو دستي سپرده اند به دست عقل مبارك شان، در دل متهم ام مي كنند به مظلوم نمايي و چه و چه. با اين همه اما نمي توانم پرده پوشي كنم كه شامگاه پنج شنبه هفتم اسفند هشتاد و دو زماني بود كه از صميم قلب سرزنش كردم آنها را كه باعث و باني حضور من اند در اين دنياي گل و گشاد و بي رحم.