ahmadreza | روزنامه‌ی انقلابی | دوشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۸۳

فرض کنیم دولت فخیمه جمهوری اسلامی در تمام این سال های رفته با تمام توش و توان خودش پاسدار حقوق بشر بوده و هیچ وقت هم دستان زمامداران اش به خون مخالفین حکومت آلوده نشده است. فرض کنیم حضرات هیچ نقش پر رنگ، کم رنگ و یا حتی بی رنگی! بازی نکرده اند در ترور دکتر صادق شرفکندی و دوستان اش. فرض کنیم شهردار منطقه شارلاتنبورگ یک موجود مالیخولیایی است که قصد هتک حرمت دارد و می خواهد دامان پاک مسئولان کشورمان را به ننگ ترور مخالفین آلوده کند. اما چرا با وجود این وزیر خارجه زبردست و آن سخنگوی وزارت خارجه خوش صحبت و کرور کرور دیپلمات کارکشته، شهردار متعهد و انقلابی و بسیجی شهرمان، لا به لای این همه مسئولیت استخوان خردکن، باید وظیفه ادب کردن شهردار مذکور را هم یک تنه به عهده بگیرد و به او بفهماند که به حریم پاک پاسداران اسلام ناب محمدی تجاوز نکند. به گمانم یکی باید به این شهردار چموش بفهماند که آقای دکتر اگر عصبانی بشود و خون مبارک اش به جوش بیاید ممکن است با او معامله ای بکند که با دکتر سامی کرد. یک نفر باید فتوت به خرج بدهد و پیش از آن که زحمت زیادی بیفتد روی دوش آقای دکتر، متنبه کند این آلمانی مالیخولیایی را.

ahmadreza | شبانه | یکشنبه ۹ فروردین ۱۳۸۳

امروز بعد از ظهر، بی اغراق، محشر کبرایی به پا بود در دورتموند. دخترانی به غایت هنرمند از چهار گوشه دنیا می آمدند به میدان مسابقه، این سو و آن سوی زمین پوشیده از یخ ورزشگاه سر می خوردند و با نمایش عجیب و غریب شان، با پیچ و تاب دادن بدن های منعطف شان آن هم به زیباترین اشکال ممکن، چشم های هر ناظر منصفی را از حیرت چهار تا می کردند. حسابی که هوش از سر ناظران می ربودند، می آمدند بیرون و خود را، نفس نفس زنان و برافروخته، می انداختند در آغوش مربی شان، با زبان مادری چیزهایی زمزمه می کردند و دست آخر هم، با چشمانی سرشار از نگرانی و دلهره که اغلب هم طعمه فیلمبرداران زیرک و خوش سلیقه کنار زمین مسابقه می شدند، می نشستند روی نیمکتی به انتظار رای داوران؛ چشم ها اما بعد از صدور رای داوران، خوب یا بد، می خندیدند.
این عیش رویایی گرچه با حضور یک مهمان خوانده ناتمام باقی ماند، اما من، برخلاف همیشه البته، آن قدرها هم بد اقبال نبودم که زیباترین اتفاقات آوردگاه دورتموند را نبینم: اول، شیزوکا آراکاوا، دخترک بیست و دو ساله ژاپنی تبار، آن قدر دور از انتظار خرامید بر روی زمین یخ زده ورزشگاه که خودش هم به گریه افتاد در انتهای نمایش فوق العاده اش؛ هنرمندی فوق تصور شیزوکا البته پاداشی داشت در حد قهرمانی جهان. دوم، دختر خانم بیست و چهار ساله روس، آیرینا اسلوتسکایا، که گویا از بیماری بغرنجی هم رنج می برد، با تنها دو ماه تمرین پا به پای دیگران رقابت کرد. وقتی قهرمان اسبق جهان پا گذاشت به صحنه رقابت، تماشاگران حاضر در سالن، اعم از روس و غیر روس، ورزشگاه را گذاشتند روی سرشان؛ نه به رسم ایرانی جماعت از روی ترحم و چه و چه که به پاس اعتماد به نفس دختر خانم روس، سرسختی اش در برابر بیماری و بازگشت شجاعانه اش به صحنه رقابت.

ahmadreza | پراكنده‌گويي | پنجشنبه ۶ فروردین ۱۳۸۳

نمی دانم سیاه کردن وبلاگ با حرف هایی جدی آن هم در تعطیلات کسالت بار نوروز هشتاد و سه چه قدر به گناه آلوده است؛ هر چه باشد اما کفاره اش از کفاره گناه تماشا کردن تلویزیون های بیست و چهار ساعته ایرانی بیشتر نیست!
اول، فکر می کنم وضع کنونی زنان در الجزیره دست کمی ندارد از وضع و حال همتایان آنها در تهران و همه شهرهای بزرگ و کوچک کشورهای پیرامونی اسلامی.
«او در ساختمانی در مرکز شهر الجزیره، تنها زندگی میکند. اشخاص ناشناسی، مرتبآ، نامه های نامربوط در صندوق پستی یا پشت در آپارتمانش می اندازند. او شکوه کنان میگوید: «دلیل این ابلهان ساده است: چون تنها زندگی میکنم پس ممکن است زن هرزه ای باشم. الحمدالله برادری دارم که مرتب به دیدنم میاید و بدین ترتیب آنهایی که خیال ربودن مرا دارند متوجه میشوند که خویشاوند مردی دارم».
با این حال خانم «زهرة. م» خود را ملزم به رعایت احتیاط میداند و حتی تصور دعوت دوستان پسر و یا لااقل یک خواستگار احتمالی به خانه اش را هم به خود راه نمیدهد .»
دوم، همه آنچه من از خولیو کورتازار می دانم را از همان یکی دو مقاله ای که اینجا و آنجا خوانده ام به دست آورده ام. مقاله خوزه مانوئل فایاردو را هم می توانم در همان ردیف قرار بدهم؛ مقاله فایاردو البته روایت جالبی هم دارد در مورد عشق خولیو کورتازار به ادیت آرون که عجیب است و فانتزی.
«در طول سفر دیری نگذشت که توجه اش به خانم آلمانی جوانی جلب شد که یهودی الاصل بود با گیسوانی سیاه و چشمانی سبز رنگ بنام ادیت آرون. قامت بلند و کشیده و صورت جوان نمای کورتازار نیز از نگاه های کنجکاو ادیت دور نمانده بود. با این وجود چند جمله ای بیشتر رد و بدل نشد و در بندر Havre بدون اینکه نشانی از هم داشته باشند از یکدیگر جدا شدند.
چند روز بعد اتفاقی که هیچکدام از آن بعنوان امری تصادفی یاد نمی کنند آنها را در یک کتابفروشی روبروی هم قرار داد. و آن ها مجددا از هم جدا شدند بدون اینکه قرار ملاقاتی با هم گذاشته باشند. سپس نیروی عجیبی که آنها را به هم نزدیک می کرد بار دیگر آن دو را در مقابل هم قرار داد. این نشانه ها بسیار آشکار و واضح بود.
کورتازار متوجه شد که این خانم جوان با آن لبخند جادویش موجودی سرزنده، شوخ و بغرنج است که نمی توان در مقابل جذابیتش مقاومت کرد.»

ahmadreza | پراكنده‌گويي | چهارشنبه ۵ فروردین ۱۳۸۳

اول، سال قبل انگار تمرکز بیشتری داشتم و هوش و حواس قابل حساب تری که تبریک سال نو را فراموش نکردم و ثبت کردن فال حافnot support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\funcظ ابتدای سال نو را هم. برای انجام اولی به گمانم وقت گذشته است؛ برای ثبت فال حافظ ابتدای سال هشتاد و سه در حافظه بلند مدت به شدت ضعیف خودم اما وقت هنوز باقی است.
گوهر مخزن اسرار همانست که بود/حقه مهر، بدان مهر و نشانست که بود
از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح/بوی زلف تو همان مونس جانست که بود
طالب لعل و گهر نیست وگرنه خورشید/همچنان در عمل معدن و کانست که بود
رنگ خون دل ما را که نهان میداری/همچنان در لب لعل تو عیانست که بود
عاشقان زمره ارباب امانت باشند/لاجرم چشم گهربار، همانست که بود
کشته غمزه خود را به زیارت دریاب/زانکه بیچاره همان دل نگرانست که بود
زلف هندوی تو گفتم که دگر ره نزند/سالها رفت و بدان سیرت و سانست که بود
حافظا باز نما قصه خونابه چشم/که در این چشمه همان آب روانست که بود
دوم، نمی دانم چه سری است که رفتن سال کهنه و آمدن سال نوی فارسی، در این سال های اخیر البته، مصادف می شود با یک سری اتفاقات مشمئز کننده. سال قبل که با حمله حضرات به عراق آغاز شد و امسال هم که با آتش بازی تر و تمیز شارون، آتش بازی عجیب و غریبی که به نظر می رسد همتایان عرب شارون، لااقل برای جا نماندن از قافله، قصد دارند با هدف قرار دادن کنت دراکولای اسراییلی ها به نحوی شایسته و بایسته ادامه اش بدهند. نمی دانم چرا علمای قرن حاضر قصد نمی کنند جایگزینی بیابند برای واژه دهکده جهانی؛ چیزی مثلا شبیه به جنگل جهانی.

ahmadreza | شبانه | شنبه ۱ فروردین ۱۳۸۳

کمتر از ده ساعت مانده است تا سال هشتاد و دو هم اضافه بشود به لیست بلندبالای سال های رفته عمر. آسمان از غروب تا به حال یک روند می بارد و هوا هم سرد است؛ یک نوع سرمای مطبوع که گزنده هم نیست انصافا. با این همه اما زمان بهاریه نوشتن و عیدانه همین حالا است اگر، نه مانند من البته، سر سوزنی استعداد نگارش یادداشت های اینچنینی در وجود ذی وجود آدمی باشد. برای من که از این نعمت الهی بی بهره ام رو آوردن به یادداشتی تحت عنوان مثلا «آنچه گذشت» به گمانم راه حل خوبی است حتی اگر یادداشت مذکور در حقیقت یک بیلان بسیار بسیار کوتاه باشد از آن چه گذشته است بر زندگی من در سال هشتاد و دو.
فروردین و اردیبهشت: رخوت و سرگشتگی.
خرداد: آغاز آمادگی برای امتحان اول؛ آغاز فشار عصبی و اضطراب.
تیر و مرداد: ادامه ماراتن اول و دیگر هیچ.
شهریور: پایان ماراتن اول؛ آغاز دوران آمادگی برای امتحان دوم و سوم.
مهر و آبان: ادامه ماراتن دوم؛ سرخوردگی و ناامیدی و تنهایی؛ فکر مرگ!
آذر: پایان ماراتن دوم؛ احساس سبکی و رهایی؛ بازگشت پرشکوه به زندگی بعد از قریب به هفت ماه تحمل فشارهای روحی آنچنانی و بعد از دو سال و اندی رجز خوانی های کودکانه!
دی: وصف ناپذیر!
بهمن: نیمه باز ماندن دریچه به جبر روزگار.
اسفند: دلتنگی و دیگر هیچ.

ahmadreza | عاشقانه | شنبه ۱ فروردین ۱۳۸۳

شب سال نو است و یک خروار دلتنگی که ناغافل هوار شده است بر سر من. از عصر تا به حال، آسمان خاکستری این روزهای تهران لاینقطع می بارد و صدای فروغ هم تسخیر کرده است فضای خانه را.
عاشقانه از احمدرضا غفاری
ماه
به میان آسمان رسیده است
و اکنون
بهترین لحظه ی دیدار است

پیاله ها را
کنار اطلسی ها می گذاریم
و با آوازهایمان
اندوه غربت را ویران می کنیم.
شاید
دست من و تو
در وسعت شب
تنهایی ماه
و ستاره هایی را
که به انتظار سپیده
خاموش می شوند
لمس کند.

چراغ ها
یکی یکی حل می شوند
ماه از میانه ی آسمان گذشته است
و عکسش در پیاله ها…

دست های من اما
همچنان
به سوی ماه نشانه رفته اند
و چشمانم
به جاده ای
که تو را به من می رساند.

ahmadreza | شبانه | پنجشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۲

در تمام این یازده سال اخیر مجبور بوده ام به مسلح کردن چشم های ام برای تماشای دنیای اطراف. از پانزدهم اسفندماه اما این شانس را پیدا کردم که دنیا را بدون نیاز به آن وسیله کمکی دست و پاگیر و ملعون ببینم. گیرم که هنوز تصاویر آن شفافیتی را که باید، نداشته باشند، اما به مرور زمان این مشکل که در حقیقت ساده ترین عارضه این تغییر است هم برطرف خواهد شد و رویای سه چهار ساله من به حقیقت خواهد پیوست. احساسی که من دارم، احساس رهایی از شر موجود مزاحمی که در همه حال محدود کننده بود و نحس، را تنها آنها به خوبی درک می کنند که روزی روزگاری به همین موجود مزاحم دچار بوده اند و حالا نیستند. بسی خوشایند احساسی است!

ahmadreza | روزنامه‌ی انقلابی | پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۸۲

«در همان کافی شاپ، فرهاد بیست و پنج ساله می گوید که حتی تظاهرات بزرگ دانشجویی در سال نود و نه واقعا ربطی به سیاست نداشت. او می گوید، به دلیل این که جوانان ایرانی به شدت محدود هستند، آنها از راه های دیگری مانند تظاهرات شورش می کنند. او می گوید تظاهرکنندگان فقط به دنبال تفریح بودند و واقعا به سیاست علاقه ای نداشتند.»
برخلاف روال معمول که چیزکی می نویسم تا با دیگران در میان بگذارم دلایل شخصی ام را برای نقل قول از فلان مقاله و بهمان گزارش، در مورد گزارش گزارشگر صدای آمریکا چنین نیتی ندارم. به گمانم یادداشت شانزدهم فوریه ام، صرفنظر از یک تفاوت کوچک، متضمن همین حرف ها است که امروز می خواهم بنویسم. آن بار البته حرف های من با آرامش نوشته شد اما این بار اگر دهان باز کنم، به احتمال بسیار زیاد، نمی توانم مثل آن روز خوددار باشم و با آرامش حرف های خودم را در میان بگذارم با دوستان و رهگذران. بنابراین سکوت را ترجیح می دهم به حرف زدن آن هم وقتی که به حال مرگ عصبی تشریف دارم بابت اظهار نظر مشعشع فرهاد خان بیست و پنج ساله و البته مقدار معتنابهی هم خون دویده است زیر پوست صورت ام صدقه سر این همه نگرانی که حضرت آقا نشان داده است برای سرنوشت مملکت.

ahmadreza | شبانه | سه شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۲

اگر نبود مکالمه تلفنی ظهر امروز من با نازنینی عزیزتر از جان و البته آن ربع ساعت آغازین مکالمه که الحق به نفس کشیدن در بهشت می ماند و اگر نبود ربع ساعتی حرف های خودمانی دیشب با دوستی از طایفه همان ها که میل غریب شان به لمس تجربه های متفاوت در زندگی مجال رد و بدل کردن چهار کلام حرف قابل حساب را به آدم می دهد، دو روز تعطیلی بی رنگ و بویی که در حال اتمام است تبدیل می شد به یک خفقان تمام عیار. حالا که با وجود داشتن این دوپینگ های روحی حال و حوصله محبوبه های دیروز و پریروز و پس پریروز و هفته پیش را ندارم، نداشتم اگر این دوپینگ ها را چه بود حال و روز من در این تعطیلات کسالت بار که امروز با به خاک و خون کشیده شدن شیعه های تندرو در عتبات عالیات! رنگ آشنای درگیری های مشمئز کننده فرقه ای هم به خودش گرفت.

ahmadreza | شبانه | سه شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۲

وقتی به جبر روزگار مجبور می شوم به لمس تجربه های تلخ، با خودم می گویم «دیگر بدتر از این اتفاق نخواهد افتاد.» و هربار هم البته پیش بینی ام غلط از آب در می آید. این هم یکی از همان ها است لابد.
«نشسته است روبروی من بعد از قریب به چهار سال. هنوز هم همان قدر زیبا است که هفت سال پیش بود؛ زیبایی ملکوتی اش را هنوز هم حفظ کرده است، گیرم که رد زندگی بی در و پیکر او در این سال های رفته پای چشم های معصوم و گیرای اش افتاده باشد. در بیست و شش سالگی، درمانده و افسرده، نشسته است روبروی من بعد از قریب به چهار سال که از آخرین دیدارمان میگذرد و بعد از نزدیک به هفت سال از آن جدایی کذایی که به روال معمول زندگی من دلیلی نداشت جز سوء تفاهم های کودکانه و اتفاقات بیرونی مضحک.
از من می پرسد؛ از زندگی ام. می گویم «میانه های یک رابطه ام.» می گوید «دوست اش داری؟» سری تکان می دهم به علامت تایید. اصرار می کند جزییات آن چه در این سه چهار سال اخیر رفته است بر سر زندگی من را بداند. می گویم به اختصار؛ از گرفتاری های دو سال و اندی پیش می گویم، از ناامیدی های همه این دو سال اخیر، از پایان گرفتن شان و حتی از دل تنگی های امروز. می گوید «حالا شاید بفهمی چه کرده ای با من.» می دانم چه کرده ام. اصلا عذاب وجدان آن چه با زندگی او کرده ام برزخی ام کرده است امروز.
از او می پرسم؛ از زندگی اش. تعریف می کند و من مبهوت می مانم. می دانستم هیچ وقت زندگی به سامانی نداشته است اما این ها که امروز می گوید دیگر خارج از تصور من اند: تریاک، حشیش، کوکایین و الکل. می گویم «درد بی درمان ات چیست که این طور عامدانه به لجن می کشی زندگی ات را؟» همان جمله معروف صادق هدایت را برای من زمزمه می کند. حق دارد لابد؛ می گویم «عشق؟» سری تکان می دهد که یعنی «بله.» می گویم «لاکردار! چرا فراموش نمی کنی بعد از هفت سال.» آرام آرام اشک می ریزد و قطرات اشک آرایش اش را پاک می کند و می ریزد روی همان خطوط پای چشم های معصوم اش. می گوید «آن وقت ها که جوان تر بودم و باهوش، درس خوان بودم و زیبا، ثروت پدری هم مثل کوه پشت سرم بود. آن وقت ها رنگ به رنگ پسرهای طماع بودند که می دویدند به دنبال من. تو اما هیچ وقت به دنبال من ندویدی؛ از بالا نگاه ام می کردی اصلا.» راست می گوید. شاید پرهیز غریب آن روزهای ام بود که اسم من را به عمیق ترین شکل ممکن حک کرد در وجود بی غل و غش آن روزگار او؛ آن قدر که حتی بعد از جدایی مان هم فراموش نکرد که سالی یک بار، درست همین وقت ها، خبری بگیرد از حال و روز من و تبریک بگوید تولد نامیمون من را.
مچ دست اش را نشان ام می دهد. می گویم «می دانستم!» سالی بعد از قطع رابطه مان از زبان آشنایی مشترک شنیده بودم خبر را. همان روزها هم بی پروا بود؛ درست مثل امروز که با وجود داشتن شوهر، شوهری که می گوید دقیقا مثل همسر اول اش نه یک معشوق که سایه ای است بالای سر برای بستن دهان لق و چشمان هرز مردم بی صفت این شهر بی هویت، می آید به دیدار من. حالا دیگر گریه آرام او تبدیل شده است به هق هقی بلند که تمام تن اش را می لرزاند. من، درمانده تر از همیشه، می گویم «گریه کن. آرام ات می کند.» منقبض کردن عضلات صورت و جمع و جور کردن ته مانده انرژی از دست رفته و تتمه غرور له شده این زن بیست و شش ساله مغموم هم کمکی نمی کند تا بلند بلند گریه نکند؛ زنی که روزگاری نه چندان دور دخترکی نوزده ساله بود به غایت زیبا، مغرور و عاشق.
سوار ماشین اش که می شود هنوز دارد گریه می کند. می داند چه باری را هوار کرده است روی شانه های نحیف من. می گوید «ببخشید. امیدوارم خوشبخت باشی همیشه.» شیشه را بالا می دهد، پا را می گذارد روی پدال گاز و من را کنار خیابان جا می گذارد؛ به سرعت از پیش چشم من محو می شود.»
مقصرم من؟ نمی دانم! شاید جرم من این باشد که روزی عشقی را دریغ کرده ام که می توانست دخترکی زیبا و باهوش را به عرش اعلا برساند، همان عشق که نداشتن اش او را پرت کرد میان منجلابی که امروز راه فراری از آن پیدا نمی کند. نمی دانم! شاید غلو می کنم من درباره این عذاب وجدان که دو رو دارد. یحتمل آنها که زمام زندگی شان را دو دستی سپرده اند به دست عقل مبارک شان، در دل متهم ام می کنند به مظلوم نمایی و چه و چه. با این همه اما نمی توانم پرده پوشی کنم که شامگاه پنج شنبه هفتم اسفند هشتاد و دو زمانی بود که از صمیم قلب سرزنش کردم آنها را که باعث و بانی حضور من اند در این دنیای گل و گشاد و بی رحم.

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است